يه زماني پوستر مايكل جكسون به ديوار اتاقم بود. البته چون زياد ازش خوشم نمي يومد زده بودم پشت در اتاق! اتفاقا بدم نشده بود چون مملي از اين پوستره مي ترسيد براي همينم بدون حضور من نمي رفت تو اتاقم و هيچ وقتم در رو نمي بست! اين بچه هي گفت الي من از اين آقاهه مي ترسم! چرا اين شكليه؟... منم ترسشو جدي نگرفتم. ولي متوجه شدم كه بعضي شبا خواب بد ميبينه و تو خواب حرف مي زنه! مارپل شدم تا بفهمم مشكلش چيه! ديدم بله مشكلش از همون عكسس! داد ميزد مايكل و يه سري چرت و پرت مي گفت كه ريتم آهنگهاي اونو داشت! اينم از كابوس ديدن مملي جونم... منم ديدم مثل اينكه جدي جدي ميترسه پوستر رو برداشتم ولي حالا مي فهمم چرا مي ترسيده! احتمالا حس ميكرده كه مايكل بچه ها رو اذييت ميكنه! آخه مايكل تو كه چيزي كم نداشتي؛ چرا اين كارا رو ميكني كه ديگه نامبروان نباشي؟ بيچاره جنيفر كه خودشو حروم تو كرد! عجب رويي هم داره ميگه اين شايعات براي اينه كه بزنن تو سر آلبوم جديدم! حالا كه عكساشو نگاه ميكنم ميبينم واقعا ترسناكه واز همه ترسناكتر همون پوسترشه!

***

عرض شود كه اينجا: ايران؛ تهران( پايتخت!) ما آب نداريم! بعدش آب مياد. حالا برق نداريم! بعدش برق مياد. حالا گاز نداريم! بعدش گاز مياد. اي بابا باز دوباره آب نداريم!!! ( و اين چرخه ادامه دارد) حالا اينجا همه سرما خوردن! چون گاز نبوده كه غذا بپذند تا بخورند؛ آب نبوده كه بخورند؛ برق نبوده كه با مايكروويو! غذا بپذند... در نتيجه فقط سرما بوده كه بخورنش؛ پس سرما خوردن!

بس كه اينجا سرده:

اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

(( فروغ ))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢


 

يه زماني پوستر مايكل جكسون به ديوار اتاقم بود. البته چون زياد ازش خوشم نمي يومد زده بودم پشت در اتاق! اتفاقا بدم نشده بود چون مملي از اين پوستره مي ترسيد براي همينم بدون حضور من نمي رفت تو اتاقم و هيچ وقتم در رو نمي بست! اين بچه هي گفت الي من از اين آقاهه مي ترسم! چرا اين شكليه؟... منم ترسشو جدي نگرفتم. ولي متوجه شدم كه بعضي شبا خواب بد ميبينه و تو خواب حرف مي زنه! مارپل شدم تا بفهمم مشكلش چيه! ديدم بله مشكلش از همون عكسس! داد ميزد مايكل و يه سري چرت و پرت مي گفت كه ريتم آهنگهاي اونو داشت! اينم از كابوس ديدن مملي جونم... منم ديدم مثل اينكه جدي جدي ميترسه پوستر رو برداشتم ولي حالا مي فهمم چرا مي ترسيده! احتمالا حس ميكرده كه مايكل بچه ها رو اذييت ميكنه! آخه مايكل تو كه چيزي كم نداشتي؛ چرا اين كارا رو ميكني كه ديگه نامبروان نباشي؟ بيچاره جنيفر كه خودشو حروم تو كرد! عجب رويي هم داره ميگه اين شايعات براي اينه كه بزنن تو سر آلبوم جديدم! حالا كه عكساشو نگاه ميكنم ميبينم واقعا ترسناكه واز همه ترسناكتر همون پوسترشه!

***

عرض شود كه اينجا: ايران؛ تهران( پايتخت!) ما آب نداريم! بعدش آب مياد. حالا برق نداريم! بعدش برق مياد. حالا گاز نداريم! بعدش گاز مياد. اي بابا باز دوباره آب نداريم!!! ( و اين چرخه ادامه دارد) حالا اينجا همه سرما خوردن! چون گاز نبوده كه غذا بپذند تا بخورند؛ آب نبوده كه بخورند؛ برق نبوده كه با مايكروويو! غذا بپذند... در نتيجه فقط سرما بوده كه بخورنش؛ پس سرما خوردن!

بس كه اينجا سرده:

اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

((فروغ ))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢


 

سلام سلام...من اومدم!

به به چه برف قشنگي. خيلي زودتر از اوني كه فكر مي كردم زمستون شد...زود گذشت!

اين امتحانات هم كه همه وقت آدم رو مي گيرند. چه شبها كه به زور و ضرب قهوه بيدار موندم(آخه اصلا شب امتحاني نيستم!) همون چند ساعتي هم كه مي خوابيدم مدام كابوس مي ديدم؛ استادها رو شكل مارلين منسون! خودمم شكل توراتي كه ريز ريز ميشه!!! اينم از كابوس ديدنم. خيلي از دوستام ميگند ما ميان ترم نداريم! مثلا ياسي جونم. خوش به حالش ميره صفا ولي ما همش امتحان داريم! خوشبختانه ديگه آخراشه...( كلي هم اطلاعات جديد كسب كردم كه دارن از مخم فوران مي كنند؛ سر فرصت براتون ميگم)

ديروز روز ماشين بود! مسي جونم كه با ماشين خودش رفته بود...با با جونمم با ماشين خودش... اين وسط الي موند و حوضش! هيچكي به فكرم نبود! (اينجا دچار كمبود شدم مثلا!)كه آخه من چه جوري تو اين باد يه گيتار گنده بندازم روي كولم و برم كلاس! زنگ زدم آژانس. من نمي دونم چرا همه از اين آژانسه تعريف مي كنند؟ هر وقت كه من زنگ زدم اول اصول دين مي پرسه كه اشتراكتون چيه؟ بعد كه مي شناستم كلي حال و احوال مي كنه. بعد ميگه كجا مي خوايي بري؟... آخرشم ميگه من شرمندم الان ماشين نداريم!!! هر كي زنگ مي زنه ماشين داره ها به من كه مي رسه وا ميرسه! آخرشم مثل اين گداها گيتارم رو انداختم پشتم و پياده گز كردم. چقدر آدم مهربون داريم؛ همشون مي خواستند كمبود بي ماشيني منو پر كنندو برسوننم؛ هي اصرار كه خانوم برسونيمتون!... ولي من تجيح دادم به هر جون كندني بود با اين باد مبارزه كنم و پياده برم! حس كنده شدن از روي زمين و همچون برگي چرخيدن در باد و معلق ماندن! بالاخره رسيدم با لپهايي گلي و سرخ ؛ به قول استادم دهاتي! آخرشم باهاش دعوا كردم؛ گير داده به اين ناخوناي من كه كوتاهشون كنم! حالام كه كوتاه كردم ميگه بازم بلنده!!! فكر كنم بايد از ريشه بكنمشون تا خيالش راحت بشه! حالا فرض كن شب از نيمه گذشته و ماشين وسط خيابون بنزين تموم كرده و تو همون ديوار كوتاهي هستي كه بايد ازت بالا برن! توي برف وسرما تو تنها ميري به داد ماشين برسي چون احتمالا بقيه مي ترسند از اين همه تاريكي و تنهايي؛ شايدم تنبليشون ميشه توي اين سرما برن بيرون! شايدم دوباره فراموش شدم مثل كلاس رفتنم كه ماشين نداشتم! ( ولي اين بار احساس كمبود نكردم چون مي دونستم كه به كمكم نيازهست) حالا موبايل آنتن نمي ده و تو بايد وسط خيابون وايسي تا تكليفت معلوم شه. پس ترجيحا نشستم تو ماشين و ضبط گوش دادم اونم آهنگ هاي دلهره آور و شلوغ اوزي و منسون!( فكر كنم واسه همينم كابوسشو مي ديدم!) واي بابا!! چقدر دوسش دارم؛ به موقع به دادم رسيد؛ قد همه تاريكي هاي ديشب از ديدنش خوشحال شدم...(اين يعني من فراموش نشدم)

بر و بچه هاي كوچه برف مي زنند به شيشمون!( به سر كردگيه مملي!) ومثلا دارن دعوتم مي كنند كه برم برف بازي!( برف نديده ها! حالا خوبه برفي نشسته و اينقدر هول شدن!) مي دونم كه تا در رو باز كنم گلوله هاي برفشون رو نثارم مي كنند واين يعني شروع جنگ...جاتون خاليه. منم برم بازي وگرنه اينقدر برف مي زنند به شيشه تا بشكنه. وه چه شادم امروز...

اينم به افتخار آنژ جونم:

پشت كاجستان؛ برف

برف؛ يك دسته كلاغ

جاده يعني غربت

باد؛ آواز؛ مسافر و كمي ميل به خواب.

شاخ پيچك؛ و رسيدن؛ و حياط

من و دلتنگ؛ و اين شيشه خيس

مي نويسم؛ و فضا

يك نفر دلتنگ است

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد؛

كودك پس فردا؛

كفتر آن هفته.

قطره ها در جريان؛

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

(( سهراب))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢


 

هميشه از بارون خوشم مياد. حال خوبي دارم وقتي هوا بارونيه. وقتي بارون ميباره اينقدر شادم كه اگه همه ستاره هاي آسمون هم جمع بشند در مقابل برق شادي من كم نورند...و چه راحته اگه بخوايي عجيب به دنيا نگاه كني! انگار همه دنيا يكي ميشه. ميشه عجيب همونجوري كه تو مي خوايي! ومن چيزهاي عجيبي ديدم كه هر روز طبيعي جلوه مي كنند! گربه اي كه زير بارون بازي مي كرد! مرد ژاپني كه سالها همسايه مان بود و من نمي دانستم! پسري كه زن نما بود و به تمام انگشتانش دو انگشتر بود و به ريشش حلقه داشت! دختر جواني كه همسري بسيار پير داشت! و كوچه مان كه از هر روز عجيب تر بود! برهنه! بدون برگي به درخت! و زمينش كه پوشيده از برگهاي طلايي بود! و باد به يكباره همه برگها را به دست فراموشي سپرد... و تهراني كه با يه بارون بهم ميريزه و آدم هايي كه وقتي خيس ميشن مخشون زنگ ميزنه! رقصيدن كودكانه ارشيا وپرتغالي كه اصلا دلم نخواست بخورمش! راننده اي كه نمي خواست كرايه بگيرد! باراني كه خوشحالم نكرد! احساسي كه نگفتمش با او و چه غريبانه مرا نگريست و عجيب تر از همه خودم!!! از پنجره آموزشگاه نگاه كردم؛ به حياط؛ به پيچك زرد دورميله؛ به تنها برگ درخت كه در برابر ضربات باد مقاومت ميكرد و من تشويقش كردم كه بماند ولي افتاد! به كبوتري كه زير باران خيس شد ولي از جايش تكان نخورد؛ به منظره غم انگيزي كه قطرات روي شيشه آن را مبهم كرده بودند! و گوش سپردم به صداي ساز زدن دوستم ؛ او هم غمگين مي نواخت. و همه چيز آماده براي بغضي كه بتركد ولي من نتوانستم بگريم! بخار روي شيشه گفت كه من فقط آه كشيدم و عجب آه عميقي! حضور استاد ؛ باز هم سازونت و يك دنيا اشتياق براي نواختن و من به ناچار روياهايم را نيمه كاره رها ميكنم تا ياد بگيرم!

و هر روز مي بينم اين چيزها را...بايد چشم هايم را با شامپو بشورم تا عادت نكنند به اين چيزها! بايد هميشه دنيا روعجيب و تازه ببينند! واي از روزي كه انسانها برايمان تكراري شوند... نمي دانم چند ساعت است كه آهنگ يو فلايينگ ويدوت وينگ( توضيح اينكه فعلا كيبوردم فقط فارسي مي زنه! فكر كنم چون هوا بارونيه!) وست لايف رو گوش ميدم ولي هنوز برام تكراري نشده...

باز هم عجيب: نمايشگاه توالت! كافي شاپ توالت! روز جهاني توالت! همش توالت... و چه كرده اين حافظ ميرآفتابي در خيابان كوه نور... و مجددا اعتراضش به روشنفكران و آفتابه هاي پلاستيكي كه به سنت حمله مي كنند و چقدر تفاوت دارد با نمايشگاه توالت جهاني!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢


 

يادم رفت بگم دوشنبه ۱۰ آذر وبلاگ ياسی (اينجا همه آدما اينجورين) رو بخونيد! الانم وقت ندارم بلينکمش! خودتون زحمت بکشيد سمت راست صفحه لينکشو کليک کنيد!  بای بای 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢


 

((دوشنبه 10 آذر)) البته دير آپديت شده روزش شنبه 8 آذر بوده!

سلام به همه دوستان خوبم كه با كامنتها و تلفن ها و ديدارها و حتي دعواهايشان مانع از اين شدند كه من ديگه ننويسم! منم ميگم چشم مي نويسم چون واقعا نوشتن رو دوست دارم.عرض كنم كه من شنبه بالاخره رفتم دانشگاه و چقدر عقب بودم از كلاس و احساس خنگ بودن بهم دست داد استاد هم نامردي نكرد تا اومد تو كلاس گفت اوني كه يه هفته غايب بود اومد؟ من گردن شكسته هم گفتم بله! ايشونم فرمودن پس بلند شو درس جواب بده... رفقا گفتند خوب ضايعش كردي فكر ميكرد تو الان هيچي بلد نيستي و اونم به آرزوش مي رسه و يه صفر گنده برات مي ذاره! خوب اونو كه كور خونده بود ولي بين خودمون باشه نمي دونم چرا احساس يه متهم رو داشتم كه داره بازخواست مي شه از همه جاي كتاب پرسيد و من هم اصلا به روي خودم نياوردم و همه رو جواب دادم! از شانس امروز استاد دير ولمون كرد منم با ياسي قرار داشتم... بعدشم با سرعت جت از دانشگاه زدم بيرون تا بعد از 2 هفته برم و ياسي رو ببينم. انگار كه باغ فردوس اون سر دنياست و هر چي مي رفتم نمي رسيدم البته ياسي گفت كه تاخير نداشتم. توي راه هم بند كوله پشتي من باز شد و كيفم وسط خيابون ولو شد وقت نداشتم وگرنه مي ايستادم و كلي مي خنديدم البته اگه فروغ نينجا نبود كه به دادم برسه به جاي خنده احتمالا وسط خيابون مي زدم زير گريه و مامانم رو مي خواستم يه وضعي بودااااااا مثل اينا كه بچه شون رو گازه ميدويدم تا دير نرسم! و در آخر منو ياسي پيش هم بوديم با يه دنيا حرف و خنده و خاطره...از فوايد كتابخانه رو هم فهميديم! كلي عاشق و معشوق اونجا بودن. اگه نمي تونيد بريد كافي شاپ دوستاتونو ببينيد دم كتابخونه باهاش قرار بذاريد! كلي سوژه هم براي ترسيدن من بود هي برگهاي زرد پاييزي روي سرم مي افتادن ولي حتي يكي هم روي سر ياسي نيوفتاد! بعد يه دفعه فواره هاي آب توي پارك فوران كردن و به آسمون پرتاب شدن و ديگه بالا نيو مدن! اين بار هر دومون ترسيديم بعدشم يه گردان پسر اومدن روبه روي ما نشستن و من دوباره اين رگ غيرتم زد بيرون و دست ياسي رو گرفتم و رفتيم و اون پسرها هم ضايع شدن...بعدشم از بس سرد بود رفتيم توي كافي شاپ وبقيشم كه ياسي گفته...كلي حرف زديم و خودمون رو خفه كرديم اون دوست ياسي هم كه گفته خيلي ور ميزد دوست مشتركمون بود و واقعا مخ مي خورد اگه بهت تلفن ميزد بايد بفيه كارهاتو مي ذاشتي براي فردا. يادي از اونم كرديم و اينكه چه قدر بي وفا بود و بعد از ازدواج هممون رو فراموش كرد. خوب شايد همسرش شنونده بهتريه! اما من ميگم هر كسي سر جاي خودش... به ياسي گفتم پاشو بريم وگرنه الانه كه بندازنمون بيرون! خيلي باحال بود همه دختر و پسربودن خود صاحب كافه هم با يه خانومي گپ مي زد خوب ديگه تابلو معلومه كه ما چقدر مسخره كرديم همشون رو و كلي خنديديم. بابا بعضيا عجب عشوه هاي خركي مياند! ولي خداييش گرم شديم كه اين از همه بيشتر چسبيد. فال منم زيادي عاشقانه بود روم نمي شه بگم ولي ياسي اصلشو لو داده پس ميگم:گفت كه يكي رو خيلي دوست داري و اينو بدون كه اون هم خيلي دوست داره و بدجور عاشقته! و به موقعش به هم ميرسيد. گفت من خيلي زجر ميكشم!!! ولي دوران غم به زودي تموم ميشه و خوشي و امنيت جاي اونو ميگيره.(حافظ جون بي خيال ما شو!)حالا راستشو بگيد كي بدجوري عاشقمه!بعدشم رفتيم قائم و يه كوچولو خيلي كوچولو خريد! بعضي وقتا از خودم و ياسي مي ترسم! خيلي به هم شبيه شديم؛ طرز فكرمون؛لباس پوشيدنمون؛ كارهايي كه انجام ميديم؛ حتي درد پاهامون!!! و ترسناكيش به اينه كه ما اصلا خبر نداريم و اين چيزا شبيه هم ميشن! دوسش دارم قد يه دنيا... تو اتوبوسم ياسي سرش درد گرفت بعد منو با يك كسي اشتباه گرفت و سرشو گذاشت رو شونم بعد هم هي ميگفت تو بلند حرف ميزني!!! منم  ميگفتم چون گوشت بغل دهنمه صدام رو بلند دريافت ميكني! تازه من چون سردم بود دستم رو جلوي دهنمم گرفته بودم! حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را!(چه ربطي داشت نمي دونم) ولي اون اولش كه حواسمون نبود و جفتمون جو گرفته بودمون اون خانومه كه بغل دستمون بود كلي فيض و فيوضات برد و احتمالا كلي هم شكه شد! بعدشم كه تنها شدم بارون خيلي شديد شد و من اينقدر تند مي رفتم كه احساس مي كردم الانه كه از روي زمين بلند شم و اوج بگيرم و بعد يه دفعه متوجه بشم و با مخ بخورم زمين!  

قصه ما به سر رسيد؛الي هم به خونشون رسيد!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢


 

فقط دلم می خواد بميرم.همين!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢


 

دلت مي خواست امروز تعطيل باشه ولي ...حالا بعد از يه هفته مي خوايي بري دانشگاه؛ پا ميشي كلي وقت به خودت مي رسي كه معلوم نشه مريضي! بعدشم تلك و تلك راه ميافتي، سر چهار راه يكي از بچه هاي عنكبوت كلاس رو مي بيني( تبصره عنكبوت:چون بيش از حد منزوي و آنتي اكتيو هست!) اااااااااااا مگه كلاس نداريم؟! ( نه بچه ها استاد رو راضي كردن كه بريم خونه!) خوب زياد نمي توني رو حرفش حساب كني پس با سرعت ميري به طرف دانشگاه تو خيابون يه سري از بچه ها رو ميبيني تا مي بيننت برات هورا ميكشن كه بعد از يه هفته بالاخره اومدي بعدشم مراسم روبوسي! بعد همه با هم شروع مي كنند به حرف زدن كه كجا بودي و ما راجع بهت چه حدسايي كه نزديم چه چرت و پرت هايي كه پشت سرت نگفتيم! و با وقاحت هر چه تمام تر اون چرنديات رو تحويلت ميدن بعدشم ميگن راستشو بگو ازدواج كردي!!!!!!!!!!! و تو كه تب داري داغتر ميشي و به زور مي خندي اما مي دوني كه حالا با وجود مريضي با وجودي كه به زور روي پاهات ايستادي بايد راه اومده رو برگردي! چندتا از بچه ها برات توضيح ميدن كه توي اين يه هفته چه برنامه هايي داشتيم و تو تشكر ميكني و ميگي كه قبلا دوستات برات گفتن... سردته ولي دلت مي خواد قدم بزني از پارك وي تا تجريش رو پياده ميري. توي خودتي هيچ كس رو نمي بيني هيچ چيز نمي شنوي ؛ صداي مزاحم ها و حرفهاي مزخرفشون؛نور چراغ هاي اتومبيل هاي خوشگل با راننده هاي آشغال؛ صداي بوق ماشينها؛ كيف سنگيني كه با شدت هر چه بيشتر به دستت مي خوره وصاحب كيف كه بدون عذرخواهي از كنارت ميگذره؛ صداي ترمز شديد و كشيده شدن لاستيكها روي آسفالت ... هيچ كدوم نمي تونند تو رو از توي خودت بيارن بيرون. چون تو اراده كردي كه هيچي نبيني؛نشنوي؛فقط راه بري! گهگاه اينقدر ميري توي فكر كه ميبيني تقريبا ايستادي و ديگه راه نميري! تشنته؛ يه آبميوه مي خري و تو اصلا يادت نيست كه ماه رمضونه و خيلي راحت تو خيابون مي خوري اما متوجه نگاه ها و متلكها نيستي تا اينكه يكي محكم ميزنه پشتت و تمام سلولهاي مغزت شروع به تير كشيدن ميكنند ناچاري كه از عالم خودت بيايي بيرون و ببيني كيه! اووووووووو يه سري از بچه هاي دانشگاه دوباره از اول كه آره كجا بودي و دلمون برات تنگ شده بودو.... و اونا يادت ميندازند كه ماه رمضونه و تو كلي شرمنده ميشي و آبميوه رو ميندازي بيرون! بعد يه پيشنهاد عالي كه باهاشون بري دربند. دوست داري بري ولي اون حس عجيب دلش مي خواد كه تو تنها باشي! پس ازشون جدا ميشي...حوصله خونه رو نداري چون مي دوني كه اگه بري تنهايي و الان دلت نمي خواد تو خونه تنها باشي يه فكر جالب؛ بري اتوبوس گردي! ترجيحا با اتوبوسي شروع مي كني كه تقريبا هم مسير خونته كه اگه خسته شدي بتوني بري خونه. حدود نيم ساعت مي شيني توي ايستگاه! عجب حوصله اي پيدا كردي! يه دختره بغل دستته داره كتاب مي خونه يه نگاهي به كتابش ميندازي؛ خوشت مياد مي خوايي بهش بگي اما يه ترسي هست اينكه فكر كنه مسخرش ميكني شايد هم تحقير! چرا؟! چون اصلا به هم نمي خوريد و اصولا اون فرم آدمها خودشون رو خيلي ضعيف و حقير مي دونند! ولي سعي خودتو ميكني تا با كسي كه از تو خيلي پايين تره ارتباط برقرار كني دلت مي خواد به هش بفهموني كه همه افراد مشابه تو بد نيستند و خيلي جالبه اينكه اون متوجه ميشه؛ كمي هول شده بود و كتابشو خيلي محترمانه بهت ميده تا ببيني... تو ساكتي و ميدان رو به اون ميدي تا حرف بزنه ...چهره زيبايي نداره؛تيپ خيلي بدي داره و تو اصلا ظاهرشو نمي پسندي اما شخصيت خيلي جالبي داره بر خلاف تصور تو كمي اعتماد به نفس داره البته كمه ولي بازم خوبه.باطن پاكي داره؛ ساده ميبينه ساده فكر مي كنه ... با همه اين حرفها به دلت ميشينه ؛ اتوبوس مياد هنوزم نمي دوني كه بري يا نه! ولي دنبال اون راه ميافتي نمي دوني چرا ولي دلت مي خواد حرفاشو بشنوي كمتر پيش اومده پاي صحبت اين تيپ آدما بشيني پس مشتاقي كه بشنوي برعكس نيم ساعت قبل كه فقط سكوت مي خواستي! وقتي حرف ميزد چشماش برق شادي ميزد ميگه خوشحاله از اينكه داره باهات حرف ميزنه و اينكه خوش به حال نامزدت!!! و تو دومرتبه داغ ميشي چرا اين فكر رو كرد؟ جالبه چون ابروهات يه جورين! مي خواد بدونه چرا با وجودي كه نامزد نداري ابروهات اين شكلين؟! و چقدر سطحي فكر ميكنه و به چه چيزهايي اهميت ميده؛ اما حالا تو چي بايد بگي؟از نظر عقايد اصلا شبيه هم نيستيدولي اينقدر عجيب به هم نزديك شديد كه تلفن همديگه رو ميگيريد...پياده ميشي؛ سردته اينقدر كه ميلرزي و اين اصلا براي مريضيت خوب نيست و تو اينو ميدوني! ولي خل شدي و چقدر داره بهت مزه ميده اين خل بودن! حالا ديگه اصلا دلت نمي خواد بيرون باشي دلت يه چايي داغ مي خواد سوار تاكسي ميشي و اينقدر تاكسي گرمه كه ديگه دلت نمي خواد پياده شي! توي تاكسي از خل بازي بعضيا خندت ميگيره اما مثل خيلي وقتا فقط براي خودت مي خندي توي دلت! راننده ازت پول زيادي ميگيره و فكر ميكنه كه تو نفهميدي اما تو دلت نمي خواد دهنتو باز كني و پولت رو بخوايي؛ اين فرصت رو بهش ميدي كه انتخاب كنه و چه راحت حقت و پولت رو خورد!سرده و هنوز چند قدم تا خونه مونده دستاتو كردي تو جيبت و سرتو انداختي پايين بعد صداي بوق يه پرشيا!!! كه دقيقا رو به روت ايستاده تو رو به خودت مياره شك ميكني ولي چهره راننده شكت رو برطرف ميكنه!كوچه خلوته و تو توي خونه تنهايي...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢


 

اينقدر سه شنبه توي نوشته هام از اين شاخه به اون شاخه پريدم؛ شبش مريض شدم!

نمردم و بالاخره يه بار هم سوار آمبولانس شدم. آخ كه چه كيفي مي ده با ويلچر توي راهروي بيمارستان ويراژ دادن؛ جاتون خالي( البته تا اينجاش) ولي بعدش كه كلي سرم و آمپول بهم دادن اصلا جاتون خالي نبود. سه روز از زندگي خودم دور شدم و بيمارستان موندم( بس كه از بيمارستان خوشم مياد!) وقتي مرخصم كردند شب بود و شهر مثل هميشه؛ اما براي من جذابتر و دلپذيرتر از سابق. دلم تنگ شده بود براي همه چي... كلي مهم شده بودم؛ خيلي ها اومدن بهم سر زدن؛ الانم بغل دستم پر از كمپوت و آبميوه ست.اين وسط رسيدگي هاي مملي خيلي جالب بود؛ كمپوت باز ميكرد يه قاشق به من مي داد سه تا قاشق خودش مي خورد! خلاصه كه ازي جون(ازرائيل) رو هم جواب كردم...(خدا كنه ديگه مريض نشم؛ اصلا هيچ كس مريض نشه چون من متنفرم از مريضي!) يه توصيه! سعي كنيد بيرون چيزي نخوريد وگرنه ممكنه مثل من مسموم بشين!

يه روز خالم اومد عيادتم؛ سرم به دست رفتيم پايين يه هوايي عوض كنيم بعد اومديم سالن انتظار؛ من نشستم اما جا نبود خالم بشينه؛ دو تا آقا بلند شدند گفتند خانم بفرمائيد...خالم گفت: نه مرسي الان پياده ميشم!!! واي كه چقدر خنديدم؛ هنوزم يادم ميافته خندم ميگيره.بهش ميگم حالا پياده شي كجا مي خواي بري؟!

الان 3ـ 4 روزه دانشگاه نرفتم و فكر كردم حالا بايد كلي جزوه كپي كنم اما نسيم دوست خوبم همه جزوه ها رو برام نوشته! كلي ذوق مرگ شدم...كلي از دوستام مدام باهام تماس ميگرفتند و من واقعا حالم بهتر ميشد. بچه ها مچكرم... فروغ و بچه هاميگند اين چند روزه كه نبودم كلي سوژه شدم! همه سراغم رو ميگرفتند... بابا نمي دونستم اين همه دوست خوب دارم؛ مرسي از همتون. خيلي جالبه ياسي جونم از طريق الهامات دروني فهميده بود كه حالم بده! منم خيلي دلم براش تنگ شده بود. اين چند روزي هم كه خونه بودم همش خواب بودم! (اثر داروهاست) يه زماني ميمردم واسه يه قطره خواب...ولي حالا از بس خوابيدم ديگه اسمشم هم كه مياد حالم بد ميشه! امروز صبح از پنجره اتاق خودم خورشيد رو ديدم و دوباره به زندگي سلام كردم .(البته اگه دوباره زودي خوابم نبره!) توضيح اينكه شدم مثل اين معتادها! فرقي نمي كنه كجا باشم مهم اينه كه خوابم ميگيره و مي خوابم!

يه چيزايي هم فهميدم: مرگ به رنگ سفيده و تقريبا ترسناكه مخصوصا وقتي كه اصلا آمادگيش رو نداري!

نمي خواهم بميرم؛با كه بايد گفت؟

كجا بايد صدا سر داد؟

در زير كدامين آسمان؛ روي كدامين كوه؟

كجا بايد صدا سر داد؟

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است...

نمي خواهم بميرم؛ اي خدا! اي آسمان! اي شب!

نمي خواهم؛ نمي خواهم؛ نمي خواهم

مگر زور است؟!

<فريدون مشيری>

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢