تخيل مــــــــــن

 

 

شما را به چه علت به بيمارستان آورده اند ؟
مرد در جواب گفت :
آقای دکتر بنده زنی گرفته ام که دختر هيجده ساله ای داشت .
يک روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت ! و از آن روز ، زن من مادرزن پدر شوهرش
شد.چندی بعد دختر زن بنده که زن پدر من بود-پسری زائيد. اين پسر ، برادر من شد، زيرا پسر
پدرم بود.
اما در همان حال نوء زنم واز اين قرار نوء بنده هم مي شد. و من پدر بزرگ
برادر ناتنی خود شده بودم.چندی بعد زن بنده پسری هم زاييد ! و از آن روز زن
پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد ، در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ
خود و ضمنا نوء او بود.
از طرفی چون مادر فعلی من ، يعنی دختر زنم ! خواهر پسرم می شود ، بنده
ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام ، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم ،
پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوء من است .

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤


 

خيلی وقته که اومده!

اون اومده و من ديگه نمی تونم باشم ؛ چون اون اومده!

يعنی چون اون اومده؛ من... چی شد؟! خلاصه که:

la vie est belle

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳


 

فکر ميکنم وقتی بياد منم باشم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳


 

dejeuner du matin / il a mis le cafe / dans la tasse / dans la tasse de cafe / il a mis le sucre / dans le cafe au lait / avec la cuiller / il a tourne / il a bu le cafe au lait / sans me regarder / sans me parler / il a allume une cigarette / il a mis son chapeau sur sa  tete / il a mis son manteau de pluie / parce qu' il pleuvait / sans une parole / et j' ai pleure

صبحانه/ قهوه را در ليوان ريخت/ شير را در ليوان ريخت/ شکر را در ليوان ريخت/ با قاشق هم زد/ قهوه با شير و شکر را نوشيد/ سيگارش را روشن کرد/ دود می کند/ خاکستر ها را در زير سيگاری می ريزد/بدون اينکه با من حرف بزند/ بدون اينکه به من نگاه کند/بارانی می پوشد/ کلاهش را سرش می گذارد/ بيرون می رود/ سرم را ميان دستهايم ميگيرم/ گريه می کنم...

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳


 

پک می زند به سيگار. دودش را در صورتم می دهد. حلقم می سوزد. نبايد سرفه کنم. نبايد فکر کند که ... به چشمانم زور می زنم که بی نشانه باشند. نمی خواهم ذهنم را بخواند. تنها نگاه ميکنم. خالی نگاه ميکنم.

شايد خسته ام!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳


 

الان بيست دقيقه ست که اينجا ايستادم منتظر تاکسی. تمام ماشين های نگو! برام بوق می زنند. چراغ می زنند. می ايستند. نسيم منتظرم است. کاش زود برسم. کاش دير برسد. عينک آفتابی ام رو می زنم. شايد برای اينکه نمی خوام چشمام ديده بشند. حالا صف يک نفره من تبديل به يک صف پنج نفره شده. دو آقا و دو خانم به اضافه خودم. افتاب می خورد به صورتم. وه چه گرم است امروز! زن از راه رسيد. اول صف ايستاد. ما ساکت مانديم. تاکسی ايستاد. برای يک نفر جا داشت. زن سوار شد! ديگر نتوانستم سکوت کنم. گفتم خانم من خيلی وقته ايستادم. زودتر از شما اينجا بودم! گفت اينجا بحث زودتر و ديرتر نيست!عزيزم!!! در رو بست تاکسی رفت. کاش به من نمی گفت عزيزم. حالم بد شد. مرد کنار دستی مرا دلداری می دهد. به زن بد و بيراه می گويد که حق مرا خورده. اصلا به او چه مربوط؟ مگر خودم نمی توانستم سرش فرياد بزنم. از ماشين پياده اش کنم يا حتی به او بد وبيراه بگويم! به مرد نگاه نمی کنم. شرط می بندم که اگر او هم ماشين داشت برايم...آفتاب می خورد به صورتم.

      

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳


 

ماجراهاي الي و ياسي!

1: رفته بوديم كلاس زبان براي دادن اينترويو و مصاحبه. سر جلسه مراقب نبود، فقط چند تا از داوطلبها نشسته بودن و خيلي اكتيو به سوالها جواب مي دادند. ما هم دو تا صندلي كنار هم گير آورديم و نشستيم. من طوري كه ياسي صدام رو بشنوه شروع كردم به خوندن سوال يك كه ياسي با چشماي وق زده گفت: (الي سوالهاي من فرق ميكنه!) تمام برنامه هامون به هم ريخت. مجبور شديم جدا جدا حل كنيم و هر جا مشكلي بود از هم بپرسيم! ياسي دولا شد رو ميز من و برگه اش رو گرفت جلوي صورتم. مشغول خوندن سوالش بودم كه از توي راهرو صداي پا اومد. يه آقايي بود كه راه رفتنش صداي كقش پاشنه بلند مي داد! اين آقا به ما شك كرد. دوباره برگشت اما ديد ما هر كدوم سر جاي خودمون نشستيم. رفت. دوباره به وضعيت سابق برگشتيم كه يه آقاي جووني اومد. باز مثبت شديم! بعد گفت:( توجه داشته بشين كه اونجا دوتا دوربين هست!) و به بالا اشاره كرد. ما هم سرمون روي ميز و هرهر

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳


 

اينم داستان من!

از نيما هم ممنونم كه داستان من رو خوند و در سايت پندار اديت كرد. مرسي نيما.

خوب من بالاخره تصميم گرفتم كه فعلا سر كار نرم! چون احساس كردم كه ممكنه خيلي خسته بشم

البته شرايط اون كار طوري بود كه زياد با برنامه ها و كلاسهاي من جور در نميومد، در ضمن زياد هم مورد علاقه من نبود يعني اصلا مورد علاقم نبود. حالا فعلا كه چسبيدم به كلاسهام

با ياسي و هاني قراره برم كلاس زبان با نسيم هم ميرم كلاس فرانسه. داستان نويسي رو هم كه همچنان خواهم رفت به اضافه گيتار. اميدوارم وقتي هم براي دانشگاه رفتن باقي بمونه!

من و ياسي امروز دوباره رفتيم خريد و يه مانتو خريديم مثل هم! ياسي كه ميگفت الي جدي جدي دوقلو شديما

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳


 

چقدر من اين روزا درس مي خونم!!! فردا هم كه فاينال كلاس زبانه. كلي هم كتاب خوندم و از بعضي از داستانها واقعا لذت بردم.چون تعدادشون زياده و من مي ترسم در حقشون اجحاف بشه اسم هيچ كدومشون رو نمي گم!

منو ياسي دو روز متمادي! رفتيم خريد. الانم يه كتوني خريديم شكل هم. يه كيف هم داريم كه شكل همن. حالا مي خواييم كفشها مون رو بپوشيم و كيفامون رو بندازيم و بريم بيرون مثل هميشه هرهر و كركر كنيم! همينجوريش كه ميريم بيرون بعضي از اين ملت كه خيلي آدم رو تحويل ميگيرن به ما ميگن دوقلوها ديگه اگه اينجوري بريم كه

يه روز با ياسي سوار تاكسي شديم بريم سيد خندان. طبق معمل داشتيم وراجي ميكرديمكه رسيديم سر يه موضوع همه كه من با اين همه برنامه و كلاس چي كار كنم. من همچنان بالاي منبر بودم كه رسيديم ميدون كتابي و دور ميدون يه وانت چق چوق كوبوند به تاكسي! نه يه بار نه دوبار! سه چهار بار زد به سپر و چراغ جلو ها و خلاصه كه ماشين تكون هاي شديدي مي خورداين جا رو داشته باشين كه من هنوز داشتم با آب و تاب حرف مي زدم و ياسي هم گوش ميكرد! اصلا هم مكث نكرديم؛ جيغ هم نزديم و تعجب هم نكرديم. يه چيزي تو مايه هاي كارتون! فقط تكون مي خورديمالبته يه جاش من گفتم با اين ترمز هاش چه جوري مسافر سوار ميكنه كه چند دقيقه بعدشم راننده وانتيه همينو گفت! خلاصه كه ياسي به راننده گفت ما رفتيم! بعد كلي وقت تازه زير پل بود كه فهميديم تصادف كرديم! ديگه منفجر شديم از خندهمن كه ديگه به خودمون شك كرده ام!

ولي من واقعا گيج شدم! نمي دونم برم دوره مربيگري شنا رو تموم كنم، داستان نويسي رو ادامه بدم، انگليسي بخونم، فرانسه بخونم، سر كار برم، اصلا دانشگاه برم!!!وووووووووووووي! تازه كلي كار فوق برنامه هم دارم. كاش روزها 48 ساعته بودن!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳


 

امروز كه با صداي جيغ ارشيا با حالت شوك از خواب بيدار شدم تصميم گرفتم تا شب همه چيز رو جالب شايد هم عجيب يا اينكه شوكه كننده ببينم…

پارتي بازي رو ميبينم؛توي محيط كار؛توي كلاس؛حتي سر جلسه امتحان كه استادجواب سوالات رو به جلويي من ميگه…

توي تجريش بايد به چراغ قرمز احترام گذاشت! هر چي آقا پليسه سوت زد كه واستن گوش ندادند؛همه رد شدند اما من ايستادم پشت خط كشي تا چراغ سبز شه؛آقا پليسم بيچاره فكر كرده بود كه چه آدم قانون مندي به تورش خورده! داشت سر صحبت رو باهام باز ميكرد كه چراغ سبز شد و من رفتم…

نمي دونم چرا اين روزا هر دختري كه از كنارم رد ميشه بهم لبخند ميزنه! فكر كنم ظاهرم خفن صميمي ميزنه! يه نكته ديگه اي هم كه نمي دونم اينه كه چرا همه دخترا بهم لبخند ميزنن؛نمي شد مختلط باشه!

سر كوچه پشتي؛ درست بالاي پله هاي كوچه؛ متوجه شدين كه كجا رو ميگم؟ دوتا كارگر ديدم كه با كلنگ آسفالت رو كنده بودند تا شده بود اندازه يه چاه و نشسته بودند سر چاه و همينطوري نشسته خوابشون برده بود!

خودم رو ديدم كه صبح رفتم تجريش خريد و بعدازظهر هم رفتم هفت تير وخداي ماراتون شدم؛نمي دونم اين همه انرژي رو از كجا آوردم!

پسري فوشنده ديدم كه توي زمان كم خريد سير تا پياز زندگيشو برام گفت!منم كه حساس!نمي دونم شايد چون ايران زندگي نمي كرد اينقدر راحت برخورد ميكرد…

.

.

.

كاش تو مسابقات پرش آتن شركت ميكردم؛حتما مقام مي آوردم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳


 

اين روزا حسابی کتاب می خونم. زبان می خونم. گيتار ميزنم. داستان می نويسم. با ياسی ميريم کلاس داستان خوانی. فردا هم قراره من داستانمو بخونم توی کلاس.کتابهای کاريکاتورم رو گذاشتم توی کتابخونه تا دوباره کاريکاتور بکشم. خلاصه که حسابی اکتيو شدم و می خوام از اين يک ماه آخر تعطيلات نهايت استفاده رو ببرم.

يکشنبه هم برای اولين بار رفتم سر کار و کارم رو شروع کردم. اين تاريخ به ياد موندنی رو توی تقويم يادداشت کردم. بالاخره من هم رفتم سر کار! محيطش فرهنگيه.فکر کنم ازش خوشم بياد...  

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳


 

تنم داغه؛ سرم گيج ميره و چشمام ميسوزه. سرم کلاه رفته! به من دروغ گفت مثل خيلی وقتای ديگه؛ مثل خيلی آدمهای ديگه. دستش برام رو شده ولی چيکار کنم که يک بايد محتوم و انکار ناپذيره! ايجاس که ميگن سوختن و ساختن ولی کو گوش شنوا...

خدا؛ انسان و عشق؛ اين است امانتی که بر دوش آدم سنگينی می کند.(دکتر شريعتی) 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳


 

 

MON DIEU

وای من توی نوشته قبلی چقدر اشتباه داشتم! همه(م) ها رو (ن) نوشتم... چه فونت افتضاحی هم داره! خوب وقتی مشكل ضيق وقت گريبان گير آدم باشه بيشتر از اين هم نميشه انتظار داشت!

با هانی رفتم مركز خريد پاسداران و باز هم اون ديوونه رو كه سالهاست توی مركز خريد دور می زنه با اون آقا سيگاريه كه هميشه دم مركز خريد ايستاده و نمادی از برج سفيده و اصولا خانم ها رو ديد ميزنه ديدم وشديدا از اين همه تكرار خسته شدم! 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳


 

چراغ خاموشه اما نه به خواست من! روي تخت دراز كشيدم؛ نور مهتاب اتاق رو خاكستري كرده. زل ميزنم به آينه تا شايد ببينمش؛ همون شبحي رو كه چند روزه دنبالمه؛ مثل سايه گاهي وقتا روبرومه گاهي هم پشت سرم؛ اون طرف خيابون ايستاده سرم رو بر مي گردونم؛ ديگه نيست! ترافيكه؛ توي ماشين عقبي نشسته؛ به سختي سرم رو مي چرخونم و توي ماشين هاي ديگه رو ديد ميزنم؛ كاري كه خيلي بدم نياد ولي اون نيست! از اتاق بيرون ميام با گوشه چشم مي بينمش كه توي آشپزخونه ست در يخچال بازه صداي گاز زدن سيبش رو مي شنوم. دلم مي خواد مچش رو بگيرم سريع مي پرم توي آشپزخونه اما نيست! در يخچال رو باز ميكنم سيب گاز زده اش رو ميبينم پس اينجا بوده رنگ رژي كه روي سيبه همرنگ لبهاي منه! يادمه كه قبل از نهار گازش زدم كه مامان گفت: ( نخور سير ميشي دوباره نمي توني نهار بخوري و منو ناراحت ميكني) باد پرده هاي اتاق رو تكون ميده و من تصوير اين هيجانات رو توي آينه ميبينم. منتظرم تا از پنجره بپره توي اتاق و ايتقدر زل زدن به آينه تا خوابم برد. توي خواب ميبينمش اما باز هم سايه وار تمام فكرم رنگ اونو گرفته؛ بالاخره گيرش ميارم حتي اگه لازم باشه مثل خودش سايه بشم و از اين زندگيه سيب سرخي محو بشم ميشم يه رويا؛ يه آرزو اما عاقبت گيرش ميارم...

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳


 

آخه يکی نيست بگه تو اين گرما کلاس رفتنت به چيه! تقريبا جنازه ام وقتی می رسم خونه ديگه کولر ماشين هم جواب نميده... 

من اينجا يه چيزی بگم تا خفه نشدم؛ آخه اوشگول! چرا فکر ميکنی که من ازت خوشم مياد ديگه با چه زبونی بايد حاليت کنم که نه نه نه! آه ای خدايی که خالق خرسی يه صبری به من بده يه... هم به... 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳