تخيل مــــــــــن

 

 

شما را به چه علت به بيمارستان آورده اند ؟
مرد در جواب گفت :
آقای دکتر بنده زنی گرفته ام که دختر هيجده ساله ای داشت .
يک روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت ! و از آن روز ، زن من مادرزن پدر شوهرش
شد.چندی بعد دختر زن بنده که زن پدر من بود-پسری زائيد. اين پسر ، برادر من شد، زيرا پسر
پدرم بود.
اما در همان حال نوء زنم واز اين قرار نوء بنده هم مي شد. و من پدر بزرگ
برادر ناتنی خود شده بودم.چندی بعد زن بنده پسری هم زاييد ! و از آن روز زن
پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد ، در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ
خود و ضمنا نوء او بود.
از طرفی چون مادر فعلی من ، يعنی دختر زنم ! خواهر پسرم می شود ، بنده
ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام ، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم ،
پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوء من است .

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

خيلی وقته که اومده!

اون اومده و من ديگه نمی تونم باشم ؛ چون اون اومده!

يعنی چون اون اومده؛ من... چی شد؟! خلاصه که:

la vie est belle

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

فکر ميکنم وقتی بياد منم باشم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

 

dejeuner du matin / il a mis le cafe / dans la tasse / dans la tasse de cafe / il a mis le sucre / dans le cafe au lait / avec la cuiller / il a tourne / il a bu le cafe au lait / sans me regarder / sans me parler / il a allume une cigarette / il a mis son chapeau sur sa  tete / il a mis son manteau de pluie / parce qu' il pleuvait / sans une parole / et j' ai pleure

صبحانه/ قهوه را در ليوان ريخت/ شير را در ليوان ريخت/ شکر را در ليوان ريخت/ با قاشق هم زد/ قهوه با شير و شکر را نوشيد/ سيگارش را روشن کرد/ دود می کند/ خاکستر ها را در زير سيگاری می ريزد/بدون اينکه با من حرف بزند/ بدون اينکه به من نگاه کند/بارانی می پوشد/ کلاهش را سرش می گذارد/ بيرون می رود/ سرم را ميان دستهايم ميگيرم/ گريه می کنم...

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳

 

پک می زند به سيگار. دودش را در صورتم می دهد. حلقم می سوزد. نبايد سرفه کنم. نبايد فکر کند که ... به چشمانم زور می زنم که بی نشانه باشند. نمی خواهم ذهنم را بخواند. تنها نگاه ميکنم. خالی نگاه ميکنم.

شايد خسته ام!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳

 

الان بيست دقيقه ست که اينجا ايستادم منتظر تاکسی. تمام ماشين های نگو! برام بوق می زنند. چراغ می زنند. می ايستند. نسيم منتظرم است. کاش زود برسم. کاش دير برسد. عينک آفتابی ام رو می زنم. شايد برای اينکه نمی خوام چشمام ديده بشند. حالا صف يک نفره من تبديل به يک صف پنج نفره شده. دو آقا و دو خانم به اضافه خودم. افتاب می خورد به صورتم. وه چه گرم است امروز! زن از راه رسيد. اول صف ايستاد. ما ساکت مانديم. تاکسی ايستاد. برای يک نفر جا داشت. زن سوار شد! ديگر نتوانستم سکوت کنم. گفتم خانم من خيلی وقته ايستادم. زودتر از شما اينجا بودم! گفت اينجا بحث زودتر و ديرتر نيست!عزيزم!!! در رو بست تاکسی رفت. کاش به من نمی گفت عزيزم. حالم بد شد. مرد کنار دستی مرا دلداری می دهد. به زن بد و بيراه می گويد که حق مرا خورده. اصلا به او چه مربوط؟ مگر خودم نمی توانستم سرش فرياد بزنم. از ماشين پياده اش کنم يا حتی به او بد وبيراه بگويم! به مرد نگاه نمی کنم. شرط می بندم که اگر او هم ماشين داشت برايم...آفتاب می خورد به صورتم.

      

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

 

ماجراهاي الي و ياسي!

1: رفته بوديم كلاس زبان براي دادن اينترويو و مصاحبه. سر جلسه مراقب نبود، فقط چند تا از داوطلبها نشسته بودن و خيلي اكتيو به سوالها جواب مي دادند. ما هم دو تا صندلي كنار هم گير آورديم و نشستيم. من طوري كه ياسي صدام رو بشنوه شروع كردم به خوندن سوال يك كه ياسي با چشماي وق زده گفت: (الي سوالهاي من فرق ميكنه!) تمام برنامه هامون به هم ريخت. مجبور شديم جدا جدا حل كنيم و هر جا مشكلي بود از هم بپرسيم! ياسي دولا شد رو ميز من و برگه اش رو گرفت جلوي صورتم. مشغول خوندن سوالش بودم كه از توي راهرو صداي پا اومد. يه آقايي بود كه راه رفتنش صداي كقش پاشنه بلند مي داد! اين آقا به ما شك كرد. دوباره برگشت اما ديد ما هر كدوم سر جاي خودمون نشستيم. رفت. دوباره به وضعيت سابق برگشتيم كه يه آقاي جووني اومد. باز مثبت شديم! بعد گفت:( توجه داشته بشين كه اونجا دوتا دوربين هست!) و به بالا اشاره كرد. ما هم سرمون روي ميز و هرهر

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

 

اينم داستان من!

از نيما هم ممنونم كه داستان من رو خوند و در سايت پندار اديت كرد. مرسي نيما.

خوب من بالاخره تصميم گرفتم كه فعلا سر كار نرم! چون احساس كردم كه ممكنه خيلي خسته بشم

البته شرايط اون كار طوري بود كه زياد با برنامه ها و كلاسهاي من جور در نميومد، در ضمن زياد هم مورد علاقه من نبود يعني اصلا مورد علاقم نبود. حالا فعلا كه چسبيدم به كلاسهام

با ياسي و هاني قراره برم كلاس زبان با نسيم هم ميرم كلاس فرانسه. داستان نويسي رو هم كه همچنان خواهم رفت به اضافه گيتار. اميدوارم وقتي هم براي دانشگاه رفتن باقي بمونه!

من و ياسي امروز دوباره رفتيم خريد و يه مانتو خريديم مثل هم! ياسي كه ميگفت الي جدي جدي دوقلو شديما

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

چقدر من اين روزا درس مي خونم!!! فردا هم كه فاينال كلاس زبانه. كلي هم كتاب خوندم و از بعضي از داستانها واقعا لذت بردم.چون تعدادشون زياده و من مي ترسم در حقشون اجحاف بشه اسم هيچ كدومشون رو نمي گم!

منو ياسي دو روز متمادي! رفتيم خريد. الانم يه كتوني خريديم شكل هم. يه كيف هم داريم كه شكل همن. حالا مي خواييم كفشها مون رو بپوشيم و كيفامون رو بندازيم و بريم بيرون مثل هميشه هرهر و كركر كنيم! همينجوريش كه ميريم بيرون بعضي از اين ملت كه خيلي آدم رو تحويل ميگيرن به ما ميگن دوقلوها ديگه اگه اينجوري بريم كه

يه روز با ياسي سوار تاكسي شديم بريم سيد خندان. طبق معمل داشتيم وراجي ميكرديمكه رسيديم سر يه موضوع همه كه من با اين همه برنامه و كلاس چي كار كنم. من همچنان بالاي منبر بودم كه رسيديم ميدون كتابي و دور ميدون يه وانت چق چوق كوبوند به تاكسي! نه يه بار نه دوبار! سه چهار بار زد به سپر و چراغ جلو ها و خلاصه كه ماشين تكون هاي شديدي مي خورداين جا رو داشته باشين كه من هنوز داشتم با آب و تاب حرف مي زدم و ياسي هم گوش ميكرد! اصلا هم مكث نكرديم؛ جيغ هم نزديم و تعجب هم نكرديم. يه چيزي تو مايه هاي كارتون! فقط تكون مي خورديمالبته يه جاش من گفتم با اين ترمز هاش چه جوري مسافر سوار ميكنه كه چند دقيقه بعدشم راننده وانتيه همينو گفت! خلاصه كه ياسي به راننده گفت ما رفتيم! بعد كلي وقت تازه زير پل بود كه فهميديم تصادف كرديم! ديگه منفجر شديم از خندهمن كه ديگه به خودمون شك كرده ام!

ولي من واقعا گيج شدم! نمي دونم برم دوره مربيگري شنا رو تموم كنم، داستان نويسي رو ادامه بدم، انگليسي بخونم، فرانسه بخونم، سر كار برم، اصلا دانشگاه برم!!!وووووووووووووي! تازه كلي كار فوق برنامه هم دارم. كاش روزها 48 ساعته بودن!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

امروز كه با صداي جيغ ارشيا با حالت شوك از خواب بيدار شدم تصميم گرفتم تا شب همه چيز رو جالب شايد هم عجيب يا اينكه شوكه كننده ببينم…

پارتي بازي رو ميبينم؛توي محيط كار؛توي كلاس؛حتي سر جلسه امتحان كه استادجواب سوالات رو به جلويي من ميگه…

توي تجريش بايد به چراغ قرمز احترام گذاشت! هر چي آقا پليسه سوت زد كه واستن گوش ندادند؛همه رد شدند اما من ايستادم پشت خط كشي تا چراغ سبز شه؛آقا پليسم بيچاره فكر كرده بود كه چه آدم قانون مندي به تورش خورده! داشت سر صحبت رو باهام باز ميكرد كه چراغ سبز شد و من رفتم…

نمي دونم چرا اين روزا هر دختري كه از كنارم رد ميشه بهم لبخند ميزنه! فكر كنم ظاهرم خفن صميمي ميزنه! يه نكته ديگه اي هم كه نمي دونم اينه كه چرا همه دخترا بهم لبخند ميزنن؛نمي شد مختلط باشه!

سر كوچه پشتي؛ درست بالاي پله هاي كوچه؛ متوجه شدين كه كجا رو ميگم؟ دوتا كارگر ديدم كه با كلنگ آسفالت رو كنده بودند تا شده بود اندازه يه چاه و نشسته بودند سر چاه و همينطوري نشسته خوابشون برده بود!

خودم رو ديدم كه صبح رفتم تجريش خريد و بعدازظهر هم رفتم هفت تير وخداي ماراتون شدم؛نمي دونم اين همه انرژي رو از كجا آوردم!

پسري فوشنده ديدم كه توي زمان كم خريد سير تا پياز زندگيشو برام گفت!منم كه حساس!نمي دونم شايد چون ايران زندگي نمي كرد اينقدر راحت برخورد ميكرد…

.

.

.

كاش تو مسابقات پرش آتن شركت ميكردم؛حتما مقام مي آوردم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳

 

اين روزا حسابی کتاب می خونم. زبان می خونم. گيتار ميزنم. داستان می نويسم. با ياسی ميريم کلاس داستان خوانی. فردا هم قراره من داستانمو بخونم توی کلاس.کتابهای کاريکاتورم رو گذاشتم توی کتابخونه تا دوباره کاريکاتور بکشم. خلاصه که حسابی اکتيو شدم و می خوام از اين يک ماه آخر تعطيلات نهايت استفاده رو ببرم.

يکشنبه هم برای اولين بار رفتم سر کار و کارم رو شروع کردم. اين تاريخ به ياد موندنی رو توی تقويم يادداشت کردم. بالاخره من هم رفتم سر کار! محيطش فرهنگيه.فکر کنم ازش خوشم بياد...  

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

تنم داغه؛ سرم گيج ميره و چشمام ميسوزه. سرم کلاه رفته! به من دروغ گفت مثل خيلی وقتای ديگه؛ مثل خيلی آدمهای ديگه. دستش برام رو شده ولی چيکار کنم که يک بايد محتوم و انکار ناپذيره! ايجاس که ميگن سوختن و ساختن ولی کو گوش شنوا...

خدا؛ انسان و عشق؛ اين است امانتی که بر دوش آدم سنگينی می کند.(دکتر شريعتی) 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

MON DIEU

وای من توی نوشته قبلی چقدر اشتباه داشتم! همه(م) ها رو (ن) نوشتم... چه فونت افتضاحی هم داره! خوب وقتی مشكل ضيق وقت گريبان گير آدم باشه بيشتر از اين هم نميشه انتظار داشت!

با هانی رفتم مركز خريد پاسداران و باز هم اون ديوونه رو كه سالهاست توی مركز خريد دور می زنه با اون آقا سيگاريه كه هميشه دم مركز خريد ايستاده و نمادی از برج سفيده و اصولا خانم ها رو ديد ميزنه ديدم وشديدا از اين همه تكرار خسته شدم! 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

چراغ خاموشه اما نه به خواست من! روي تخت دراز كشيدم؛ نور مهتاب اتاق رو خاكستري كرده. زل ميزنم به آينه تا شايد ببينمش؛ همون شبحي رو كه چند روزه دنبالمه؛ مثل سايه گاهي وقتا روبرومه گاهي هم پشت سرم؛ اون طرف خيابون ايستاده سرم رو بر مي گردونم؛ ديگه نيست! ترافيكه؛ توي ماشين عقبي نشسته؛ به سختي سرم رو مي چرخونم و توي ماشين هاي ديگه رو ديد ميزنم؛ كاري كه خيلي بدم نياد ولي اون نيست! از اتاق بيرون ميام با گوشه چشم مي بينمش كه توي آشپزخونه ست در يخچال بازه صداي گاز زدن سيبش رو مي شنوم. دلم مي خواد مچش رو بگيرم سريع مي پرم توي آشپزخونه اما نيست! در يخچال رو باز ميكنم سيب گاز زده اش رو ميبينم پس اينجا بوده رنگ رژي كه روي سيبه همرنگ لبهاي منه! يادمه كه قبل از نهار گازش زدم كه مامان گفت: ( نخور سير ميشي دوباره نمي توني نهار بخوري و منو ناراحت ميكني) باد پرده هاي اتاق رو تكون ميده و من تصوير اين هيجانات رو توي آينه ميبينم. منتظرم تا از پنجره بپره توي اتاق و ايتقدر زل زدن به آينه تا خوابم برد. توي خواب ميبينمش اما باز هم سايه وار تمام فكرم رنگ اونو گرفته؛ بالاخره گيرش ميارم حتي اگه لازم باشه مثل خودش سايه بشم و از اين زندگيه سيب سرخي محو بشم ميشم يه رويا؛ يه آرزو اما عاقبت گيرش ميارم...

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

 

آخه يکی نيست بگه تو اين گرما کلاس رفتنت به چيه! تقريبا جنازه ام وقتی می رسم خونه ديگه کولر ماشين هم جواب نميده... 

من اينجا يه چيزی بگم تا خفه نشدم؛ آخه اوشگول! چرا فکر ميکنی که من ازت خوشم مياد ديگه با چه زبونی بايد حاليت کنم که نه نه نه! آه ای خدايی که خالق خرسی يه صبری به من بده يه... هم به... 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳

 

با مسي جون و خاله ام رفتم شمال. يك سفر زنانه! از اين سفرها زياد رفتم؛ با دوستام؛مامان؛ دوستاي مامانولي اين يكي با همه فرق ميكرد خيلي بهم خوش گذشت.حتي بيشتر از پارسال كه با دوستام رفتم شمال. هميشه وقتي ميرم سفر دلم براي تهران خيلي مي تنگه! وقتي نزديك تهران ميشم يه اضطراب خاصي بهم دست ميده دچار شعف ميشم! ولي اين بار فقط دلم گرفت اصلا دوست نداشتم برگردم هيچم دلم تنگ نشده بود! دوست داشتم بازم مي موندم!

فردا صبحش هم با اون همه خستگي مثل يه بچه خوب رفتم كلاس زبان ( قابل توجه بعضيا)

الانم بايد برم كلاس گيتار. باباي!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

دلم برای اينجا يه ذره شده بود!

من از کوير گذشتم و شب کوير آنقدر زيبا بود که دلم می خواست روی شنها می خوابيدم و آسمان پر ستاره رو نگاه می کردم اما ترس از مارمولک ها و جانوران صحرايی دست و پای منو بسته بود! و چنين بود که از کوير گذشتم! 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

 

اين منم؟!

مثل اينکه هنوز زنده ام!

اينقدر کار دارم که فکر می کنم کله ام نيست!!!

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

 

در سرنوشت گل دو حقيقت رقم زدند

روزي به باغ آمد و روزي به بادرفت

بعد از اون ضربه اي كه به دستام وارد شد ديگه نمي تونم مثل سابق هر كاري كه دلم مي خواد با دستام انجام بدم. اونا ضعيف شدن. ورزش رو گذاشتم كنار. نمي تونم گيتار بزنم و دلم براي گيتار زدن يه ذره شده. بچه دعوتم كردن استخر ولي من موندم توي اتاقم و در افكارم شنا كردم ولي غرق نشدم! دكترم ميگه خيلي قوي بودي كه توي اين چند وقت دوام آوردي البته روش نشد بگه كه من جون... دارم! يعني سخت جونم... چون من به هيچكس نگفتم كه چه دردي مي كشم و فقط گفتم درد مي كنه و دكتر هم نرفتم اما خودم رو مستحق اين درد نمي دونستم و فقط به اين علت اونو تحمل كردم كه منو ياد... بندازه تا ديگه هيچ وقت فراموش نكنم روزي رو كه... به هر جهت الان عالي هستم و گذشته ها گذشته!

صبح فقط آسمون رو نگاه كردم! عينك آفتابي هم نزدم و خيره شدم در چشمان خورشيد! چون مي دونستم كه امروز بعد ازظهر انوار طلايي اش رو از دست ميدم...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

   اين منم زرتشت گرداننده خورشيد...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

امشب دلم گرفته, مخم پر از فكرهاي مختلفه. ديگه خسته شدم! كاش يه جور ديگه بود...

ولي خوب مي دونم كه فردا يه روز عاليه و من خوشحالم. عاشق اون فال حافظ سال تحويلم.

فردا ميرم سفر! خوب شد دوستاي گلم رو قبل از سفر ديدم وگرنه دلم خيلي براشون مي تنگيد. ياسي هم يه روز تو هفته اومد اينجا كلي با هم گپ زديم و آهنگ گوش داديم و من براي اولين بار براش گيتار زدم! بعدشم حسابي نشون دادم كه كدبانو هستم: شيريني و ميوه آوردم بدون پيشدستي! نهار هم كه اصلا به فكرش نبودم اگه مسي جون نرسيده بود جفتمون از گرسنگي ميمرديم! بعدشم نهار آوردم بدون قاشق! ... كلي پيشش در اومد هر چند مي دونم كه عادت داره و هر بار كلي سر اين موضوع مي خنديم.

يه دنيا حرف دارم اما اصلا وقت ندارم! مي دونم كه وقتي برگردم كلي وبلاگ بايد بخونم. دوستان منو ببخشن كه فرصت ندارم به وبلاگاشون سر بزنم اما از همين جا براي همه دوستام آرزوي سال خوبي رو مي كنم همراه با موفقيت و سر بلندي...

مي دونم كه سال خيلي خوبي رو پيش رو دارم! كلي براش برنامه ريزي كردم براي تك تك روزاش...

هنوز در سفرم

و پيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و در كدام بهار

درنگ خواهي كرد

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت

همين.

( سهراب)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

يه نامه عاشقانه!

من توي يه صحنه رمانتيك! همراه با تكنولوژي روز! يه نامه عاشقانه دريافت كردم!!!

نامه بود كه توي دست بروبچه هاي دانشگاه مي چرخيد, شده بود سوژه روز, كلي خنديديم! بچه ها مي گفتند نامه ات رو بده ببريم نشون بديم!( حالا به كي خدا عالمه!) ياسي كه مي گفت بده ببرم به مانا نشون بدم يه كم بخنديم! واي خدا من چي كار كنم با اين عاشقان سينه چاك!

 

چهارشنبه سوري يعني عشق و صفا و انفجار! به قول فرانسوي ها: ژدوق!

 

مملي كه از در وارد شد نشناختمش! ابروهاشو نازك كرده بود!!! بچه هاي اين دوره زمونه عجب قرتي هايي شدن هاااااااااا! والا ما كه به سن اينا بوديم...بدتر بوديم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

گاهي وقتا يه شعر مي تونه تمام احساسات آدم رو بازگو كنه!

 

ميان من و تو

سكوت

ميان من و روياهايم

فاصله

در سكوت و فاصله آرام مي گيرم

همچون كوهي استوار و دور از دست...

تنها براي انعكاس صداي تو

و صداي همه آدمها...

( دائو)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

 بعضی وقتادلم می خواد جای شازده کوچولو بودم! سه تا آتشفشان داشتم که يکی از اونا خاموش بود ولی خوب آدم کف دستشو که بو نکرده بود!!! يه گل سرخ لوس خود پسند هم داشتم که اهلی شده بود!

***

من از روح های محدود بيزارم؛ در اين روح ها هيچ چيز خوب و حتی هيچ چيز بد وجود ندارد! (نيچه)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

اين چرنديات دست نوشته هاي ديشب من است، وليكن پابليش نشده اند!

×××

آب بود و خاك و شد گل... وخدا انسان را آفريد... و روح ابا كرد از اينكه به تن برود، به اين قفس كوچك خاكي؛ عظمت روح را نشايد چنين قفسي...و موسيقي... و روح مسخ شده به تن ( به قفس) وارد شد. به قلب كه رسيد آرامشي بي نهايت را حس كرد... وروح به سبب موسيقي در جان آرام گرفت...

وقتي سيم گيتارم پاره شد قلبم درد گرفت!

×××

باغباني را ديدم بالاي درخت؛ شاخه ها را (كه جوانه زده اند) مي بريد...

×××

امروز پيك نيك بودم، حسابي آفتاب سوخته شدم... تصويرم توي آيينه بهم ميگه: سياهي ما تو رو نخوام!

×××

هيچ وقت فكر نمي كردم اون دوره كلاسهاي عكاسي كه رفتم؛ يه روز اينقدر به دردم بخوره و به كارم بياد! حالا هم مثل يه چيزي پشيمونم كه چرا دوره ظهور و چاپ عكس رو نرفتم! آخه ديوونه...

×××

با هاني رفتيم انقلاب، اول توي همين جاي كوچولو ازش معذرت مي خوام كه اين همه مدت بدون كتاب مي رفت كلاس فقط به خاطر من! هزارتا ببخشيد...كلي كتاب خريدم همشون خارجكي! از اون جايي كه كتابهاي هاني كمتر و سبكتر بودن، كتابهاي سنگين و قطورم رو دادم اون بياره! فردا هم با نسيم ميرم انقلاب! بار دومي است كه توي اين هفته ميرم انقلاب، اگه يه دفعه ديگه هم برم بلاشك ورشكست ميشم!

×××

چقدر پرش داره نوشته امروز من! دست به گيرنده هاتون نزنيد، مشكل از جاي ديگست!!!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

اين روزا تهران حال و هواي چهارشنبه سوري رو گرفته! با بروبچه ها ميرفتيم دانشگاه كه چندتا از اين بچه جغله ها خوردن به تورمون! سيگارت و موشك و ... بود كه نثار ره ما ميكردند! فركانس صداي جيغ شيما بر صداي سيگارت ها غالب ميشد! شيما جيغ زنان و گريزان ازسيگارت ها ! اينجانب هم گريزان از شيما! همون يه ذره شنوايي هم كه داشيم هپپو!

×××

خيلي وقت بود كه مي خواستم آثار فريدريش نيچه رو بخونم ولي واقعيتش مي ترسيدم! تعاريفي كه از نيچه با اون سيبيل با مزش شنيده بودم مانع از اين ميشد كه كتابهاش رو بخونم. ولي امروز دل رو زدم به دريا و مي خوام با كتاب( حكمت شادان) شروع كنم. اول كتاب نوشته:(( آن كس كه خنده نمي داند همان به كه آثار مرا نخواند)) يه كتاب هم گرفتم به اسم ( آشنايي با نيچه) اثر پل استراترن. نمي دونم شايد بعد از مطالعه اين كتابها اينقدر از زنها بدم بياد كه ...! كه چي؟! خوب خودمم يه زنم!

نيچه به سر در خا نه اش اين لوح را نوشته:

من در خانه خود منزل مي گزينم

هرگز از كسي تقليد نكرده ام

و به هر استادي كه نتوانسته است

بر خود خنده زند 

مي خندم.

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

 

 يه ضرب المثل فرانسوی: وقتي كه پرنده ها دندان در بياورند!!!

عجب اوضاعي شده توي اين كوچه ما! پر عاشق و معشوق كه بود ولي هر چي بود؛ ته كوچه بود! اما حالا سر كوچه هم شده ميكده! معلوم نيست از كدوم سر تهران پا ميشن ميان اينجا كه هم آب و هوا عوض كنند هم... استغفرا... بريم راي بديم به مجلس هفتم بلكه بتونيم اين همه آزادي رو از اين جووناي فرصت طلب بگيريم كه تا يه جاي دنج و خلوت گير ميارن...! البته اگه اين نماينده ها بتونن کاری صورت بدند!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

 

مانده تا برف زمين آب شود...

من و كوه و فشفشه و سرعت و عشق و صفا و سگ و كباب و قليان و آتش و پرتقال و دعوا وخواب و كتاب و فيلم و گيتار و درس و دوري از كامپيوتر و تفنگ! با يه سيبل؛ سيبلي كه هيچكي نتونست بزنتش و من زدم تو خال سياه؛ و تشويق من و خوشحالي و پرواز!

اين روزها كه مي گذرد هر روز احساس ميكنم كه كسي در باد فرياد ميزند...

يه خصلت كه از بچگي دارمش! هر وقت ميزنم به كوه اول آتيش درست ميكنم؛ يه آتيش بزرگ و مي ذارم برگهاي خشك و تيغ هاي بيابون اينقدر كيف كنند تو آتيش تا جزئي از اون بشن اينقدر بالا و پايين بپرن و شادي كنند تا مچاله شن! تا خود آتيش بشن...

و آرزو...

و راز...((je t aime))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢

 

امروز ميكاپ زبان داشتم، بعد از كلاس من و رعنا و سارا و نوين با هم برگشتيم. جالبه من و رعنا خيلي عقايد مشترك داريم و عالي همديگر رو درك ميكنیم؛ امروز رعنا گفت الي من و تو خيلي به هم شبيهيم! راست ميگه همش چند ماهه كه با هم دوستيم ولي همه فكر ميكنند چند ساله!!! آخرشم معلوم شد كه متولد يك ماه و يكساليم و رعنا يك روز از من بزرگتره! اول سارا رو رسونديم به مجنونش و بعد سه نفري راهمون رو ادامه داديم تا سر دولت رو پياده اومديم در عرض نيم ساعت! ركورد زديم! يه پياده روي تند با يه هواي خنك و يه شب عالي... از صبح رضي يكي از بهترين دوستام توي فكرم بود واينكه چند وقت بود که ازش خبر نداشتم؛ شب بهم تل زد! از سفر اومده بود و قرار شد كه توي تعطيلات من؛ هم رو ببينيم. خيلي دلم براش تنگيده...

لب دريا برويم؛

تور در آب بياندازيم

و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين بر داريم

وزن بودن را احساس كنيم...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

 

تا حالا شده اينقدر احساس خوشبختي كني كه دلت بگيره!!!

سرم رو گذاشتم روي دامن مامان و بي صدا گريستم؛ وقتي كه موهام رو نوازش ميكرد سبكي همه وجودم رو فراگرفت و گرماي عشقش تن سردم رودربر گرفت. ولي دستانم؛ هنوزهم سردند؛ گويي از تنم جدا هستند! يخ...

گردنبندم رو درآوردم؛ روي گردنم سنگيني ميكرد...

بدون هيچ احساسي و فقط خلا.خلا.خلا. دلم مي خواد يه گوشه بشينم؛تنهاي تنها و آدم ها رونگاه كنم؛ بدون هيچ كلامي؛ فكري ...و فقط بنگرم! ولي فكر... حريفش نمي شوم! رهايم نميكند! تنهايم نمي گذارد اين فكر لعنتي!چه فكر نازك غمناكي...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢

 

طبيعت زيباست...

و برهنگی جزئی از طبيعت است!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

 

ديروز صبح با ياسي قرار داشتم. ولي نيومد سر قرار؛ يك ساعت تمام منتظرش ايستادم (آخر استقامتم!!!) ديگه زير پاهام كه هيچ! خودمم داشتم علف ميشدم كه اومد و چه آمدني.... تا منو ديد پريد بغلم و زد زير گريه؛ دلم هري ريخت ترسيدم؛ ياسي هق هق ميكرد... خيلي سعي كردم تا آرومش كنم؛ ديگه نمي تونستم بهش دلداري بدم آخه بغض راه گلوم رو گرفته بود...باد سردي مي وزيد؛ موهامون توي هوا پرواز ميكردن؛ سرش رو بوسيدم واون فقط گريه كرد....دلم گرفت...ياسي قلبش مچاله شد...

اول رفتيم مجتمع فني چون من مي خواستم برم مشاوره و بالاخره معماي اين مجتمع رو حل كردم! بعدشم رفتيم تئاتر شهر و نهار؛ درنهايت هم جشنواره اينترنت و گرفتن اشانتيون!!! كلي راه رفتيم اينقدر كه ديگه پاهامون درد گرفته بود و بيشتر از اون هم حرف زديم. ياسي هر چند دقيقه يكبار بغض ميكرد و اشك توي چشماش حلقه ميزد...غمگينم چون دوستم غمگينه... شب هر چي سعي كردم خوابم نبرد؛ سه تار زدم و گريستم...

تنها تر از هميشه

تنها تر از هميشه؛ در ايوان نشسته ام

ماه درشت؛ ياس هزار پر

ماه درست؛ باغ كبوتر

ماه تمام؛ تازه و تر؛ بر آب هاي نيلي شب؛ بال مي زند

من نيز؛ پا به پايش

با بال بسته ام!

تنها تر از هميشه

جام مي ام تهي است؛ جام غمم پر است.

وز جام دل مپرس؛ كاين جام را به سنگ صبوري شكسته ام

شب؛ همره نسيم و ستاره؛ با كاروان ياس و كبوتر

تا كوچه باغ هاي سپيد

آهسته ميرود...

من نيز؛ پا به پاي سه تار گسسته ام.

( فريدون مشيري)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

 

ديشب ديدمش! بعد از ماه ها... خيلي لاغر شده بود. خستگي توي صورتش زار ميزد ولي هنوزم همون چشم ها رو داشت... تا منو ديد هول شد؛ دستپاچه مي رفت اينطرف و اونطرف. خندم گرفته بود ولي هيچي نگفتم. دستاش ميلرزيدن؛ با تكه كاغذ بازي ميكرد ؛ زير چشمي منو تحت نظر داشت و اون لبخندش... گفت كه خيلي خوشحال شده... گفتم بگو!

ـ از كجاش؟

ـ از همون اول اول!

ـ اولش ....اينقدر نگاهم كرد تا مجبور شدم سرم رو بچرخونم به طرفش ولي هنوزم نگاهش نمي كردم! آخه ترسيدم گرفتار شم... صداش لرزيد؛ ولي گفت كه دوستم داره...هيچ وقت باورش نداشتم! نه خودش رو نه حرفاش رو؛ حتي اون نگاه خيره اش رو... حالا اون رفته! من موندم و جاي نگاهي كه هيچ وقت نديدمش...

ساكت شد. سرشو انداخته بود پايين؛ نگاهش نكردم حتي كنجكاوي هم نكردم كه گريه ميكنه؟ با همون تكه كاغذ خودم رو مشغول كردم؛ شباهت عجيبي بين اون و كاغذ ديدم! هر دو شون مچاله شده بودند... ادامه داد:

ـ سرد بود... بي روح و بي احساس؛ مثل هميشه... و باز هم گفت كه دوستم داره... ديگه وقتش بود... بايد ميرفت! اين بار نگاهش كردم... خجالت كشيد!

ـ وقتي خجالت مي كشيد دوست داشتني ترين موجود عالم ميشد! نه؟!

ـ نه! اون هيچ وقت دوست داشتني نبود!

ـ چرا؟!!!

هيچي نگفت. داشت دنبال جواب ميگشت! چون حقيقت نداشت. اون خودشم نمي دونست... گفت:

ـ خداحافظي نكرد!

ـ شايد به اين اميد كه دوباره يه روزي....

ـ نه! امكان نداشت. اون همه پلها رو پشت سرش خراب كرده بود.

ـ خوب ميشه دوباره ساخت! فقط بايد اراده كرد؛ بايد خواست.

×××

سياهي شب هيچ وقت نمي تونه به اين خيابون شلوغ و روشن غلبه كنه! روبه روي يه مغازه ايستادم توي شيشه خودم رو ديدم و گشتم به دنبال روحم؛ ازش خواستم كه پرواز كنه ولي روحم قايم شد اون از من خجالت ميكشيد! از تن من! از قفس خودش! ولي آيا روحي كه از تن خود خجالت ميكشد دوست داشتني است؟! آبي چشمانم رو توي شيشه ديدم وتازه متوجه جواهرات داخل مغازه شدم! حلقه!!!! شايد چون بارها بهش گفته بود كه دوستش داره ولي هيچ وقت جوابي نشنيده بود. شايد اصلا نبايد ميگفت! ولي تو هيچ وقت نخواستي كه باورش كني وقتي ميگفت دوست داره هيچي نشنيدي وقتي نگاهت ميكرد هيچي نديدي تو برق عشق رو نديدي! وقتي خداحافظي نكرد نخواستي بفهمي چرا! حتي الان هم كه نيست تو از سردي حضورش حرف ميزني...هميشه ترسيدي از اينكه گرفتار بشي!

هيچ كس لايق اشكهاي تو نيست مگر آن كه تورا دوست بدارد و بپرستد و به يقين اگر تورا دوست بدارد هرگز حاضر نيست كه اشكهاي تورا ببيند...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

 

ادب مرد به ز دولت اوست!

ورنه هر مردی به پيری ميشود پولدار!!!!!! 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢

 

Dont Walk In Front Of Me

I May Not Follow

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

 

عشق ورزيدن؛ اين نيست كه نگاه كنيم به ديگري!

 اين است كه با هم؛ در يك هنگام؛ نگاه كنيم به يكديگر!

( سنت اكسوپري) ــ مترجم: خودم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢

 

<< امروز نخستين روز از آينده من است>>

و هر صبح زمزمه اش ميکنم...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

 

يه ضرب المثل چينی هست که ميگه:

اگه يه خر تو رو بوس کنه!!! خيلی بهتره از اينکه تو با يه بوس خر بشی!!!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

 

فردا بود...

آسمان آبی بود...

و من متولد شدم...

ياد من باشد که...

که...

که يکسال بزرگتر شدم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

 

وه چه سردردي! چه سر دردي ...

ديروز خيلي خسته بودم ؛ار اول صبح دلم رو صابون ماليدم كه شب زود مي خوابم. زود كه نخوابيدم هيچ؛ اصلا تا خود صبح نخوابيدم! هي از اين پهلو به اون پهلو؛ سرم رو مي چپوندم زير متكا! به روشهاي مختلف خودم رو پرتاب ميكردم روي تخت بلكه مشتاق بشم و بخوابم! آخرشم خوابم نبرد؛ از اول صبح هم اضطراب و دلشوره عجيبي داشتم! هر چي توي دلم فرياد ميزدم كه عشق الهي پيشاپيش من حركت ميكند وراه را آماده ميسازد؛ اثر نميكرد و همچنان مضطرب بودم ( ديگه وقتي تلقين هم روي آدم اثر نكنه! پس...) بي خوابي ديشب هم بد جوري تو ذوق ميزد؛ هر كي امروز منو ديد گير داد به چشمام كه گود رفته و خسته است. از اول صبح كلاس داشتم بعدشم يه راست رفتم دانشگاه تا خود شب. اينقدر چايي خوردم من امروز كه مسئول سلف تعجب كرده بود. نسيم ميگه فكر كنم بو برده كه تو يه شبه معتاد شدي! ولي بازم سرم خوب نشد... با وجود اين روز خيلي خوبي داشتم؛ پر از شور و هيجان.

آخي بميرم واسه بچه هاي بم! از كوچه ما يه كاميون پر شد و مستقيم رفت بم؛ خيالمون راحت كه ميرسه به دستشون! ولي خودمونيما اين ملت ما هم جون ميدن براي عزاداري و ماتم... امروزم با بچه ها رفتيم خانه پيشكسوتان هنر كه كمك كنيم. جاتون خالي. كلي از هنرپيشه ها رو ديديم. همه به كنار جواد رضويان هم يه طرف. تا ديديمش به ما گفت سلام! آخه چقدر تواضع. خيلي مهربون بود. صميمي و راحت. اينقدر راحت كه من بهش گفتم خوبي؟!!!! انگار داداشمه! گفت مرسي خوبم تو خوبي! ديگه من پرواز كردم بر فراز آسمانها!بچه ها گفتن ميشناستت؟! چقدرم خنده رو هستن ايشون؛ منم كه نيشم تا بناگوش؛ ديگه دهنم داشت جر مي خورد! آخ ياسي جات خيلي خالي بود. چهارراه هم كه پر بود از جمعيت؛ يا هنرپيشه بودن يا خوشتيپ! عجب تيپايي انگار از فضا اومده بودن! منم سرم پايين بود و داشتم به حرفاي فروغ گوش ميدادم؛ بد جوري داشت مخم رو ميخورد كه ناگهان! تني چند بانگ برآوردند كه: اااااااا اين بازيگره! اين دختره! بعد شيما و موژلي و نسيم ضربات بيشگوني برمن روا داشتند كه الي تو رو ميگند!!! منم از همه جا بي خبر؛ تازه دوزاريم افتاد! چند تا از اين خوشتيپا كليد كرده بودن به من كه تو بازيگري!!! ما توي فيلم ديديمت! منم دريافتم كه يكي از دوستام(حالا اسمشو نميگم!) كلي ذوق مرگ شده پس فرصت رو مغتنم شمرده اون رو بهشون معرفي كردم كه اگه برنامه اي دارين با وكيلم صحبت كنيد و جيم فنگ از دستشون فرار كردم! اين وسط يه ثوابي هم كردم! راستي بگم امضا نميدما!!چقدرم آقاي پژمان بازغي و عبدالرضا زهره و(اسمشونو يادم نيست) لطف داشتن به ما! هي اصرار كه بفرمايين داخل؛ دم در بده آخه! خلاصه كه روز خوبي بود؛ من بازيگرها و هنرمنداي زيادي رو ديدم ولي هيچ وقت اينقدر برام جالب نبوده كه جواد رضويان رو ديدم؛خيلي آدم شاديه...

وه چه سردردي....چه سردردي...سرم رو محكم ميكوبونم به ديوار! حس خوبيه! درد سرم كمتر ميشه.....

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

 

عرض شود كه اون جوونيام يه پا ورزشكار بودم! ديدم پيري داره رخنه ميكنه توي بدنم!! دل و زدم به دريا و دوباره ورزشو از سر گرفتم. برو بچه هاي باشگاه مدام باهام تماس ميگرفتند و هي دلم رو آب ميكردن تا اينكه يه روز! مربي باهام تماس گرفت. ديگه روشو زمين ننداختم و رفتم باشگاه ( توضيح اينكه مربي باهام دوسته وگرنه اونقدرام تحفه نيستم كه مربي بهم بگه بيا باشگاه ببينيمت!)

كلي از فوت و فنها عوض شده بود؛ موقع ورود به كلاس ميگفتيم ايييييييييي ولي حالا بايد بگيم چيييييييييييي! ديگه از فرمها و كاتها كه نگو بعضياشون 180 درجه عوض شدن! اين تغييرات هم مرحون الطاف بي دريغ استاد مهندس پويا ناصفي هستيم. مدير كنفدراسيون و موسس خانه نانچيكو در ايران. يه جوون كه 30سال سن داره و 20 سال از عمرشو در مدرسه شائولينگ بوده! كاتها و گواهي هايي كه داره همه رو پوست آهو نوشته شدن و مهرشون سنگيه . نمي دونم چرا اينقدر دلم ميخواد اين پوست آهو رو بسوزونم تا اون سنگه بيوفته و بعد صداي زمين اوفتادنش رو بشنوم و لذت ببرم كه اصله و مال خود شائولينگه! ما همه برايش ارزش و احترام زيادي قائليم؛ احترام رزمي.چيييييييييييييي يعني آخر تمركز! ولي اييييييييييييي كه قبلا ميگفتيم مال فولكنتاكه پس ديگه نميگيم! درضمن تمركزي كه توي چييييييييييي هست خيلي بيشتره؛ وقتي ميري توي ظن؛ ميتوني زمين و زمان رو تكون بدي ولي كو تا بتوني بري توي اين حالت! ديويد كاپرفيلد اين قدرت رو داره براي همينم تونست از ديوار چين بگذره. ديگه حتما خودتون ميدونيد چطوري؛ مولكول تقسيم ميشه به اتم و اتم به... همينطوري ريز ميشه تا ميرسه به حالت غيب! هر چيزي يك لحظه هست و يك لحظه غيبه ولي اين زمان اينقدر كوتاهه كه ما قادر به ديدنش نيستيم؛ ولي ديويد اينقدر تمركز داره كه ميتونه اينو ببينه و اون لحظه كه ديوار غيب بود يه قدم ميرفت جلو ووقتي خودش غيب بود بازم يه قدم ميرفت جلو؛ تا اينكه رد شد! چه آدمايي كه توي اين ديوار گير كردن و سنگ شدن چون فقط يك لحظه تمركزشون رو از دست دادن!

فقط يه بدي داره اين ورزشها ؛ بايد مثل يه چوب خشك صاف و محكم بشيني اينقدر محكم كه اگه حريف ( در اينجا مربي ) از پشت بهت حمله كرد و ضربه زد تو اصلا تكون نخوري!

خلاصه گفته باشم بدخواه مدخواه داشتين آبجي الي تون در خدمته! يعني ميگم بچه ها بريزن سرش! چون خودم زوري ندارم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

 

چه حال بديه اينكه كله سحر با صداي زنگ تلفن از خواب بپري! بعدشم پسر داييت پشت خط باشه و بگه من دم درم بدو بيا پايين!بله پسر داييم بود! مي خواست لطف كنه اينجانب رو برسونه دانشگاه! حالا هر چي ميگم زوده ميگه .... اي بابا....ديگه مجبور شدم خواب نازنينم رو نيمه كاره رها كنم. حالا خواب به كنار اينقدر تند مي رفت كه من چسبيده بودم به سقف! با بند اول انگشت سبابه دنده عوض ميكرد! وسايلمون كه روي صندلي بود همشون معلق بودن تو هوا و هي مي خوردن به در و ديوار! مثل قورباغه چسبيده بودم به شيشه! وه بس كه نفسم رو حبس كرده بودم ديگه داشتم خفه ميشدم. تازه ميگه الي چرا ساكتي؟ كم حرف شدي! قديما سرمونو مي خوردي ولي از وقتي رفتي دانشگاه كلاس ميذاري!... منم منفجر شدم و يك فرياد خفن كشيدم كه اين چرا اينقدر تند ميري... خلاصه وقتي خدا رو شكر! نه؛ صد هزار مرتبه شكر رسيدم دانشگاه موژلي اولين كسي بود كه منو ديد. چشماشو گرد كرد گفت الي چيزي شده انگار شكه شدي! ازش خواستم مطمدنم كنه كه روي زمينم! خوشبختانه بودم!

يه جايي خوندم كه آقايون فرانسوي عالي كخپ (يه نوع شيريني) درست ميكنند! وخانوماشون برنج رو افتضاح درست ميكنند يا خمير ميشه يا خام و نپخته است! و آقايون فرانسوي هميشه از دستپخت خانوماشون به طرز آشكارايي قدر داني ميكنند و اون چونه گل رو با اشتياق هر چه تمام تر ميبلعند! خدا شانس بده! هرچند من كه هنوز به اون روز نيافتادم كه غذا درست كنم ولي....چقدرم جشن و تعطيلي دارن اين فرانسوي ها. تا يه برنامه اي هم ميشه سريع مدرسه ها رو تعطيل ميكنند. از بين اين همه جشن فقط يه كريسمس و ولنتاين به ما رسيده! جشن پدر و مادر؛ جشن مردگان؛ هفته دوستي؛ مقدي گقا... با كلي جشن ديگه كه ما نداريم. اين مقدي گقا آخر خل بازيه! جشنيه كه بچه ها و جوونا روي سر هم آرد ميريزند! بايد حواست باشه كه اون روز از دم مدرسه ها رد نشي وگرنه آردي ميشي!

راستي كي گفته واكسن درد داره؟ اين همه ما رو ترسوندن. فقط يه كوچولو اوخ شدم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢

 

اوه اوه چه گردوخاكي گرفته اينجا؛ ميبينم خيلي وقته كه نبودم و دوستان عزيز تهديدم كردند و احتمالا اگه بهم دسترسي داشتن لنگه كفش و گوجه گنديده نثارم ميكردن!

عرض شود كه اين چند وقته خيلي بهم خوش گذشته و فقط يه مشكلي بوده! بي خوابي و كم خوابي! يه دوستي داشتم ميگفت اگه من يه وعده غذا نخورم ديگه هر چقدرم پر خوري كنم جاي خالي اون پر نمي شه! حالا حكايت منه. اين شبا كه گذشت همش برام خاطره است و شب يلدا هم مثل هميشه معركه بود و دوباره دي؛ عطر دي توي هوا پيچيده و من چقدر احساس مالكيت ميكنم نسبت به اين ماه! الانم دارم آهنگ گوش ميدم و هر چند دقيقه يه بار جو ميگيرتم! ((هر شب و هر شب شب يلداست ... سپيده از اون روز كه چشام چشات و ديده نمي دوني دل من چي كشيده!))

قهرم قهرم قهرم!

با همه گربه هاي دنيا!!! همشم تقصير ببريه؛ بس كه منو مي ترسونه؛ همش وقتي حواسم نيست يا وقتي كه كلاس گذاشتم و با كلاس بازي در ميارم جلوي بعضيا ميپره جلوي پام! حسابي الي ضايع كن شده؛ فكر كنم دلش مي خواد صداي جيغ منو بشنوه و منم كه اصلا در اين زمينه ((سپيده... از اون روز... ديگه خواب شب از سرم پريده...)) استعداد ندارم! فقط بلدم جيغام رو قورت بدم! حالا گربه توي دانشگاه هم شده واسه من! فرض كن از ديشب هيچي نخوردي از كله سحر هم نشستي سر كلاس و از اين كلاس به اون كلاس دويدي؛ حالا لنگ ظهره و مي خوايي يه ساندويچ ناقابل((واي از دست اين دختره!... بد جوري داره دل منو ميبره!..)) ميل كني بعد دوستات ببيننت و گير بدن به راه رفتن و قدم ها و خطواتت كه آره چرا تو اينقدر ناز داري و عشوه!!!!!!!! استغفرالا...بعد اين گربه دانشگاه بپره جلوي پات عين سگي كه واق واق مي كنه به طرز وحشيانه اي ميو ميو كنه! آخه پشمالو من وقتي از ببري با اون هيكل گنده و(( براي تو فدا شدن نمي دوني چقدر آسونه!)) ابهتش نمي ترسم از تو جغله بترسم؟! حالا مگه ول ميكرد؛ منم ساندويچم رو دادم دست نسيم جونم بلكه اين گربه دست از سرم برداره.. ولي يه دفعه انگار كه موشو آتيش زده باشن مثل الاغ شروع كرد به دويدن و دنبال من بيچاره كرد! هم كلاسي هاي عزيز هم به جاي كمك كردن فقط هر هر مي خنديدن بعضياشونم بشكن مي زدن و برام مي خوندن : عشوه گري هاها ...دل گربه رو ميبري هاها... چي بگم كه هر چي هست زير سر دوستاي خودمه! اين مسكولنهام كه منتظرند تقي به توقي بخوره و مثل يه چيزي بخندن و دوباره صداي خنده ضايع و حركات مسخره يه مسكولن شاهكار حالم رو بهم زد....

دوشنبه هم با آنژ جونم رفتيم بيرون؛ خيلي خوش گذشت؛ جاي هيچ كي هم خالي نبيد!

يه شبم نشستم كارتون ديدم اينقدر كه ديگه دستگاه داغ كرده بود...گربه هاي اشرافي؛ سيندرلا؛ ديو و دلبر؛ زيباي خفته؛ آناستازيا؛ هاكوپنتس....يه دنيا كارتون كه همشون برام پر از خاطرات كودكيه كه اگه دنيا رم بهم بدن با يكي از اين خاطرات عوضشون نمي كنم؛ حالا اين كارتونا رو دادم به ارشيا تا اونم خاطرات بچگي شو با زيبايي(( رفتي؛ پر كشيدي؛ دل نشست و ...ديديديديدي گفتم!)) هر چه بيشتر بسازه وبعدشم مثل من با اين هيكل گنده بشينه وبعد از سالها دوباره ياد بچگياشو بكنه و اين كارتونا رو ببينه... حالا ارشيا كارتوناي جديد هم داره! شرك؛ دايناسورها... اونارم دوباره ديدم! الانم چند روزه كه دنيا رو با آدماش كارتوني ميبينم ولي به هيچ كس نگفتم! چون احتمالا فكر ميكنند كه خل شدم! (فقط جريان بيسكوييت ساقه طلايي رو به آنژ جونم گفتم) ولي خيلي جالب و دوست داشتنيه اينكه هر چي ميبيني يادت بياد كه قبلا توي كارتون ديده بودي...دنياي بچه هااااااااااااا....خوش به حالشون كه اينقدر پاك و معصوم مي بينند..(( ديدي گفتم كه يه روز ميري بدون وداع...ديديديديدي گفتم))

غروب شد باز خيالت به سرم زد سپيده..شب اومد به تموم پيكرم زد سپيده..نه يه شب نه دوشب هر شب و هر شب شب يلدا ...

دوستان حالا مي تونند لنگه كفشا و تخم مرغا شون رو پرتاب كنند ومنم جا خالي ميدم!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

 

يه زماني پوستر مايكل جكسون به ديوار اتاقم بود. البته چون زياد ازش خوشم نمي يومد زده بودم پشت در اتاق! اتفاقا بدم نشده بود چون مملي از اين پوستره مي ترسيد براي همينم بدون حضور من نمي رفت تو اتاقم و هيچ وقتم در رو نمي بست! اين بچه هي گفت الي من از اين آقاهه مي ترسم! چرا اين شكليه؟... منم ترسشو جدي نگرفتم. ولي متوجه شدم كه بعضي شبا خواب بد ميبينه و تو خواب حرف مي زنه! مارپل شدم تا بفهمم مشكلش چيه! ديدم بله مشكلش از همون عكسس! داد ميزد مايكل و يه سري چرت و پرت مي گفت كه ريتم آهنگهاي اونو داشت! اينم از كابوس ديدن مملي جونم... منم ديدم مثل اينكه جدي جدي ميترسه پوستر رو برداشتم ولي حالا مي فهمم چرا مي ترسيده! احتمالا حس ميكرده كه مايكل بچه ها رو اذييت ميكنه! آخه مايكل تو كه چيزي كم نداشتي؛ چرا اين كارا رو ميكني كه ديگه نامبروان نباشي؟ بيچاره جنيفر كه خودشو حروم تو كرد! عجب رويي هم داره ميگه اين شايعات براي اينه كه بزنن تو سر آلبوم جديدم! حالا كه عكساشو نگاه ميكنم ميبينم واقعا ترسناكه واز همه ترسناكتر همون پوسترشه!

***

عرض شود كه اينجا: ايران؛ تهران( پايتخت!) ما آب نداريم! بعدش آب مياد. حالا برق نداريم! بعدش برق مياد. حالا گاز نداريم! بعدش گاز مياد. اي بابا باز دوباره آب نداريم!!! ( و اين چرخه ادامه دارد) حالا اينجا همه سرما خوردن! چون گاز نبوده كه غذا بپذند تا بخورند؛ آب نبوده كه بخورند؛ برق نبوده كه با مايكروويو! غذا بپذند... در نتيجه فقط سرما بوده كه بخورنش؛ پس سرما خوردن!

بس كه اينجا سرده:

اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

(( فروغ ))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

 

يه زماني پوستر مايكل جكسون به ديوار اتاقم بود. البته چون زياد ازش خوشم نمي يومد زده بودم پشت در اتاق! اتفاقا بدم نشده بود چون مملي از اين پوستره مي ترسيد براي همينم بدون حضور من نمي رفت تو اتاقم و هيچ وقتم در رو نمي بست! اين بچه هي گفت الي من از اين آقاهه مي ترسم! چرا اين شكليه؟... منم ترسشو جدي نگرفتم. ولي متوجه شدم كه بعضي شبا خواب بد ميبينه و تو خواب حرف مي زنه! مارپل شدم تا بفهمم مشكلش چيه! ديدم بله مشكلش از همون عكسس! داد ميزد مايكل و يه سري چرت و پرت مي گفت كه ريتم آهنگهاي اونو داشت! اينم از كابوس ديدن مملي جونم... منم ديدم مثل اينكه جدي جدي ميترسه پوستر رو برداشتم ولي حالا مي فهمم چرا مي ترسيده! احتمالا حس ميكرده كه مايكل بچه ها رو اذييت ميكنه! آخه مايكل تو كه چيزي كم نداشتي؛ چرا اين كارا رو ميكني كه ديگه نامبروان نباشي؟ بيچاره جنيفر كه خودشو حروم تو كرد! عجب رويي هم داره ميگه اين شايعات براي اينه كه بزنن تو سر آلبوم جديدم! حالا كه عكساشو نگاه ميكنم ميبينم واقعا ترسناكه واز همه ترسناكتر همون پوسترشه!

***

عرض شود كه اينجا: ايران؛ تهران( پايتخت!) ما آب نداريم! بعدش آب مياد. حالا برق نداريم! بعدش برق مياد. حالا گاز نداريم! بعدش گاز مياد. اي بابا باز دوباره آب نداريم!!! ( و اين چرخه ادامه دارد) حالا اينجا همه سرما خوردن! چون گاز نبوده كه غذا بپذند تا بخورند؛ آب نبوده كه بخورند؛ برق نبوده كه با مايكروويو! غذا بپذند... در نتيجه فقط سرما بوده كه بخورنش؛ پس سرما خوردن!

بس كه اينجا سرده:

اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

((فروغ ))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

 

سلام سلام...من اومدم!

به به چه برف قشنگي. خيلي زودتر از اوني كه فكر مي كردم زمستون شد...زود گذشت!

اين امتحانات هم كه همه وقت آدم رو مي گيرند. چه شبها كه به زور و ضرب قهوه بيدار موندم(آخه اصلا شب امتحاني نيستم!) همون چند ساعتي هم كه مي خوابيدم مدام كابوس مي ديدم؛ استادها رو شكل مارلين منسون! خودمم شكل توراتي كه ريز ريز ميشه!!! اينم از كابوس ديدنم. خيلي از دوستام ميگند ما ميان ترم نداريم! مثلا ياسي جونم. خوش به حالش ميره صفا ولي ما همش امتحان داريم! خوشبختانه ديگه آخراشه...( كلي هم اطلاعات جديد كسب كردم كه دارن از مخم فوران مي كنند؛ سر فرصت براتون ميگم)

ديروز روز ماشين بود! مسي جونم كه با ماشين خودش رفته بود...با با جونمم با ماشين خودش... اين وسط الي موند و حوضش! هيچكي به فكرم نبود! (اينجا دچار كمبود شدم مثلا!)كه آخه من چه جوري تو اين باد يه گيتار گنده بندازم روي كولم و برم كلاس! زنگ زدم آژانس. من نمي دونم چرا همه از اين آژانسه تعريف مي كنند؟ هر وقت كه من زنگ زدم اول اصول دين مي پرسه كه اشتراكتون چيه؟ بعد كه مي شناستم كلي حال و احوال مي كنه. بعد ميگه كجا مي خوايي بري؟... آخرشم ميگه من شرمندم الان ماشين نداريم!!! هر كي زنگ مي زنه ماشين داره ها به من كه مي رسه وا ميرسه! آخرشم مثل اين گداها گيتارم رو انداختم پشتم و پياده گز كردم. چقدر آدم مهربون داريم؛ همشون مي خواستند كمبود بي ماشيني منو پر كنندو برسوننم؛ هي اصرار كه خانوم برسونيمتون!... ولي من تجيح دادم به هر جون كندني بود با اين باد مبارزه كنم و پياده برم! حس كنده شدن از روي زمين و همچون برگي چرخيدن در باد و معلق ماندن! بالاخره رسيدم با لپهايي گلي و سرخ ؛ به قول استادم دهاتي! آخرشم باهاش دعوا كردم؛ گير داده به اين ناخوناي من كه كوتاهشون كنم! حالام كه كوتاه كردم ميگه بازم بلنده!!! فكر كنم بايد از ريشه بكنمشون تا خيالش راحت بشه! حالا فرض كن شب از نيمه گذشته و ماشين وسط خيابون بنزين تموم كرده و تو همون ديوار كوتاهي هستي كه بايد ازت بالا برن! توي برف وسرما تو تنها ميري به داد ماشين برسي چون احتمالا بقيه مي ترسند از اين همه تاريكي و تنهايي؛ شايدم تنبليشون ميشه توي اين سرما برن بيرون! شايدم دوباره فراموش شدم مثل كلاس رفتنم كه ماشين نداشتم! ( ولي اين بار احساس كمبود نكردم چون مي دونستم كه به كمكم نيازهست) حالا موبايل آنتن نمي ده و تو بايد وسط خيابون وايسي تا تكليفت معلوم شه. پس ترجيحا نشستم تو ماشين و ضبط گوش دادم اونم آهنگ هاي دلهره آور و شلوغ اوزي و منسون!( فكر كنم واسه همينم كابوسشو مي ديدم!) واي بابا!! چقدر دوسش دارم؛ به موقع به دادم رسيد؛ قد همه تاريكي هاي ديشب از ديدنش خوشحال شدم...(اين يعني من فراموش نشدم)

بر و بچه هاي كوچه برف مي زنند به شيشمون!( به سر كردگيه مملي!) ومثلا دارن دعوتم مي كنند كه برم برف بازي!( برف نديده ها! حالا خوبه برفي نشسته و اينقدر هول شدن!) مي دونم كه تا در رو باز كنم گلوله هاي برفشون رو نثارم مي كنند واين يعني شروع جنگ...جاتون خاليه. منم برم بازي وگرنه اينقدر برف مي زنند به شيشه تا بشكنه. وه چه شادم امروز...

اينم به افتخار آنژ جونم:

پشت كاجستان؛ برف

برف؛ يك دسته كلاغ

جاده يعني غربت

باد؛ آواز؛ مسافر و كمي ميل به خواب.

شاخ پيچك؛ و رسيدن؛ و حياط

من و دلتنگ؛ و اين شيشه خيس

مي نويسم؛ و فضا

يك نفر دلتنگ است

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد؛

كودك پس فردا؛

كفتر آن هفته.

قطره ها در جريان؛

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

(( سهراب))

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢

 

هميشه از بارون خوشم مياد. حال خوبي دارم وقتي هوا بارونيه. وقتي بارون ميباره اينقدر شادم كه اگه همه ستاره هاي آسمون هم جمع بشند در مقابل برق شادي من كم نورند...و چه راحته اگه بخوايي عجيب به دنيا نگاه كني! انگار همه دنيا يكي ميشه. ميشه عجيب همونجوري كه تو مي خوايي! ومن چيزهاي عجيبي ديدم كه هر روز طبيعي جلوه مي كنند! گربه اي كه زير بارون بازي مي كرد! مرد ژاپني كه سالها همسايه مان بود و من نمي دانستم! پسري كه زن نما بود و به تمام انگشتانش دو انگشتر بود و به ريشش حلقه داشت! دختر جواني كه همسري بسيار پير داشت! و كوچه مان كه از هر روز عجيب تر بود! برهنه! بدون برگي به درخت! و زمينش كه پوشيده از برگهاي طلايي بود! و باد به يكباره همه برگها را به دست فراموشي سپرد... و تهراني كه با يه بارون بهم ميريزه و آدم هايي كه وقتي خيس ميشن مخشون زنگ ميزنه! رقصيدن كودكانه ارشيا وپرتغالي كه اصلا دلم نخواست بخورمش! راننده اي كه نمي خواست كرايه بگيرد! باراني كه خوشحالم نكرد! احساسي كه نگفتمش با او و چه غريبانه مرا نگريست و عجيب تر از همه خودم!!! از پنجره آموزشگاه نگاه كردم؛ به حياط؛ به پيچك زرد دورميله؛ به تنها برگ درخت كه در برابر ضربات باد مقاومت ميكرد و من تشويقش كردم كه بماند ولي افتاد! به كبوتري كه زير باران خيس شد ولي از جايش تكان نخورد؛ به منظره غم انگيزي كه قطرات روي شيشه آن را مبهم كرده بودند! و گوش سپردم به صداي ساز زدن دوستم ؛ او هم غمگين مي نواخت. و همه چيز آماده براي بغضي كه بتركد ولي من نتوانستم بگريم! بخار روي شيشه گفت كه من فقط آه كشيدم و عجب آه عميقي! حضور استاد ؛ باز هم سازونت و يك دنيا اشتياق براي نواختن و من به ناچار روياهايم را نيمه كاره رها ميكنم تا ياد بگيرم!

و هر روز مي بينم اين چيزها را...بايد چشم هايم را با شامپو بشورم تا عادت نكنند به اين چيزها! بايد هميشه دنيا روعجيب و تازه ببينند! واي از روزي كه انسانها برايمان تكراري شوند... نمي دانم چند ساعت است كه آهنگ يو فلايينگ ويدوت وينگ( توضيح اينكه فعلا كيبوردم فقط فارسي مي زنه! فكر كنم چون هوا بارونيه!) وست لايف رو گوش ميدم ولي هنوز برام تكراري نشده...

باز هم عجيب: نمايشگاه توالت! كافي شاپ توالت! روز جهاني توالت! همش توالت... و چه كرده اين حافظ ميرآفتابي در خيابان كوه نور... و مجددا اعتراضش به روشنفكران و آفتابه هاي پلاستيكي كه به سنت حمله مي كنند و چقدر تفاوت دارد با نمايشگاه توالت جهاني!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

 

يادم رفت بگم دوشنبه ۱۰ آذر وبلاگ ياسی (اينجا همه آدما اينجورين) رو بخونيد! الانم وقت ندارم بلينکمش! خودتون زحمت بکشيد سمت راست صفحه لينکشو کليک کنيد!  بای بای 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

 

((دوشنبه 10 آذر)) البته دير آپديت شده روزش شنبه 8 آذر بوده!

سلام به همه دوستان خوبم كه با كامنتها و تلفن ها و ديدارها و حتي دعواهايشان مانع از اين شدند كه من ديگه ننويسم! منم ميگم چشم مي نويسم چون واقعا نوشتن رو دوست دارم.عرض كنم كه من شنبه بالاخره رفتم دانشگاه و چقدر عقب بودم از كلاس و احساس خنگ بودن بهم دست داد استاد هم نامردي نكرد تا اومد تو كلاس گفت اوني كه يه هفته غايب بود اومد؟ من گردن شكسته هم گفتم بله! ايشونم فرمودن پس بلند شو درس جواب بده... رفقا گفتند خوب ضايعش كردي فكر ميكرد تو الان هيچي بلد نيستي و اونم به آرزوش مي رسه و يه صفر گنده برات مي ذاره! خوب اونو كه كور خونده بود ولي بين خودمون باشه نمي دونم چرا احساس يه متهم رو داشتم كه داره بازخواست مي شه از همه جاي كتاب پرسيد و من هم اصلا به روي خودم نياوردم و همه رو جواب دادم! از شانس امروز استاد دير ولمون كرد منم با ياسي قرار داشتم... بعدشم با سرعت جت از دانشگاه زدم بيرون تا بعد از 2 هفته برم و ياسي رو ببينم. انگار كه باغ فردوس اون سر دنياست و هر چي مي رفتم نمي رسيدم البته ياسي گفت كه تاخير نداشتم. توي راه هم بند كوله پشتي من باز شد و كيفم وسط خيابون ولو شد وقت نداشتم وگرنه مي ايستادم و كلي مي خنديدم البته اگه فروغ نينجا نبود كه به دادم برسه به جاي خنده احتمالا وسط خيابون مي زدم زير گريه و مامانم رو مي خواستم يه وضعي بودااااااا مثل اينا كه بچه شون رو گازه ميدويدم تا دير نرسم! و در آخر منو ياسي پيش هم بوديم با يه دنيا حرف و خنده و خاطره...از فوايد كتابخانه رو هم فهميديم! كلي عاشق و معشوق اونجا بودن. اگه نمي تونيد بريد كافي شاپ دوستاتونو ببينيد دم كتابخونه باهاش قرار بذاريد! كلي سوژه هم براي ترسيدن من بود هي برگهاي زرد پاييزي روي سرم مي افتادن ولي حتي يكي هم روي سر ياسي نيوفتاد! بعد يه دفعه فواره هاي آب توي پارك فوران كردن و به آسمون پرتاب شدن و ديگه بالا نيو مدن! اين بار هر دومون ترسيديم بعدشم يه گردان پسر اومدن روبه روي ما نشستن و من دوباره اين رگ غيرتم زد بيرون و دست ياسي رو گرفتم و رفتيم و اون پسرها هم ضايع شدن...بعدشم از بس سرد بود رفتيم توي كافي شاپ وبقيشم كه ياسي گفته...كلي حرف زديم و خودمون رو خفه كرديم اون دوست ياسي هم كه گفته خيلي ور ميزد دوست مشتركمون بود و واقعا مخ مي خورد اگه بهت تلفن ميزد بايد بفيه كارهاتو مي ذاشتي براي فردا. يادي از اونم كرديم و اينكه چه قدر بي وفا بود و بعد از ازدواج هممون رو فراموش كرد. خوب شايد همسرش شنونده بهتريه! اما من ميگم هر كسي سر جاي خودش... به ياسي گفتم پاشو بريم وگرنه الانه كه بندازنمون بيرون! خيلي باحال بود همه دختر و پسربودن خود صاحب كافه هم با يه خانومي گپ مي زد خوب ديگه تابلو معلومه كه ما چقدر مسخره كرديم همشون رو و كلي خنديديم. بابا بعضيا عجب عشوه هاي خركي مياند! ولي خداييش گرم شديم كه اين از همه بيشتر چسبيد. فال منم زيادي عاشقانه بود روم نمي شه بگم ولي ياسي اصلشو لو داده پس ميگم:گفت كه يكي رو خيلي دوست داري و اينو بدون كه اون هم خيلي دوست داره و بدجور عاشقته! و به موقعش به هم ميرسيد. گفت من خيلي زجر ميكشم!!! ولي دوران غم به زودي تموم ميشه و خوشي و امنيت جاي اونو ميگيره.(حافظ جون بي خيال ما شو!)حالا راستشو بگيد كي بدجوري عاشقمه!بعدشم رفتيم قائم و يه كوچولو خيلي كوچولو خريد! بعضي وقتا از خودم و ياسي مي ترسم! خيلي به هم شبيه شديم؛ طرز فكرمون؛لباس پوشيدنمون؛ كارهايي كه انجام ميديم؛ حتي درد پاهامون!!! و ترسناكيش به اينه كه ما اصلا خبر نداريم و اين چيزا شبيه هم ميشن! دوسش دارم قد يه دنيا... تو اتوبوسم ياسي سرش درد گرفت بعد منو با يك كسي اشتباه گرفت و سرشو گذاشت رو شونم بعد هم هي ميگفت تو بلند حرف ميزني!!! منم  ميگفتم چون گوشت بغل دهنمه صدام رو بلند دريافت ميكني! تازه من چون سردم بود دستم رو جلوي دهنمم گرفته بودم! حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را!(چه ربطي داشت نمي دونم) ولي اون اولش كه حواسمون نبود و جفتمون جو گرفته بودمون اون خانومه كه بغل دستمون بود كلي فيض و فيوضات برد و احتمالا كلي هم شكه شد! بعدشم كه تنها شدم بارون خيلي شديد شد و من اينقدر تند مي رفتم كه احساس مي كردم الانه كه از روي زمين بلند شم و اوج بگيرم و بعد يه دفعه متوجه بشم و با مخ بخورم زمين!  

قصه ما به سر رسيد؛الي هم به خونشون رسيد!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

 

فقط دلم می خواد بميرم.همين!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

 

دلت مي خواست امروز تعطيل باشه ولي ...حالا بعد از يه هفته مي خوايي بري دانشگاه؛ پا ميشي كلي وقت به خودت مي رسي كه معلوم نشه مريضي! بعدشم تلك و تلك راه ميافتي، سر چهار راه يكي از بچه هاي عنكبوت كلاس رو مي بيني( تبصره عنكبوت:چون بيش از حد منزوي و آنتي اكتيو هست!) اااااااااااا مگه كلاس نداريم؟! ( نه بچه ها استاد رو راضي كردن كه بريم خونه!) خوب زياد نمي توني رو حرفش حساب كني پس با سرعت ميري به طرف دانشگاه تو خيابون يه سري از بچه ها رو ميبيني تا مي بيننت برات هورا ميكشن كه بعد از يه هفته بالاخره اومدي بعدشم مراسم روبوسي! بعد همه با هم شروع مي كنند به حرف زدن كه كجا بودي و ما راجع بهت چه حدسايي كه نزديم چه چرت و پرت هايي كه پشت سرت نگفتيم! و با وقاحت هر چه تمام تر اون چرنديات رو تحويلت ميدن بعدشم ميگن راستشو بگو ازدواج كردي!!!!!!!!!!! و تو كه تب داري داغتر ميشي و به زور مي خندي اما مي دوني كه حالا با وجود مريضي با وجودي كه به زور روي پاهات ايستادي بايد راه اومده رو برگردي! چندتا از بچه ها برات توضيح ميدن كه توي اين يه هفته چه برنامه هايي داشتيم و تو تشكر ميكني و ميگي كه قبلا دوستات برات گفتن... سردته ولي دلت مي خواد قدم بزني از پارك وي تا تجريش رو پياده ميري. توي خودتي هيچ كس رو نمي بيني هيچ چيز نمي شنوي ؛ صداي مزاحم ها و حرفهاي مزخرفشون؛نور چراغ هاي اتومبيل هاي خوشگل با راننده هاي آشغال؛ صداي بوق ماشينها؛ كيف سنگيني كه با شدت هر چه بيشتر به دستت مي خوره وصاحب كيف كه بدون عذرخواهي از كنارت ميگذره؛ صداي ترمز شديد و كشيده شدن لاستيكها روي آسفالت ... هيچ كدوم نمي تونند تو رو از توي خودت بيارن بيرون. چون تو اراده كردي كه هيچي نبيني؛نشنوي؛فقط راه بري! گهگاه اينقدر ميري توي فكر كه ميبيني تقريبا ايستادي و ديگه راه نميري! تشنته؛ يه آبميوه مي خري و تو اصلا يادت نيست كه ماه رمضونه و خيلي راحت تو خيابون مي خوري اما متوجه نگاه ها و متلكها نيستي تا اينكه يكي محكم ميزنه پشتت و تمام سلولهاي مغزت شروع به تير كشيدن ميكنند ناچاري كه از عالم خودت بيايي بيرون و ببيني كيه! اووووووووو يه سري از بچه هاي دانشگاه دوباره از اول كه آره كجا بودي و دلمون برات تنگ شده بودو.... و اونا يادت ميندازند كه ماه رمضونه و تو كلي شرمنده ميشي و آبميوه رو ميندازي بيرون! بعد يه پيشنهاد عالي كه باهاشون بري دربند. دوست داري بري ولي اون حس عجيب دلش مي خواد كه تو تنها باشي! پس ازشون جدا ميشي...حوصله خونه رو نداري چون مي دوني كه اگه بري تنهايي و الان دلت نمي خواد تو خونه تنها باشي يه فكر جالب؛ بري اتوبوس گردي! ترجيحا با اتوبوسي شروع مي كني كه تقريبا هم مسير خونته كه اگه خسته شدي بتوني بري خونه. حدود نيم ساعت مي شيني توي ايستگاه! عجب حوصله اي پيدا كردي! يه دختره بغل دستته داره كتاب مي خونه يه نگاهي به كتابش ميندازي؛ خوشت مياد مي خوايي بهش بگي اما يه ترسي هست اينكه فكر كنه مسخرش ميكني شايد هم تحقير! چرا؟! چون اصلا به هم نمي خوريد و اصولا اون فرم آدمها خودشون رو خيلي ضعيف و حقير مي دونند! ولي سعي خودتو ميكني تا با كسي كه از تو خيلي پايين تره ارتباط برقرار كني دلت مي خواد به هش بفهموني كه همه افراد مشابه تو بد نيستند و خيلي جالبه اينكه اون متوجه ميشه؛ كمي هول شده بود و كتابشو خيلي محترمانه بهت ميده تا ببيني... تو ساكتي و ميدان رو به اون ميدي تا حرف بزنه ...چهره زيبايي نداره؛تيپ خيلي بدي داره و تو اصلا ظاهرشو نمي پسندي اما شخصيت خيلي جالبي داره بر خلاف تصور تو كمي اعتماد به نفس داره البته كمه ولي بازم خوبه.باطن پاكي داره؛ ساده ميبينه ساده فكر مي كنه ... با همه اين حرفها به دلت ميشينه ؛ اتوبوس مياد هنوزم نمي دوني كه بري يا نه! ولي دنبال اون راه ميافتي نمي دوني چرا ولي دلت مي خواد حرفاشو بشنوي كمتر پيش اومده پاي صحبت اين تيپ آدما بشيني پس مشتاقي كه بشنوي برعكس نيم ساعت قبل كه فقط سكوت مي خواستي! وقتي حرف ميزد چشماش برق شادي ميزد ميگه خوشحاله از اينكه داره باهات حرف ميزنه و اينكه خوش به حال نامزدت!!! و تو دومرتبه داغ ميشي چرا اين فكر رو كرد؟ جالبه چون ابروهات يه جورين! مي خواد بدونه چرا با وجودي كه نامزد نداري ابروهات اين شكلين؟! و چقدر سطحي فكر ميكنه و به چه چيزهايي اهميت ميده؛ اما حالا تو چي بايد بگي؟از نظر عقايد اصلا شبيه هم نيستيدولي اينقدر عجيب به هم نزديك شديد كه تلفن همديگه رو ميگيريد...پياده ميشي؛ سردته اينقدر كه ميلرزي و اين اصلا براي مريضيت خوب نيست و تو اينو ميدوني! ولي خل شدي و چقدر داره بهت مزه ميده اين خل بودن! حالا ديگه اصلا دلت نمي خواد بيرون باشي دلت يه چايي داغ مي خواد سوار تاكسي ميشي و اينقدر تاكسي گرمه كه ديگه دلت نمي خواد پياده شي! توي تاكسي از خل بازي بعضيا خندت ميگيره اما مثل خيلي وقتا فقط براي خودت مي خندي توي دلت! راننده ازت پول زيادي ميگيره و فكر ميكنه كه تو نفهميدي اما تو دلت نمي خواد دهنتو باز كني و پولت رو بخوايي؛ اين فرصت رو بهش ميدي كه انتخاب كنه و چه راحت حقت و پولت رو خورد!سرده و هنوز چند قدم تا خونه مونده دستاتو كردي تو جيبت و سرتو انداختي پايين بعد صداي بوق يه پرشيا!!! كه دقيقا رو به روت ايستاده تو رو به خودت مياره شك ميكني ولي چهره راننده شكت رو برطرف ميكنه!كوچه خلوته و تو توي خونه تنهايي...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

 

اينقدر سه شنبه توي نوشته هام از اين شاخه به اون شاخه پريدم؛ شبش مريض شدم!

نمردم و بالاخره يه بار هم سوار آمبولانس شدم. آخ كه چه كيفي مي ده با ويلچر توي راهروي بيمارستان ويراژ دادن؛ جاتون خالي( البته تا اينجاش) ولي بعدش كه كلي سرم و آمپول بهم دادن اصلا جاتون خالي نبود. سه روز از زندگي خودم دور شدم و بيمارستان موندم( بس كه از بيمارستان خوشم مياد!) وقتي مرخصم كردند شب بود و شهر مثل هميشه؛ اما براي من جذابتر و دلپذيرتر از سابق. دلم تنگ شده بود براي همه چي... كلي مهم شده بودم؛ خيلي ها اومدن بهم سر زدن؛ الانم بغل دستم پر از كمپوت و آبميوه ست.اين وسط رسيدگي هاي مملي خيلي جالب بود؛ كمپوت باز ميكرد يه قاشق به من مي داد سه تا قاشق خودش مي خورد! خلاصه كه ازي جون(ازرائيل) رو هم جواب كردم...(خدا كنه ديگه مريض نشم؛ اصلا هيچ كس مريض نشه چون من متنفرم از مريضي!) يه توصيه! سعي كنيد بيرون چيزي نخوريد وگرنه ممكنه مثل من مسموم بشين!

يه روز خالم اومد عيادتم؛ سرم به دست رفتيم پايين يه هوايي عوض كنيم بعد اومديم سالن انتظار؛ من نشستم اما جا نبود خالم بشينه؛ دو تا آقا بلند شدند گفتند خانم بفرمائيد...خالم گفت: نه مرسي الان پياده ميشم!!! واي كه چقدر خنديدم؛ هنوزم يادم ميافته خندم ميگيره.بهش ميگم حالا پياده شي كجا مي خواي بري؟!

الان 3ـ 4 روزه دانشگاه نرفتم و فكر كردم حالا بايد كلي جزوه كپي كنم اما نسيم دوست خوبم همه جزوه ها رو برام نوشته! كلي ذوق مرگ شدم...كلي از دوستام مدام باهام تماس ميگرفتند و من واقعا حالم بهتر ميشد. بچه ها مچكرم... فروغ و بچه هاميگند اين چند روزه كه نبودم كلي سوژه شدم! همه سراغم رو ميگرفتند... بابا نمي دونستم اين همه دوست خوب دارم؛ مرسي از همتون. خيلي جالبه ياسي جونم از طريق الهامات دروني فهميده بود كه حالم بده! منم خيلي دلم براش تنگ شده بود. اين چند روزي هم كه خونه بودم همش خواب بودم! (اثر داروهاست) يه زماني ميمردم واسه يه قطره خواب...ولي حالا از بس خوابيدم ديگه اسمشم هم كه مياد حالم بد ميشه! امروز صبح از پنجره اتاق خودم خورشيد رو ديدم و دوباره به زندگي سلام كردم .(البته اگه دوباره زودي خوابم نبره!) توضيح اينكه شدم مثل اين معتادها! فرقي نمي كنه كجا باشم مهم اينه كه خوابم ميگيره و مي خوابم!

يه چيزايي هم فهميدم: مرگ به رنگ سفيده و تقريبا ترسناكه مخصوصا وقتي كه اصلا آمادگيش رو نداري!

نمي خواهم بميرم؛با كه بايد گفت؟

كجا بايد صدا سر داد؟

در زير كدامين آسمان؛ روي كدامين كوه؟

كجا بايد صدا سر داد؟

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است...

نمي خواهم بميرم؛ اي خدا! اي آسمان! اي شب!

نمي خواهم؛ نمي خواهم؛ نمي خواهم

مگر زور است؟!

<فريدون مشيری>

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

 

بعضي وقتا از خودم بدم مياد! از اين طرز فكر مسخرم؛ از اينكه اينقدر مثبت مي بينم. مثبت فكر ميكنم. حالم ازخودم به هم ميخوره! چرا نمي تونم خودم رو اصلاح كنم!واقعا برام سخته كه بگم ولي فكر ميكنم كه يه احمقم!!!از آدما يه بت ميسازم براي خودم كه همشون پاك و مقدسن و قابل ستايش و ستودن... حتي وقتي نقصي هم توي اونها ميبينم به جرم انسان بودنشون ناديده ميگيرم ...من هميشه خودم رو بدترين آدم روي زمين ميبينم هر چند كه مي دونم بدتر از من هم زياده ولي اينو به خودم مي قبولونم كه اونايي كه من ميشناسم همه خوبن؛ پاك و صادق و بي ريا هستن...ولي سخته همش نقص ببيني و بازم بگي كه خوبن و از اون سخت تر اينه كه تو اونو چشم بسته قبول داشته باشي برات سنبلي از ايمان و عدالت و...باشه ولي آخرش به قول بچه ها تو زرد از آب در بياد... سخن كوتاه: خورده تو ذوقم بدجوررررر مدتهاست كه ميخوره تو ذوقم ولي دم بر نميارم از ديدن اين همه چهارپاي انسان صفت خستم از ديدن اين بچه هايي كه از مردي و انسانيت فقط ريششو يدك ميكشن يا بهتره بگم بچه هاي ريش دار! چرا درست بشو نيستم هميشه همينطوره اول فكر ميكنم كه دارم اشتباه ميكنم يا زيادي حساس شدم و مدام خودم رو پيش خودم تحقير و تنبيه ميكنم حتي بعضي وقتا فكر ميكنم كه شايد بدبين يا شكاك هستم ولي آخرش كه معلوم ميشه من درست فكر كردم؛ عصباني ميشم كه چرا توي فكرم خودم رو زير سوال بردم... و مدام ميبخشم ديگران را... بسه ديگه تا كي بخشش؛ اي بتهاي ويران شده من يه زماني منبع انرژي و الهامات من بوديد ولي حالا...يعني من واقعا اين آدما رو قبول داشتم؟!!!!!!!! خستم...شايد بهتر باشه كه اينقدر ساده و معصومانه به ديگران ننگرم و اونها رو همچون بچه هايي پاك و بيگناه ندانم كه چه بسا بچه هاي بد هم داريم! بايد از اين همه مثبت بودن فاصله بگيرم بايد جايي هم براي شك كردن و بد بودن باقي گذارم ولي... آخه چرا نمي تونم!

وايييييييييي الان يه مهربون اومد تو اتاقم و بهم هديه داد! من عاشق هديه گرفتنم! مهم نيست كه چي باشه مهم اون ارزش و صميميتي هست كه توي اون هديه مي بينم. واي عزيزم قد يه دنيا خوشحالم كردي؛ به به همونيه كه مي خواستم! حرف نداره... ولي تو از كجا ميدونستي!!!

امروز استادمون گفت تو بايد خودت رو جاي كسي قرار بدي!(از وقتي نقش مريض رو بازي كردم ديگه گير اوفتادم...) منم گفتم شيرين عبادي! بعد از كلي توضيح دادن راجع به ايشون؛ استاد پرسيد حالا اگه جاي اون بودي چي كار ميكردي؟! گفتم براي نجات جونم از ايران ميرفتم! بايد ديد خانم عبادي چقدر مقاومت ميكنند...موفق باشيد خانم عبادي.

امروز درسمون تولد بود؛ ولي خيلي خشك بود؛ كاش يه كمي هم رشتمون اجتماعي بود؛ همش دروس تخصصي! خوش به حال ياسي كلاسا شون همونجوري هست كه من دوست دارم؛ حالا بازم خوب شد كه ماه تولد منو استادمون يكي در اومد...منم تو هوا قاپيدم سريع چسبوندمش استادمونم خوشش اومد شروع به تعريف كرد كه آره متولدين اين ماه عاشق تكامل و پيشرفت و تحرك و...هستن! اكثر انسانهاي كامل و فهميده متولد اين ماه بودند...(كلي از خودش تعريف كرد)بعد از من خواست كه به فرانسه از طالع بيني اين ماه بگم!!! اين وسط يكي از مسكولنها ميگه اگه ممكنه روز تولدتم بگو!!!شيما ميگه حتما می خواد برای تولدت هديه بخره!(شايد مي دونه من هديه دوست دارم) راستي شما به فال؛ طالع بيني؛ تفعل و ... اعتقاد دارين؟! من ندارم ولي يه چيزايي راجع بهش مي دونم؛ بيشتر از همه هم حافظ. خوب من ميگم براي سرگرمي بد نيست اما اينكه اون رو محور كارها و زندگيمون قرار بديم! نه...جالبه امروز يه خانم خيلي پير رو ديدم كه به زحمت با عصا راه مي رفت اما توي دستش يه فال حافظ بود!!! هر چي بهش فكر ميكنم دليل فال گرفتنش رو نمي فهمم!

امروز به وضوح فهميدم كه چرا ميگند: ميمون هر چي زشت تره اداشم بيشتره!

دوباره احساسم گوگولي شد:وسيع باش و تنها؛سر به زير و سخت...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

 

ديروز خسته و كوفته و كوبيده و... رسيدم خونه؛ مسي جونم ميگه حاضر شو شام دعوتيم! اونم توي تالار... منم كه اصلا دلم نمي خواست برم يه بحث اخلاقي؛ اجتماعي؛فرهنگي و از اين چيزا را انداختم كه آره چرا تالار گرفتند؟ حالا چون پولدارند بايد فخرفروشي كنند؟ مدل جديدشه؟ اونا كه اگه بخوان كل تهرانم شام بدند تو خونشو كه مثل كاخه جا دارن! (حالا بين خودمون باشه؛ من چي كار دارم به اين كارا خوب دلشون خواسته تالار گرفتن!اصل موضوع اينه كه من نمي خواستم برم...) آخر اين همه نطقي كه بيان فرمودم مسي جونم با يك كلام كارو تموم كرد ((اگه نمي خوايي نيا ولي گقته باشم كه من امشب شام درست نكردم!)) دوان دوان رفتم سر يخچال ولي اثري از خوردني نيافتم و اين يعني اينكه اگه مي موندم بايد از گرسنگي ميمردم!(مسخره نكن هااااااااا خوب مگه چيه بلد نيستم غذا بپذم البته اونم به موقعش ياد ميگيرم...) اين بود كه بور شدم و با سرعت برق آسيي حاضر شدم مملي هم كلي تو راه مسخرم كرد... ولي خيلي خوب شد كه رفتم؛ كلي خوش گذشت؛ بعد از چندوقت بروبچه هاي فاميل رو ديدم... اينقدر خسته بودم كه موقع برگشتن تو ماشين خوابم برد!!! از عجايبه!

آقا جاتون خالي بخنديد! يه زماني سر كوچه ما پر از درخت بود اكثرا فكر ميكردن كوچه ما ادامه باغيه كه روبروي خونمونه! ولي الان چند وقته كه درختها رو قطع كردن و باغ هم عقب نشيني كرده... سر كوچه يه جوبه كه آبش از قنات مياد و هميشه پر آبه...ما كه ميدونستيم اين جوبه هست اما چون بين درختا بود عابرين زياد متوجه اش نمي شدن...حالا كه درختا رو قطع كردن ديگران هم جوب رو كشف كردن! و جمعه صبح ها اينجا رو با كارواش اشتباه ميگيرن! خلاصه كه كوچه باغي كه ميگفتند؛ حالا تبديل شده به يه كارواش پست مدرن!!! مملي امروز صبح كشف كرد كه اين موضوع فقط مختص صبح هاي جمعه نيست بلكه هر روز تعطيلي رو شامل ميشه! حالا جالبتر از اون شاهكاريه كه الان سر كوچمونه! يه راننده كاميونه داره رخت چركاشو ميشوره! بعدشم مي ندازتشون زوي درختا و شمشادا تا خشك شن! همسايه ها مي خوان برن به مقامات! اعتراض كنن... اون روز يكيشون رفته به مسخره به اين ماشينشورا گفته جارو برقي بدم توشم جارو كنيد! يارو هم گفته بده!!! فكر كنم تا چند وقت ديگه قاليشويي هم راه بندازن همچين كه بزنه رو دست اوغلي!!! اي بشر تو چه ميكني با اين طبيعت هي هي...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢

 

واي كه چقدر سخته كار كردن توي خونه!!! اگه بدونيد اتاقم چه ريختي شده بود از دم در اتاقم ريخته پاشيده بود تا... تا كجا؟ حالا مهم اينه كه اتاقم كثيف بود هيچ وقت اين ريختي نديده بودمش!(آخه هميشه مسي جونم زحمت ميكشيد مرتب ميكرد ولي واي به روزي كه مامان آدم نرسه اتاقشو مرتب كنه!) خوب از اونجايي كه عاشق نظم هستم! كمر همت رو بستم و اوفتادم به جون اتاقم...كلي از چيزايي كه گم كرده بودم پيدا شد يه سري از چيزارم اصلا يادم نميومد داشته باشم! بعضياشونم نمي دونم چرا تو اتاق من بودند في المثل: جوراب هاي مملي!!!! (نتيجه ميگيريم هر كي هرچي داشته انداخته توي آشغالدوني يا به عبارتي اتاق من) الانم سواي خستگي جسماني دچار خستگي روحي و فكري هم هستم چون وقتي مشغول جان كندن در اتاق مبارك بودم زياد فكر كردم براي همين مخم خسته شده! اما يه فكري كه هنوز به نتيجه نرسيده يه اسمه! دارم دنبال يه اسم ميگردم شرمنده بيشتر از اين نمي تونم توضيح بدم! ولي اگه كسي يه اسم خوب سراغ داره منم در جريان بذاره(اين اسمه جريانش با اون اسم قبلي فرق ميكنه) با تشكرات قبلي و بعدي!

چند وقت بود كه مي خواستم اينو لينك بدم اما يادم ميرفت!!!

خوب ميرسيم به نتايج تحقيقات بنده البته حتما خودتون از خيلي هاش خبر دارين اما اين بنده حقير رو مسخره نكنيد چون از اين وادي ها خيلي دور بودم ولي مهم اينه كه الان دارم سعي خودم رو ميكنم:اول اينكه براي شروع تحقيقم يه انگيزه مي خواستم تا اينكه فهميدم از اينكه چون پدرم و مادرم واجدادم مسلمان بودند(به احتمال قوي) من هم بايد مسلمان باشم متنفرم! من خودم بايد بفهمم و انتخاب كنم پس شروع كردم...(شدم استاد الهي قمشه اي! آخه ايشونم مطالعه كردند و بعد انتخاب حتي يك مدت هم همه چيز را انكار كردند و لاييك شدند! فقط خدا كنه من به اونجا ها نرسم چون از كفر به ايمان رسيدن كار خيلي سختيه...)مي دونستيد اين قرآني كه مي خونند رو علي ننوشته بلكه عثمان نوشته؟! آياتي كه اون اوايل نوشتند رو بلال مي خونده و اونهام حفظ ميكردند يعني اينكه بلال از طرف پيامبر مي خونده پس پيامبر خودش نخونده! وقتي عثمان مشغول نوشتن قرآن بوده عايشعه (كه مغزي همچون كامپيوتر داشته) به او ميگويد من قرآن را حفظم خيلي بهتر از تو؛ بگذار راهنمايي ات كنم من بگويم و تو بنويس اما عثمان قبول نمي كند بر طبق شواهد هنگام دستگيري عثمان؛ وي مشغول كتابت بوده و برگه هاي قرآن در اطرافش ريخته بوده... حال اين عثمان كيست؟ همان كه در دعاهايتان بر او لعنت مي فرستيد؟!!!ومحمد پيامبر به راستي كيست؟ فردي عامي و درس نخوانده؟! ولي محمد حكم يك شاهزاده را داشته او در قبيله اي از سران قريش متولد شده دايه فهميده اي داشته او پدر بزرگي به نام عبد المطلب داشته كه انسان شريفي بوده و... پس او كه چنين شرايطي داشته و محمد امين بوده و مردم او را مي شناختند چه طور ممكن است كه بي سواد باشد؟ اگر عامي بوده پس ديگه اين خانواده اشرافي چه حكايتي است؟! چگونه مي توان باور كرد كه محمد يكباره با سواد شده؛ نه اينكه معجزه را انكار كنم؛ ولي پس دايه و پدر بزرگ او چه ميكردند؟!... يعني بايد اميدوار و مطمئن بود كه قرآن تحريف نشده؟!...

حدود 6 سال پيش كه من مدرسه ميرفتم يه مسابقه شعر و قصه و مقاله گداشته بودند با موضوع حضرت علي منم به قصد اينكه رو دست شهريار بزنم و يه سوپر هماي رحمت بنويسم! تو مسابقه شركت كردم؛ آخرشم برنده شدم و يه خط كش بهم جايزه دادند!!! ديدم بي مناسبت نيست شعرم روبعد از سالها دوباره ري ويوكنم(الانم ميتونيد تصور كنيد من رفتم بالاي صندلي كلي هم جو گرفتتم وبا صداي ژاله علو مانندي اين شعر رو با ادا و اطراف مي خونم):

بلال مي خواند / و هوا تاريك است / وغروبي كه نشان از غربت / مي دهد دست به دست دشمن /

مرغكان مي خوانند / چلچله مي گريد / ماه غمگين است / و سجده تصويري ست از ملكوت /

و صدايي آمد / در پس پرده هاي خواب / برخيز كه زمان هجران من است /

پرده ها مي رقصند / دستي از پشت فرو كوفت.../

خوشه ماه خلاصه ست درون جامي / جام سرشار ز عشق كودك / شير ميلغزد در درون كاسه / و يتيمان همگي حلقه كردند به دور معشوق /

و خدا مي داند...

و علي ديگر نيست / علي! اكنون چاهت چه كند بي فرياد / دسته كبوتران غم هجرانت را؛ همگي كوچيدند / و زمين شعله ور است؛ بي وجود جاذبه / و وجود ما نيز؛ بي حضور فاصله / جاده تنگ غروب كي كند باز طلوع / هر زمان اسبي باز؛گذري كرد زآن / و سوارش با دل بدرخشد اما / اين درخشش اكنون گذر فاصله ها و طلوع عشق است./

ميگم خودمونيما به نسبت سنم خوب گفتم!

يه عمري از اين درس عربي بدم ميومد اما نمي دونم چرا با وجود نفرتي كه ازش داشتم نمرات خوبي ميگرفتم...حالا كه شرش كم شده نوبت مملي شده كه ازم سوالهاي عربي و صرف كردن و اعلال و... بپرسه! ميگه واي خوش به حالت چه خوب بلدي اگه بخواي حاضرم بدم برام حل كني(رو كه نيست!)

الانم بابا زده زير آواز و مسي هم داره براش دست ميزنه و تشويقش ميكنه! اينجانب هم دارم التماس ميكنم كه بابا نخون!!!ديگه برم مشقام رو بنويسم البته اگه با اين صدا بشه (مي دونيد بابا به سبك چيني ها مي خونه: اووووووووووووووووو آآآآآآآآآآآآ اااااااااخيلي دل انگيزه)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام سلام صدتا سلام...

خوب از كجا شروع كنم به گفتن؟!...اول اينكه هر چي برنامه ريزي كردم امروزبشينم درس بخونم نشد كه نشد! حالا رفتم سر كلاس حس درس جواب دادن پيدا كردم! هي به اين حسم ميگم بابا بي خيالش شو درس نخونده بري بالاي بورد چي بگي؟! گوش نمي دادكه... آخرش دست اين نسيم گردن شكسته رو گرفتم كشوندمش اون بالا كه با هم مكالمه كنيم!!! حالا مثلا من مريضم و نسيم هم دكتر... كلي جو گرفته بودمون. من از كلاس رفتم بيرون بعد در زدم اومدم تو با يه حال زار گفتم بونژو دكتر! حالا استاده ميگفت من ديدم رفتي بيرون گفتم مي خوايي فرار كني!( آخه باهوش من اگه مي خواستم فرارکنم كه داوطلب نمي شدم) بعد نسيم پا شوده به من ميگه دهنتو باز كن و تو چشمام رو نگاه ميكنه! مدام هم با عينكش ور ميرفت آخه نسيم رشته اش تجربي بوده از اين اداها زياد بلده! جاتون خالي همه رو به خنده انداختيم به قول يكي از بچه ها(( اي خدا خيرتون بده؛ بعد از مدتها يه دل سير خنديديم!)) بلا نسبتمون انگار ما ... استادمون كه ديگه اشكش در اومده بود از شدت خنده؛ بهمون گفت بابا خيلي فيلم ايد! بعدشم دلتون بسوزه استادمون بهم گفت لهجه ام خيلي غليظ و خوبه تازه كلي هم از صدام تعريف كرده ! حالا قراره برم فرانسه اونجا دوبلوري...خواننده اي... بشم! اه اه اين مسكولنام كه با اون صداي نكره شون هرهر ميخنديدن؛ يكيشونم اينقدر بد و بي كلاس ميخنديد كه من واقعا احساس مريض بودن بهم دست داد؛ هي ميكوبوند روي ميز و دهنشو تا آخرين حد ممكن باز ميكرد!...خوب بهشون خوش ميگذره...خلاصه كه يه 20 گنده گرفتم...حالا ما خيلي با كلاس همديگه رو شما خطاب مي كرديم بعد استادمون به من و نسيم فحش داد!!! گفت ننرهااااااااااااا آخه تو فرانسه اگه دوتا جوون موقع صحبت كردن به هم بگن شما يعني از اون بچه هاي پولدار و بي نهايت لوس هستند! و به تعبير استادمون ننر!

نمي دونم من شكل گوشم؟ همه با من دردو دل ميكنند و منم از ته قلبم دلم ميخواد كه كمكشون كنم ولي امروز با ورژن جديد پز دادن از طريق سيستم دردودل آشنا شدم! يكي از بچه ها اومده پيشم كلي حرفهاي غصه دار زده بعدم كلي بهم گفت خوش بحالت به هزاران هزار دليل خوش بحالت! بعد ميگه: واي الي ما اينقدر پول داريم؛ ما اينقدر پول داريم؛ اينقدر پول داريم؛اينقدر پول داريم؛ پول داريم؛ پول داريم؛داريم... همينجوري هي گفت پول داريم( منم هي فكر ميكردم داره شوخي ميكنه؛ اما شوخی نمی کرد!)ولي بلد نيستيم خرجش كنيم!!!خوب اينم روش جديد پز دادن؛ بابا اين پولاتونو بديد من اينقدر خوب بلدم خرج كنم.

مملي ميگه وقتي نبودم يكي تلفن زده گفته من از دوستاي قديمي الي هستم بعد اسمش هم نگفته! جابيش به اينه گفته به الي بگو به من تل بزنه!!!آخه عزيزم من يه عالمه... قد يه دنيا... دوست دارم! از كجا بايد بفهمم كه تو كدومشونی؟!

اين ياسي جون من اشتباه لپي يا به قول خودمون سوتي زياد ميده و عجب سوتي هاي خنده داري هم ميده ديگه آتو گرفتن و سوژه كردنم كه تو ذات بنده است! البته ياسي خيلي سعي ميكنه كه از من سوتي بگيره ولي مسلمه كه موفق نميشه، الي و سوتي؟! محاله! حالا اين وسط ما يه خبطي كرديم تو خواب اون حرف رو زديم( يك در دنيا صد در آخرت يكي يه ليوان آب به من بده!) حتما خيلي تشنم بوده خوب...حالا مگه ولم ميكنه! بهم تلفن زده كه آره كلي به اين حرفت خنديدم! اما محاله كه از من سوتي بگيره!

نهههههههههههههههههههههه من دلم مي خواد برم نمايشگاه مومي ها رو ببينم ولي كسي نيست باهام بياد هر كي يه مشكلي داره خوب تنهاييم كه مزه نمي ده برم من ميدونم آخرشم اين نمايشگاه رو جمع ميكنند و منم نميرم!

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!

نکند اندوهی؛سر رسد از پس کوه.

زندگی خالی نيست:

مهربانی هست؛سيب هست؛ايمان هست.

آری

تا شقايق هست؛زندگی بايد کرد.

<<سهراب>>

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

 

ديگه اين ببري هم شده واسه من؛ كم از دست اون دوتا ووروجك ميكشيدم....ما رو بگو رو ديوار كي يادگاري نوشتيم!((ببري))... اول صبح زدم بيرون با يه روحيه عالي؛ كه يكدفعه صداي جيغ ببري و يه گربه ديگه رو شنيدم(دوست دخترشه! من نمي دونم چرا زن نمي گيره!) بعدم به طرز فجيعانه اي منو غافلگير كردن و پريدن جلوي پام.و من مجددا يه فرياد بلند كه بي شباهت به جيغ نيست رو تو گلوم خفه كردم ( آخرش اينقدر جيغ هام رو قورت ميدم كه سكته ميكنم!) چشمام ازحدقه زده بود بيرون الانم فنر چشمام درد ميكنه...

امروز با ياسي رفتيم دوسالانه كاريكاتور.كه فهميديم بله تنبليشون مياد در رو باز كنند ما بريم كارهارو ببينيم! اولش گفتند برق رفته البته من كه حاضر بودم با نور چراغ قوه يا حتي شمع هم ببينم! به فاصله 3 دقيقه گفتند آخه امروز برنامه داريم! بعد از يك تايم كوتاه ديگر هم گفتند امروز تعطيله!!!( اين ديگه از اون حرفا بود) صبر كرديم گفتيم شايد نظرشون عوض شه كه يه اكيپ دختر دانشجو اومدن(يه كور سوي اميدي درخشيد) ولي من از همون اول فهميدم كه استاد ماستي دارن و كاري از پيش نخواهند برد! ياسي رو بگو؛ گفت الي بذار من الان اين دانشجوها رو تحريكشون ميكنم برن اعتراض كنند! منم در دل گفتم محاله!(الانم چون بهم دسترسي نداره حرف دلم رو ميگم) خوب ياسي دست از پا درازتر به نزد من اومد عزيزم خسته نباشي من كه گفتم بي فايدست؛ دانشجو تحريك كردنش منو كشته...ديگه داشتيم ميرفتيم كه يه اكيپ پسر اومدن گفتم اينا موفق ميشن(هر چي نباشه مملكت مرد سالاريه؛ خوب حرفشون رو داره!) آقا همينم شد شلوغ بازي پسرها و پارتي يه دختره از خر شيطون پايين آوردشونو ما رو راه دادند...حالا هنوز از در تو نيومده ياسي منوميكشه كه اول بريم كار آقاي نيستاني رو ببينيم. منم شرط گذاشتم كه بدون نگاه كردن به اسمها بايد حدس بزنه كدومه خوب اونم درست حدس زد. كار آقاي نيستاني خيلي جالب بود و متفاوت و سخت؛ فكر كنم فقط يكي دو نفر به سبك ايشون هاشور كار كرده بودند ؛خوشم اومد...واي بعضي از كاريكاتورا خيلي خنده دار بودن بعضياشونم هر چي فكر ميكرديم منظورشونو نمي فهميديم بعد اگه كار خارجيا بود ميگفتيم حتما تو كشورشون يه همچين چيزي دارن! اگرم ايراني بود كه خوب جنسش عالي نبوده!!! بعضيام كه فكر ميكردن ما خيلي حاليمونه ازمون سوال ميكردن ما هم كلاس دانشجوي گرافيك بودن ميذاشتيم؛ هر چند كه هيچ وقت دلم نخواسته اين رشته تحصيليم باشه! آخرشم يه طبقه رو نرسيديم ببينيم چون گفتند مي خواهيم نظافت كنيم! دم در هم يه سري مجله گذاشته بودن كه همه داشتند بر ميداشتند حالا منو ياسي خجالت ميكشيديم بريم برداريم گفتيم شايد اينها بدون اجازه بر ميدارن! ( دوستامم مثل خودم كمرواند) ولي آخرش برداشتيم ...سوتي2003 رو از ياسي داشته باشين: بهش گفتم قربونت برم ميگه(( تو هم همينطور!!!)) اول به روي خودم نياوردم ببينم خودش ميفهمه كه خوشبختانه فهميد وگرنه الان يه صفت جانانه بهش ميدادم حالا اومده ابروشو درست كنه زد چشمشم كور كرد. ميگه ((منظورم اينه كه قربون خودتم برو!)) شرمنده ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و منفجر شدم از خنده...

ديشب مسي و بابا از صداي فريادم در خواب سراسيمه اومدن تو اتاقم... اگه گفتيد چي ميگفتم تو خواب؟ ــ يك در دنيا صد در آخرت يه ليوان آب به من بديدــ والا من روزشم كه بيدارم از اين اصطلاحات استفاده نمي كنم!!!

نسيم جان من اول شدم؛ چون ميدونم كه تو هنوز نرسيدي بري؛ بالاخره امروز عصر رفتم آرايشگاه عمليات بكش و خوشگلم كن...( ديدي من از تو دقيق ترم) الانم همش جلوي آيينه ام وخودم رو نظاره ميكنم!

در آخر بايد به عرضتون برسونم كه همكلاسي هاي عزيز بزنيد كنار كه الي اومد... ميخام اكثر كارهاي فوق برنامم مثل فيلم و كتاب غير درسي و... رو بذارم كنار و بچسبم به درس خوندن! ما اينيم ديگه

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

 

واي كه چقدر امروز صبح هوا سرد بود! آقا اين بي حواسي هم بد درديه؛ من نمي دونم چرا درست اون روزهايي كه هوا سرده يادم ميره لباس گرم بپوشم امروزم بس كه سردم بود مثل بيد ميلرزيدم صداي بهم خوردن دندونام رو به وضوح ميشنيدم؛ آنقدر يخ بود اين تن خسته من كه دلم مي خواست برم سرم رو محكم بكوبونم به ديوار تا ازش خون بياد بريزه روي صورتم و من گرماشو حس كنم!!!( باز من قاتي كردم؛ امروز به يه دوستي قول دادم كه ديگه حرفهاي اميدوار كننده بزنم! كه اگه يه وقت دلش گرفت و گذرش از اين طرفها افتاد؛ وبلاگم مثل يه دل باز كن عمل كنه!) نسيم رو بگو دماغ خودش از سرما قرمز شده ميگه الي ژاكتم رو بدم بپوشي! با با ايثار همين كاراته كه منو شيفتت كرده!(نسيم جان برو با اين جمله ام خوش باش)

×××

چند روز بود كه رفته بودم تو نخ مامان و بابا ! خستگي رو تو چشماشون ميديدم براي همينم امروز مثل اين خانوما از دانشگاه كه اومدم زنگ زدم سينما دنبال يه فيلم خنده دار ديگه خنده دارتر از توكيو بدون توقف نيافتم! براي شب رزرو كردم بعدشم هر دوتاشونو به يه بهانه اي كشيدم خونه؛ خلاصه كه بعد از مدتها دوباره همه با هم رفتيم بيرون! يه آقايي پشت سر ما نشسته بود كه هرچي اين بازيگرها ميگفتند تكرار ميكرد! بعدشم اينقدر بلند ميخنديد و حرف ميزد كه من اصلا صداي فيلم رو نداشتم و فقط تصوير رو دريافت ميكردم!! از قضا چقدر هم كه بد ميخنديد با اون صداي نخراشيدش! منو بابا كه بيشتر به صداي اين آقاهه ميخنديديم! اما راستشو بخواييد من اصلا به فيلم نخنديدم فقط يه جاهاييش لبخند سيتايي زدم ( آخه برو بچه ها كشف كردند كه من وقتي به زور ميخندم شكل سيتا ميشم!ــ خدا به دورــ) اوووووو از سينما كه اومديم بيرون يكي از بازيگرهاي همين فيلم رو ديديم فكر كنم براي بار شونصدم اومده بود خودشو تو فيلم ببينه! به تازگي كشف كردم كه از اين بازيگر خوشم مياد البته توي فيلم زيباتر و خوش تيپ تر و جذابتر بود( فيلمه ديگه) اما خيلي مؤمنتر از اون چيزي بود كه من انتظار داشتم! يعني ظاهر پوشيده اي داشت.. نميدونم چرا دلم مي خواست بغلش ميكردم شايدم اون منو بغل ميكرد! تا حالا اينقدر عقده نشده بود برام!!.. ولي معلومه كه آدم باكلاسيه چون از عطري زده بود كه منم استفاده ميكنم! واي اينقدر چيپس و پفك و هله هوله خوردم كه دارم ميتركم؛ بس كه تو فيلم شيشه نوشابه شكستند من هوس نوشابه كردم بعدش به پيشنهاد اين جانب نوشابه هم خورديم! الان هم احساس يه بادكنك رو دارم كه تو آسمون ملق ميزنه و در شرف منفجر شدنه! جاتون خالي باباي بنده وقتي يه فيلمي ميبينه حتما بايد نقد و تحليلش كنه و چقدرم خنده دار تعريف ميكنه. من كه كلي خورده بودم ظهرشم با يه دوستي صحبت كرده و كلي هم از دست ايشون خنديده بودم و دلم درد گرفته بود! حالا هم نوبت نقد فيلم بابا بود...حال و روزم رو از صنم بپرسيد!...

×××

امروز يكي از بچه هاي كلاس اومده ميگه اصلا به كارهاي خونه نمي رسم رخت چركام؛ ظرفام؛ اووووووو كلي كار دارم ديگه شوهرم دادش در اومده! اصلا به درسام نمي رسم خدا كنه از من نپرسه! ــ اااااااااااااا مگه تو ازدواج كردي؟! ـــ منم گفتم: يكي ميزني تو سر شوهرت تا ديگه غر نزنه! دلشم بخواد زن به اين خوبي گيرش اومده تازه اگه خيلي ناراحته ميتونه كمكت كنه... يكي هم ميزني تو سر كتابات كه اينقدر بدبختند كه تو حتي يه نگاهم بهشون نميندازي! آخرشم ميزني تو سر خودت كه اينقدر هول بودي به اين زودي ازدواج كردي حالا هم هر چي ميكشي حقته كه خودت كردي كه... بر خودت باد!(البته يه كم مهربانانه تر گفتم نه اينقدر خصمانه) اي پدر عشق و عاشقي بسوزه كه وقتي مياد آدم رو كور ميكنه...اين بحث رو باز نميكنم چون كلاف سر در گمي است كه سري دراز دارد!

×××

به به يه سوپريز عالي از طرف افشين مهربون... من با بي حوصلگي هر چه تمام تر اومدم يه سري به وبلاگم بزنم... اول فكر كردم اشتباه اومدم ولي بعد ديدم وبلاگ خودمه كه قالبش عوض شده!!! اين هديه قشنگ از طرف افشين علاقه به وبلاگ نويسي رو دوباره در من ايجاد كرد. چقدرم كه از من تعريف كرده احساس مي كنم بايد اسمم رو مي ذاشتند(( شريفه))! يه سري هم به افشين بزنيد شعرها و مطالب قشنگي مي نويسهااااااا...حالا به افتخارش يه كف مرتب...

×××

راستي كشف كردم اين پرشين بلاگ ساعتها رو يه دو سه ساعتي جلوتر مينويسه يعني الان اين متني كه مي خونيد چند ساعت بعد از اون زماني كه يادداشت شده سند كردم!!! اي بابا سيستم...

×××

خيلي خوابم مياد يعني از صبح خوابم ميومد ديگه تا الانم خودم رو به زور سر پا نگه داشتم... با اجازتون ميرم لالا... باي باي

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢

به نام دانشجوی دانشکده قلبم که هرگز فارغ التحصيل نشد

با عرض سلام من افشين از وبلاگ بی نام بی پايان هستم نمی دونم اينقدر همه به من لطف دارن مخصوصا الهه خانم که اينقدر خوب و پاک و انسان شريفی هست با اينکه من رو اصلا نديده به من اطمينان کرد و به من رمز وبلاگش رو داد تا به دوستانش لينک بدم نمی دونم چرا!! ولی اين رو ميدونم که خيلی خوب هستش و اين رو من صراحتا ميگم نه اين و ميگم که کسی از من خوشش بياد نه چيزه ديگه هندونه هم زيره بغل هيچ کس نميزارم ولی راستشو بخواهين من لياقت هيچ کدوم از شماها رو ندارم و اينقدر اين الهه خانم و تمام دوستان ديگه به من لطف داشتن که نميدونم چی بگم من فقط بلدم شعر و داستان بگم برای همين يکی از شعرهای خودم رو به الهه خانم تقديم ميکنم:

اکنون که عقاب انديشه ام در پرستش وجودت است برايت می نويسم بياد دوستی ها گرمی ها و شوخی های وبلاگی ما که از درون يک قلب حساس بر می خيزد در پی آنم که نعمتی را که برازنده شما باشد و تمام خوبيهای شما الهه خانم در آن بگنجد کاغذهای زيادی سياه کردم اما نتوانستم نعمتی را که در خور شخصيت شماست بيفزايم و به اين فکر افتادم که اين خداست و اوست که چنين فرشته ای به نام ( الهه ) را آفريد و می تواند در خورش سخن گويد.

الهه خانم خيلی خيلی ممنون از اين همه لطفت که به من اعتماد کردی و خيلی از لطف های ديگت نمی دونم خدا کنه اين قالبی که برات درست کردم رو دوست داشته باشی و اگر هم از اين قالب خوشت نمياد ميتونم مثل قبلش برات بکنم من تا همين جا وظيفه ام رو انجام دادم اگر امری بود ما در خدمتيم و به دوستانی که اين وبلاگ رو مورده محبت خودشون قرار ميدن و دوستان الهه خانم هستن بهشون ميگم که قدر اين انسان شريف رو بدونين همين موفق و سر بلند باشيد.........

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

 

اوووووووووووو قبل از هر چيز از افشين عزيز تشكر مي كنم كه اينهمه مهربون و صميمي كمك كرد تا وبلاگم يه ريخت و قيافه اي پيدا كنه

افشين جان مچكريم... افشين جان مچكريم....

×××

الي خسته... خيلي خسته...الي تنها... خيلي تنها... الي غمگين...خيلي...؟!!! اصلا همه احوالات بد امروز در من جمع شده ...بي هيچ دليلی؟!

آخه مگه ميشه آدم در عين خوشبختي احساس كمبود بكنه؟! امروز فهميدم كه ميشه... من چي كم دارم؟ اووو الان اصلا حوصله ندارم كه خوشبختيام رو بشمرم ولي مهم اينكه چيزي كم ندارم و تا حالا هر چي كه خواستم مهيا بوده وهيچ گونه بدبختي ندارم مگه يه سوال كه حالم رو گرفته! شدم مثل يه ابر خاكستري كه نمي باره ولي دلش گرفته... گرفته گرفته... چند روزه يه سوال قديمي ذهنم رو مشغول كرده (( آخرش كه چي؟!))

آخر همه چي كجاس؟ اصلا من، تو،ما اين همه تلاش براي چيه؟ واسه آينده؟ واسه خوشبختي؟واسه چي؟!!! حالا فرض كن به اون چيزايي كه مي خواستي رسيدي، بعدش چي؟! اون وقت حال منو پيدا مي كني كه همه چي داره ولي خسته اس ولي احساس پوچي مي كنه فرقي بين خودم با اون پيرمرد گدا با اون پيرمرد فالگير كه دم بستني فروشي داد ميزنه: دونت فورگت حافظ! نمي بينم (اه كوفتم شد تا يه بستني خوردم، اصلا وقتي حالت گرفته اس از زمين و آسمون برات ميباره!) من كه اين همه تلاش ميكنم تا بشم اون چيزي كه ميخوام حالا شايد به يه سري ياشم هيچ وقت نرسم بعضيا بهش ميگند قسمت؟ تقدير؟ سرنوشت؟ هر چي هست من كه هيچ وقت روش حساب باز نمي كنم چون اصولا كارها رو خرابتر ميكنه نه بهتر! بگذريم... مهم اينه كه ما با هم هيچ فرقي نمي كنيم چون هممون يه روزي همه اين چيزا رو ميذاريم و ميميريم!!! اينه كه من احساس پوچي مي كنم من يه خاطره ام؟خوب دير يا زود هم فراموش ميشم شايد هم مثل دكتر حسابي! انشتين! يا خيلي هاي ديگه حالا حالا ها فراموش نشم... ولي من اين اسم رو مي خوام چيكار؟ شهرت و آينده رو مي خوام چيكار؟ پس بشينم كنار تا بگذره؟!! نههههههههههههه نمي تونم پس اون همه آرمان و هدف كه براي خودم ساختم؟ من يه برگ زردم كه توي باد پاييزي مي چرخه و مي چرخه تا به ابديت پيوند بخوره؟ ولي من دلم مي خواد مثل هميشه همون برگ سبز باشم! چرا بعضيا فكر ميكنند آدمايي كه هميشه مي خندند نبايد ناراحت بشن؟ نبايد دلشون بگيره؟ خوب بابا ما هم آدميم!!! خيلي خستم اگه همينجوري پيش بره احساس نفرت بهم دست ميده از همه چي شايدم به خاطر اينه كه ما يه جايي رو نداريم براي اينكه اگه جووني مثل من اشباع شده خواست استراحت كنه فرار كنه از اين همه دلزدگي بره اونجا... يعني همه جاي دنيا اينجوريه؟!! همه چي برام تكراري شده با وجودي كه تنوع هم داره ولي تازگي نداره! امروز با اين كله پر از فكر با بچه ها تو كلاس نشسته بودم وگپ ميزديم از موسيقي و آواز منم همش از وست لايف ميگفتم كه گروه مورد علاقمه در اين اثناء چندتا از مسكولن هاي كلاس اومدند پشت سر ما بشينن بعد تصميم گرفتند ميزها رو هل بدند جلو تا جاشون بشه به همين مناسبت گفتند ببخشيد من هم تن مبارك رو از صندلي كندم تا يه وقت كمرم داغون نشه اونهام هل دادن... من كه رفته بودم منبر وبه شيفتگان موسيقي اطلاعات ميدادم! مجددا تكيه دادم به صندلي و مسكولنهاي نه چندان عزيز ديدن كه هنوزم جاشون تنگه و مجددا اقدام به هل دادن ميزها كردند با اين تفاوت كه اين بار دهن مباركشون رو باز نكردن كه خبر بدند... هل دادن همانا و خرد شدن كمر من همانا!!! ومن يك جيغ بنفش را همچون فريادي عميق فرو خوردم و در سكوتي مطلق صداي ترق ترق كردن ستون مهره هايم را مي شنيدم و فرياد مسكولني كه مرا به نام كوچك!!! مي خواند( استغفر ا... اين فوكلي اسم منو از كجا ميدونه؟!!!) و حالم را مي پرسيد و ديگري كه عذرخواهي مي كرد ومن احساس داغي مي كردم، گر گرفتگي مفرط... حالا جالبيش اينه كه جواب اين سوال نفرت انگيز و در عين حال دوست داشتني با برخورد ميز به من همچون جرقه اي در ذهنم شكوفا شد:

آخرش كه چي؟ هيييييييييييييييييييييييييچ فقط هيچ!!! اي خدا ازتون نگذره كه خيلي دردم اومد، بچه پررو ميگه ما اول ميگيم ببخشيد بعد ميزنيم شايدم برعكسشو گفت كه در هر صورت حرف چرتي زد و اين يعني اينكه اون هول شده بود ولي من اجازه ندادم كه تك تك بياند و متن پوذش طلبانشونو بگن با يه خواهش مي كنم محكم ساكتشون كردم ولي اصلا نم نبخشيدمشون ... عوضش جواب سوالم رو گرفتم! گفتم شايد امروز كه ميرم كلاس گيتار حالم بهتر بشه و روحيمو بدست بيارم ولي اين منظم و دقيق و وظيفه شناس بودن ما آدما منو كشته با اين برنامه ريزي دقيقشون بعد از يه هفته انتظار و شكم رو صابون ماليدن كلاسم تشكيل نشد و من دست از پا درازتر با خشمي كه روزافزون است برگشتم ... ديگه حوصله هيچ كاري رو ندارم : كتاب خوندن ، موسيقي گوش دادن،با اون سازهاي كوك نشدشون! رقصيدن( آها راستي آقايون يادتون باشه اگه يه روزي خواستيد بريد فرانسه رقصيدن بلد باشيد چون خانماي فرانسوي مردهايي كه رقصيدن بلد نيستند رو دوست ندارند!!! قدر اين خانماي ايراني رو بدونيد كه بدون راك زدن هم مي تونند دوستون داشته باشند) دانشگاه رفتن، ساز زدن، نقاشي،خريد كردن،سينما،خوردن و خوابيدن، تفريح،حتي وبلاگ نوشتن... هيچ كدومشون الان منو خوشحال نمي كنند(با اين همه ادعا كه مملكت مال جووناس چقدرم كه ما تفريحات داريم!)آخه چرا اينجوري شدم؟ يكي از دوستام ميگه چون قدر نشناسي!!! ولي من قدر همه اين چيزا رو ميدونم اما اين فلسفه وجوديه كه منو از خودم دور كرده.... تهش كجاس؟ يعني من زيادي پاپيچ اين مسئله شدم؟خوب بابا بچه سوال داره نبايد جوابشو داد؟ كي ميدونه؟ يه سرگشته مثل خودم؟ من احساس پيري مي كنم دلم يه تنوع مي خواد، يه چيزي كه خوشم بياد، نزنه تو ذوقم... شايدم چون چند روزه تقريبا تنهام و خانوادم رو نديدم اينجوري شدم؟! اصلا همه چيزا دست به هم دادن كه منو اذييت كنن و از خودم دور كنن...

چقدر دور بودم آن روزها كه بزرگترين آرزويم اين بود كه بزرگ شوم ولي اكنون نمي خواهم ... واي خدايا هر چي بزرگ شدم بسمه بذار يه چند سالي تو همين سن باقي بمونم ... كاش ميشد...

(( پرواز لحظه ها))

پرواز آفتاب و نسيم و پرنده را مي دانم

و صفاي دلاويز دشت را

اما من اين ميان

پرواز لحظه ها را افسوس مي خورم

پرواز اين پرنده بي بازگشت را

-ـ فريدون مشيري ــ

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

اينايي كه الان مي خونيد من براشون از جونم مايه گذاشتم چون تا نصفه هاش نوشته بودم كه زنگ زدند رفتم در رو باز كنم كه ارشيا از فرصت استفاده(سوء استفاده) كرد و دگمه پاور كامپيوتر رو زد! بعضي وقتها احساس مي كنم تحمل كردن اون ببري بي بخار كه اصلا روحياتمون به هم نمي خوره ساده تر از كنار اومدن با ارشيا و مملي شيطونه!! بعدشم مسي هي ميگه پاشو از پاي اون كامپيوتر يه كمي هم به چشمات استراحت بده كور مي شيااااااااااا(حالا لازم نكرده به من كمك كني حداقل به فكر خودت باش) ـاگه روزي برسه كه مامانا ديگه اين جمله رو نگند احتمالا آخرالزمانه!ــ

امروز استادمون گير داده بود به اين مسكولن هاي كلاس ديد داره خيلي خوش به حالشون ميشه ازشون درس پرسيد ولي عجب اعتماد به نفسي دارند بعضياشون درس بلد نيست چرت و پرت ميگه بعد ما كه بهش ميخنديم ميگه چيه؟ خنده داره!!! من با استاد مرد موافق ترم چون بيشتر هواي خانوما رو داره اما نه از نوع رو دارش مثل يكيشون كه ميگه اگه روزه ميگيريد و اينجا افطار ميكنيد بهتره خونه ميريد چيزي نخوريد نترسيد نمي ميريد! مخصوصا خانما چون هيكلشون بهم مي خوره!!!

وايييييييييييييييي زنبور! يه لحظه من در پنجره رو ببندم...

بابا ياسي چقدر جمعه وبلاگ نوشتيااااااااااااااا حالا بازم خوبه تونستي جلوي رشد شاخ هات رو بگيري ولي من چون يه چيزاي ديگه ايم ميدونستم بيشتر از تو شكه شدم ....(در اومد!) حالا اينکه تو هم راجع به خدا فکر کردی و می خواستی اين شعر فروغ رو بنويسی داشته باش که منم تو هفته اي كه گذشت راجع به خودكشي فكر كردم خواستم بنويسم كه ديدم تو هم نوشتي گفتم يكي ببينه فكر ميكنه ما از رو هم كپ ميزنيم!!! ولي مي دونيد به نظر من خودكشي كار آدماي ضعيف بعضيا فكر ميكنند با خودكشي خودشون رو اثبات ميكنند وبه ديگران مي فهمونند كه چقدر قوي اند ولي اين ضعف اونا رو مي رسونه اگه قوي بودند مي موندند و مبارزه مي كردند حقشون رو مي گرفتند مي موندند و.... دوميشم اينكه منم راجع به آينده ام فكر كردم زياد. بازم ديدم كه تو هم آره... اما چون آخرش به نتيجه نرسيدم هدفون رو چپوندم تو گوشم و ساب ووفر روشن كردم و ووي گرو زدم و صدا رو تا 7 هزار وات بالا بردم(خودکشی از نوع مدرنش) و با متاليكا مخم رو ماساز سنگ پا دادم! در اين اثناء مسي جون ابتدا مرا صدا ميكند ولي جوابي دريافت نمي كند و در آخر مرا فرياد ميزند ولي...آخ وقتي تصور ميكنم كه چقدر اون لحظه مهم شده بودم قند تو دلم آب ميشه! بعد مسي دوان دوان مياد و ميبينه كه من رو تختم ولو شدم و هدفون در گوش دارم دنياي سوفي مي خونم بعدش.... فعلا هم تا اطلاع ثانوي حق استفاده از هدفون رو ندارم چون مسي جونم ترسيده!!!

ياسي ديگه داره جنايي ميشه چون منم مي خواستم بنويسم كه هيچ بچه اي رو دوست ندارم به جز پسر خالم!!! ولي ترجيحا فعلا راجع بهش نمي نويسم چون هم تو نوشتي! هم اينكه بعضي وقتها اينقدر اين حالت انزجار در من قوي ميشه كه از بيانش در اين جاي كوچك عاجزم!ياسي شاخام ميگند تعجب نداره خوب اين همه ساله كه با هم دوستيد حتما يه وجه اشتراك هايي داشتيد كه تونستيد همديگه رو تحمل كنيد! شايدم به قول تو يه روحيم در دو بدن! ولي يه راه داره من زودتر از تو بنويسم هميشه كه تو مطلب كم بياري و منم هر چي اتفاق برام افتاده بتونم بنويسم!

در آخر هم دوستان عزيز اگه كسي فيلم كيل بيل گيرش اومد مرا هم در يابد!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

 

اين چند روزه فرصت نكردم بنويسم و دوباره احساس خفگي بهم دست داده پس اول نفس مي گيرم تا يه ضرب همه رو براتون بگم!

ديروز بعد از اين همه مدت فهميدم اون پسر عينكيه كه هر روز سر كوچه دانشگاه مي ايسته و مدام در حال ور رفتن با موبايلشه دوست پسر دوست خودمه كه مياد دنبالش!!!

حالا يه فلش بك بزنم به چهارشنبه كه فروغ گفت بيا با اتوبوس بريم از اون اصرار و از من انكار! آخه هر وقت سوار اتوبوس ميشم ديگه دست كم يه نفرحتما پيدا ميشه كه از اين جانب خوشش بياد! ولي فروغ قول داد كه از من محافظت بكنه! اين لاك پشت نينجا شدنش منو كشته! بالاخره سوار شديم فروغ ميگه بيچاره كسي كه بياد خواستگاريت تا نكشيش بله رو نمي گي!!!حالا جا نيست بشينيم قسمت برادران چندتا جاي خالي بود و منم بدجوري دلم مي خواست بشينم ولي يه مشكلي بود بعضي از اين برادرها فكر مي كنند اگه خانمي پاش رو از خط ممنوعه بيرون بذاره به مردونگيشون بي احترامي كرده بعد اگه به من چيزي بگند من احتمالا جوابشون رو نمي دم ولي كلي ناراحت ميشم! پس ترجيحا ايستادم يه خانمي شيرزن رفت اونجا نشست بعد ما هم يه خيز گرفتيم كه يه آقايي سيبيلو آنچنان چشم غره اي بهمون رفت كه فروغ نينجا جا زد گفت الي برگرد ولي خانومه منو كشيد و پرتاب كرد روي صندلي كنار خودش!گفت تا وقتي سرتون رو خم كنيد مي زنند تو سرتون. اينها مگه چي دارند كه ازشون مي ترسيد؟! گفتم بحث ترس نيست بعضي از اين برادرها جنبه شو ندارند تازه شما فكر مي كنيد اگه الان من با يكي از اين آقاها دعوام بشه چي ميشه؟به جز اينكه همه اونها با هم متحد ميشند ولي خانمها روزه سكوت مي گيرند و ميشند بهترين تماشاچيان دنيا! گفت منم همين رو ميگم كه سرتون رو نندازيد پايين از حقتون دفاع كنيد اونها چه حقي دارند كه....بعد يه جاي بحث خيلي يه طرفه رفت گفتم قبول ندارم گفت مثال بزن همون موقع رسيديم به يه رستوران گفتم مثلا همين جا اول اسمش آپاچي بود بهش اعتراض كردند اونم اسمش رو از سردرش برداشت من فكر مي كردم هنوز اسم نداره ولي چند وقت پيش فهميدم كه هنوزم اسمش آپاچي از درون! و چه اشتباهي كردم كه گفتم چون اين آغاز گير افتادن من بود با حال زار فروغ رو نگاه كردم اونم مي خنديد برق چشماش رو مي ديدم! كلي راضي بود از وضعيت من!! اينم از دوست مااااااااا ديگه گردنم داشت ميشكست از تجريش تا دولت سرم رو چرخونده بود به طرفش. خيلي حرف زد ولي خوشم اومد كه گوش دادما وگرنه يا ميرفتم يا ميگفتم ديگه برام حرف نزنه. يه معلم بود كه براي اينكه بره مطالعه كنه خودش رو بازنشسته كرده بود خوشم اومد خيلي از كتابهايي رو كه من خونده بودم يا اسمش رو شنيده بودم مطالعه كرده بود يه منبع پر از اطلاعات بود دلم مي خواست تخليه اطلاعاتيش ميكردم ولي زمان مي برد و نمي دونم چرا اون شب اينقدر تجريش به دولت نزديك شده بود!اين دومين نفري بود كه توي اين چند هفته اخير از مسئله اعتقادي من مي پرسيد بهش گفتم يه چيزي هست حالا بهش مي گند خدا باشه منم ميگم خدا ولي مي دونم كه هست چون تا حالا كه هر چي سعي كردم نتونستم انكارش كنم! كلي خوشش اومد بعدشم كلي ازم تعريف كرد ... (حالا نميگم تعريفاشو ريا ميشه!) خيلي صحبت كرد چون تا اونجايي كه يادمه وقتي رسيدم خونه سرم داشت منفجر ميشد ببخشيد ولي خسته ام نميتونم براتون بنويسم اما باعث شد من به فكر بيافتم كمي هم راجع به اين موضوع مطالعه كنم نتايج مطالعاتم رو حتما براتون مينويسم براي استارت هم از كتاب عايشه بعد از پيغمبر(ترجمه ذبيح ا... منصوري) مي خوام شروع كنم چون ميدونم كه فقط تا سال 1364(احتمالا) اجازه چاپ داشته بعد از اون چيزهايي توي اين كتاب ديدند كه براشون خطرناك بوده! بعدشم شروع ميكنند به جمع كردن اين كتاب!(ولي من يكيشو دارم) مي خوام ببينم راستش چي بوده كه اينها ازش فرار مي كنند ولي يه شرط داره اونم اينكه خدا يه كيسه قلمبه وقت آزاد از اون بالا برام بندازه پايين! خلاصه از اتوبوس كه پياده شديم فروغ نينجا مي خنده ميگه خوب مخت رو خوردااااااااااااا اي روتو برم فروغ! اينجوري ميخواستي ميخواستي ازم محافظت كني!

ديگه اينكه ياسي جان بهت تبريك مي گم كه موفق شدي دنياي سوفي رو تموم كني ولي من هنوز وسط اين كتاب استپ زدم يا به قول خودت سوزنم گير كرده! بعدشم من كاري ندارم كه بليط تئاتر شب هزارويكم تموم شده يا نه حتي اگه لازم باشه حاضرم بريم بازار سياه بخريم چون اگه من اين تئاتر رو نبينم به شيوه استراليايي خودم رو مي كشم (يادت كه هست از چند وقت پيش قرار گذاشتيم با هم بريم ببينم!)

الانم دچار حس ماليخوليايی پائيز شدم:

كاش چون پائيز بودم... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشكهايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه... چه زيبا بود اگر پائيز بودم!

( فروغ )

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

 

"foot prints"

مردي يك شب خوابي ديد. در آن رويا او در كنار خدا در ساحل قدم مي زد و در پهنه آسمان تصاوير زود گذري از زندگي اش مصور مي شد.با هر تصوير دو رد پا بر روي ماسه ها ميديد كه يكي متعلق به او و ديگري متعلق به خدا بود. وقتي آخرين تصوير زندگي اش پديدار گشت او نگاهي به رد پاهاي روي ماسه ها انداخت و ديد كه در بسياري از مواقع مسير زندگي اش فقط يك رد پا وجود دارد و در يافت كه آن ها زماني بوده اند مربوط به غمگين ترين و اسفناك ترين لحظات زندگي او!از خدا پرسيد: خدايا تو به من گفتي اگر از تو پيروي كنم هيچ گاه مرا تنها نخواهي گذاشت ولي من ديدم كه در مشكلترين لحظات زندگي ام فق يك رد پا وجود دارد من نمي فهمم كه در هنگامي كه به تو بيشترين نياز را داشته ام چرا مرا ترك كرده اي؟!خداوند پاسخ داد:(( عزيز من، قرزند من، من تو را دوست و هرگز تو را ترك نمي كنم. در زمان سختي و رنج تو، هنگامي كه تو فقط يك رد پا مي بيني، در آن زمان من تو را به دوش كشيده ام! من همواره با تو هستم.))

شعر مال يه نويسنده خارجيه كه اسمش رو فراموش كردم. حالا راست يا دروغشم گردن خودش!

×××

يه روز خوب! بارونه و هوا هم كه ابريه. به قول يه دوستي اين هوا، هواي دو نفره است!

بوي خاك بارون خورده مي ياد، نم شمال، چمن خيس شده، به به كيفم كوكه هاااااااااا

اي بابا اين ببري هم كه معلوم نيست چشه. همش كه خوابه وقتي هم كه بيداره اصلا تو اين دنيا نيست. به قول ممل عاشقه! ديگه تو خودت بگير چي ميگم وقتي ارشيا با تمام قدرت دمش رو ميكشه ولي اصلا به روي مباركشم نمياره! دريغ از يه جيغ ناقابل حالا فرار كردن و تحرك داشتن پيشكشش! بيچاره خيس آب شده خوب از بس خنگه ديگه!رفته بالاي درخت فكر مي كنه اونجا بارون نمياد. مثل موش آب كشيده شده!برم يه دوتا سنگي، لنگه دمپايي، كفشي بهش بزنم شايد بيفته پايين!

قبلشم يه كم احساستون رو قلقلك بدم:

زير بارن ميگريم

تا فروشويد از جانم، گناهانم...

(اين فقط يه شعره ربطي هم به من نداره چون من ذاتا انسان بي گناهي هستم)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

 

آفتاب پائيزي, اتاقم رو طلايي كرده. همه جاش برق ميزنه آيينه, گلدان, تقويم... برگه مهر ماه تقويم مثل برگ هاي زرد درختها افتاده رو ميزم.يك ماه ديگه هم گذشت. چه طور بود؟! چه كار مثبتي انجام داديم؟ چه چيزايي ياد گرفتيم؟ چند پله از نردبان هدفمان را بالا رفته ايم؟ خودم چي؟ چه تغييراتي در من ايجاد شده؟ اصلا" من, من شدم؟!!!

هرگز نمي توانم بگويم اين ماه هم مثل ماه هاي ديگه!من دوست دارم و سعي مي كنم هر روزم با روز ديگر متفاوت باشد چه رسد به ماه ها يم!

و اين ماه هميشه در يادم خواهد ماند, يك ماه متفاوت تر از تفاوت!!! روي برگه تقويم دور ... مهرماه رو خط مي كشم. مي خوام هميشه داشته باشمش. من رو ياد خيلي چيزا, ياد يه كسي ميندازه! يه كسي كه طلسم رو شكست! همون طلسم افسانه اي . اون چيزي كه من بارها و بارها روش قسم خورده بودم. آه مرا چه مي شود؟! والا خودمم نفهميدم چطور شد كه اينطور شد!!!

حالا كنار پنجره ام چقدر حياط زيبا شده چه آفتاب دل انگيزي خرمالوها قرمز شدند(شايد هم نارنجي) آخ جون دوباره مراسم خرما لو چيني عاشق بالا رفتن از درختم! ببري( يه گربه خيلي گنده) مثل هميشه پاي درخت كاج لم داده و به خواب نيم روزي رفته. پروانه ها دارند دور گلهاي باغچه مي چرخند. به به يه پروانه كوچولو هم اومده اينجا, كنار پنجره, كاش مي شد بگيرمش تو چشماش زل بزنم و احساسم رو باهاش تقسيم كنم! احساس؟! ولي من اصلا" نمي دونم چه احساسي دارم! گيج شدم, داغم, توي سرم پر از فكرهاي آشفته است . من هيچي نمي دونم. خيلي سخته كه آدم, خودش رو ندونه!!!

راستي اگه روزي خواستيد قسم بخوريد هرگز نگوييد اسمم رو عوض مي كنم! آن هم وقتي كه طرف هاي مقابل شما سرسخت و جدي هستند( حتي در شوخي!) وگرنه به درد من دچار خواهيد شد! شما يه اسم خوب سراغ نداريد؟!

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

 

اصلا" از صبح يه احساس خاصي داشتم, دلم نمي خواست برم دانشگاه! من هر وقت به احوالات واقعه ام اهميت ندادم, اشتباه كردم( اعتراف مي كنم اسخوف اعظم!) حالا با كلي مشقت صبح كله سحر از خواب ناز بيدار شدم بعد با سرعت جت حاضر شدم تا يه كم وقت اضافه بيارم برم دوباره بخوابم! ولي مسي جونم نذاشت گفت بايد صبحانه بخوري تا مغزت كار كنه! بابا من به كي بگم صبحانه دوست ندارم!! اونم شير!

آخ چه مزه اي داره بري استاد نيومده باشه! ولي نه در صورتي كه از اول دلت نمي خواسته بري. عوضش با فروغ جونم رفتيم پاساز قائم و منم يه لاك خريدم( مطابق معمول) باز حداقل اين وسط يه چيزي صاحب شدم!

بعد از ظهر ياسي جون اومد خونمون بعد من به دلايل عديده اي و مشكلات حاده اي در را دير به رويش گشودم در مقابل او نيز چنين خواستندي كه چشم اينجانب را از حدقه درآوردندي و بنده جا خالي دادندي و ايشان موفق نشدندي! ( ادبي نوشتن رو داري! ) حالا بي شوخي ياسي جون شرمنده خودت كه ديدي چه خبر بود! اينقدر ور رفتيم تا اين خط بي ريخت وبلاگ من يه كم قيافه پيدا كرد, با وبلاگ ياسي هم كلنجار رفتيم... يه سري چيزارم هر چي سعي كرديم نتونستيم درست كنيم( مسخره نكن هااااا) كلي هم خنديديم يعني همش داشتيم مي خنديديم ولي شرمنده نمي تونم بگم به چي!( مي دونم كه اصلا" هم كنجكاو نشديد)بعد چون ياسي حتما" بايد قبل از ساعت 8 شب خونشون باشه !!! براي شام نموند. الانم يه احساس گوگولي دارم كه مي خواهم بخونمش:

من پرام از عشق , پر از عشق ناب                                من پرم از نور , پر از آفتاب

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

 

امشب حياط ما شده بود فرحزاد! جاتون خالي, خيلي خوش گذشت.اولش كه همه كمك كرديم تا كباب ها آماده شدند بعدشم كه انرزي گرفتيم من و مملي زديم زير آواز, ديگه آخراش داد ميزديم و ميخنديديم. بعد مراسم تخمه شكستن و صحبت كردن و ... بعد از اون هم من براشون ساز زدم و حسابي رفتم رو اعصاباشون!

امشب من اينقدر به آسمون نگاه كردم كه ديگه داشت از خجالت سرخ مي شد! وقتي به آسمون نگاه ميكنم فكرم آزاد ميشه از همه اين تعلقات, ميره اون دور دورا , مثل عمق نگاهم كه ميره تا ته آسمون اونجا كه ديگه بعدش ديواره!ميره تو خيال, ميدوني من با تخيل و رويا مخالفتي ندارم حتي گاهي وقتها قبولشم دارم بدجور. مثلا" همين بنزن خودمون يه شب تو رويا ديد كه 6 تا مار دور هم حلقه زدند بعدشم بلند شد وحلقه بنزن رو رسم كرد به همين سادگي!(البته واسه اون ساده است)خوب من ذاتا" آدم رويايي نيستم اما قبول دارم كه اگه بخواهي مي توني رويا رو به حقيقت تبديل كني, اگه بخواهي!

" تقدير انعكاس خواست آدمي است." واسه همينم كه شده گاهي ميرم تو رويا!

امشب كلي فكرهاي خوب خوب كردم البته دروغ نگم يه چندتا فكر شيطاني هم زد به سرم و من رو از اون حالت هاي فرشته خوي دور كرد! اما ستارم بهم چشمك زد و من سريع اون فكرها رو دور كردم. ميدوني ستاره من كدومه؟! هموني كه از همه بيشتر مي درخشه, هر جاي دنيام كه بري هست, هميشم روشنه . ميگند هر كي به دنيا مياد يه ستاره هم با خودش مياره(البته آسمون تهران با اين همه جمعيت ستاره چنداني نداره كه اون مشكلش از جايي ديگست) وقتي هم كه ميميره ستارشم خاموش ميشه! خوب من اين چيزارو قبول ندارم ولي وقتي ميري تو خيال همين چيزاست كه كمك ميكنه تا قشنگ تر فكر كني. اما ستاره من فرق ميكنه من اگه يه روزي بميرم (بعد از 100 سال) ستاره من نخواهد مرد بلكه پر نورتر نيز خواهد شد تا بعد من هر وقت كسي دلش برايم تپيد به آسمان نگاهي افكند. بس كه من به فكر ديگرانم حتي بعد از خودمم دوست ندارم دل گرفتگي و ناراحتيشونو ببينم!(يادت باشه ها اوني كه از همه پر نورتره!)

كاش ميشد خونه ها سقف نداشتند. چه صفايي داشت اونجوري. البته براي بعضي ها نه! مثلا" تنبلها چون صبح ها نور خورشيد نمي گذاشت بخوابند يا مثلا" آدم هاي رويايي چون تا خود صبح زل مي زدند به آسمون بعد صبح دير ميرسيدند سر كار! و از همه بدتر براي عاشق ها چون نور مهتاب براشون ضرر داره!( دكتر الي) ولي واسه من خوب بود آخه اينجوري حس و حال يه پرنده رو دارم كه تو قفسه! بگذريم چون از اين كاشكي ها زياده.

چقدر هم كه هوا خوب بود امشب و من هم به همين مناسبت ريه ام را از ابديت پر و خالي كردم!!!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

 

امروز كلي حال و احوالات مختلف داشتم:

ديشب مثل اين خانمها نشستم درس خوندم!!!!!!!!!!!!!

شب تا صبح هم كابوس امتحان رو ميديدم كه 20 نشدم! آخه به يه بنده خدايي قول نمره 20 دادم( يكي نيست بگه بيكاري واسه خودت درد سر درست ميكني!) ديگه واسه اون شيرينيم كه شده بود بايد درس مي خوندم!خلاصه كه من به قصد 20 رفتم دانشگاه, ببين يه روزم كه من درس خوندم... برو بچه ها گفتند الي بيا نذاريم امتحان بگيره! چي بگم من؟!!!! مثل اين خر خونهاي قاشق چايي خوري بگم نه مخالفم؟! ترجيحا" گفتم من قول دادم تو دانشگاه شيطوني نكنم! خوب متاسفانه اثر نكرد! من خيلي سعي كردم جلوشونو بگيرم ولي زورم نرسيد! استاد هم كه كفري شده بود گفت آدم هاي گنده خجالتم نمي كشند! ورقها رو ميز. آخ جون خوش به حالم! دو خطي نوشتيم كه يه گنده از ته كلاس دوباره شورش رو شروع كرد. نه كه گنده بود استاد جا زد و امتحان كنسل شد!!! تو بودي چه حالي ميشدي؟!

***

آقا آدم نمي تونه دكور خودشم عوض كنه؟ يه امروزي من مدل موهام رو عوض كردم, ديگه فقط رئيس دانشگاه مونده كه بهم بگه الي چقدر تغيير كردي!!! حالا يكي ميگه بهت مياد يكي ميگه قبلي بهتر بود!

***

من كه ميگم خيلي زور داره آدم گرسنش باشه بعد به هواي اينكه الان ميره خونه و يه شام حسابي مي خوره دعوت دوستاشو رد كنه, اون وقت بياد خونه و ببينه كسي خونه نيست و غدايي هم در كار نيست!!!

***

اين بود احوالات من تا همين لحظه خدا آخرشو ختم به خير كنه!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

ديشب بس كه خسته بودم, از بيرون كه اومدم ولو شدم پاي تلوزيون, يعني حال نداشتم برم تو اتاقم( تنبليه ديگه!!!بعد از مدتها تلوزيون تماشا كردم. عجب سريال توپي بود" معما " تركيبي از عشق بازي هاي هندي و صحنه هاي اكشن و ايست پليسي امريكايي! اين پوارو سيبيلوشون منو كشته!!!موسيقي متن فيلم رو كه اصلا" حرفشم نزن آدم رو مسحور مي كرد, مي برد به عمق فيلم, دلهره آور و هيجان بر انگيز!

آخه من چي بايد بگم به اينا؟! وقت مردم و پول مملكت رو خرج چه مزخرفاتي مي كنند, بعدم ادعاشون مي شه كه مقام 13 رو در جهان دارند!!! توليد ايران در حدود 60 فيلم در سال است( حالا باز صد رحمت به فيلمامون) و فقط 15 كشور در جهان بيش از 50 فيلم در سال توليد مي كنند كه ما 13 هستيم! اينو گفتم كه خوشحال نشي فكر كني 13 بين همه, نه جونم 13 بين 15!!! حالا بالي وود كه ما اينقدر مسخرش مي كنيم ( بندر بمبئي) سالي 700 فيلم ميسازه يكی بدتر از ديگري. و اما هالي وود (جنگل مقدس) توليد 800 تايي داره! بد نيست يادي هم از فرانسه عزيز بكنيم كه سالي200 تا توليد ميكنه و مخالف پر و پا قرص هالي وود است و خودش را به آنها نفروخته, پس فيلم هاش ارزش داره چون مستقل عمل ميكنه.

حداقل هزينه ساخت يك فيلم سينمايي ايراني 150 ميليون تومان و يك سريال تلويزيوني ايراني 250 ميليون تومان است! حالا بشين معما رو ببين حيفه گرونه!!! پارسال در سينما 12 ميليون نفر صندلي داشتيم و اين يعني 78 درصد كاهش نسبت به قبل, چون در ايران فيلمي موفق است كه خانواده بپسندد! ديگه ما جووناهم ول معطله!

اصلا" همون بهتر كه تلويزيون نبينم . واي يه چيزه مهم من امروز خيلي سرم شلوغ بود نرسيدم نهار بخورم شامم كه ميل ندارم و ... خاصه كه مي ترسم بشم كامران!( كاراكتري از نفس عميق)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

 

حالا ببينا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    

اگه می خواهيد از جمعه بيشتر بدونيد به ياسی جون من سر بزنيد.

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 

دارم خفه مي شم.از بس كه تو اين سه روزه ماجرا داشتم و نگفتم براتون.يه دنيا فكر و ايده جديد هم تو كلمه كه اونها رم مي خوام بگم.حالا اگه حوصله داري بسم ا...

هما من و ياسي رو براي جمعه نهار دعوت كرده بود. من و ياسي هم پنجشنبه رفتيم پاساز كلستان تا براي هما هديه بخريم. بعد از كلي فكر كردن رسيديم به اينكه كريستال بخريم. حالا مثل اين خانم ها رفتيم تو مغازه هي مي گيم آقا اينو بيار نه اونو بيار, تا بالاخره خريديم. تصور اينكه ما دوتا يه روزي بشيم خانوم خونه و بعدشم همش تو اين مغازه ها باشيم دنبال جديد و به روز كردن بشقاب و قاشق هامون ما رو كلي خندوند! در كل پنجشنبه خوبي بود. جمعه صبح قرار شد ياسي بياد سر خيابون ما و منم اونجا باشم_راس ساعت 10_از اونجايي كه من آدم وقت شناسي هستم(به قول يه بنده خدايي!) 1 دقيقه به 10 سر خيابون بودم. ساعت 10.10 دقيقه؟! حالا ساعت 10.20 دقيقه؟! ولي خبري از ياسي نبود!!! نگرانش شدم و خسته. ترسيدم تابلو بشم. اين بود كه برگشتم خونه. از اونجايي كه تنبليم ميومد صبح جمعه پياده روي كنم كلي پكر شدم كه راه اومده رو بر مي گشتم. آخرشم معلوم شد كه براش مشكلي پيش اومده(حالا نگم بهتره! نه ياسي؟!) كلي شرمنده شده بود .منم گفتم كه اصلا" اين قيافه ها بهش نمي ياد.

هما يه خونه نقلي و قشنگ داره كه اميدوارم هميشه توش پر از لطف و صفا باشه. از دست بختشم كه هر چي بگم كم گفتم( واقعا" وقت شوهر كردنش بود) خلاصه كه خيلي خوش گذشت, حسابي گفتيم و خنديديم, كلي هم ياد قديمهارو كرديم.يه صحبت هايي هم راجع به دانشكاه, خانم شيرين عبادي, حقوق زنان, كمپين زنان, ازدواج, جهيزيه, مهريه و ... زديم.( آقايون نگران نباشند به موقش راجع به اونهام حرف خواهيم زد!) به يه سري كشفيات جديد هم در مورد خودم و عقايدم دست پيدا كردم, كلي هم نظرات فلسفي دادم كه بعدا" سر فرصت براتون ميگم. برگشتنه هم من و ياسي و عادله و منا با هم اومديم. ديگه آخر خوش گذشتن بود...

خلاصه اينكه جمعه يكي از بهترين و به ياد ماندني ترين روزهاي زندگي ام بود.

***

خوب به استقلالي هاي عزيز هم اصلا" تبريك نمي گم! حالا درسته كه ديگه شور و شوق قديم هارو ندارم و تب فوتبالم بر طرف شده ولي بازم ميگم كه پرسپوليس يه چيز ديگست!!!

***

امروز بعد از دانشگاه يك راست رفتم بيمارستان ملاقات ارشيا. دلم خيلي براش تنگ شده بود. تخت بيمارستان اصلا" بهش نميومد. ظاهرش آدم رو ناراحت مي كرد. من اصلا" ظهر خوبي نداشتم! بيماران,همراهاني كه داشتند از نگراني مي مردند, اتاق عمل, بوي خاصي كه مخصوص بيمارستانه... همشون منو ناراحت ميكنند.دلم مي خواست زودي مي رفتم خونه و دوش ميگرفتم.

***

امروز بعدازظهر من و ياسي رفتيم فيلم" نفس عميق". بالاخره بخت اين فيلم باز شد!آخه مگه از پاسداران تا سينما فرهنگ چقدر راهه, كه اين راننده محترم اينقدر طولش داد؟! آخرشم دير رسيديم و 10 دقيقه اول فيلم رو نديديم!( راستي اگه كسي ديده برام تعريف كنه, ممنون ميشم)فيلم خوبي بود. يعني من از اين سبك فيلم ها خوشم مياد. ولي ميتونست بهتر از اين هم باشه. حالا نقد ميلم هم تو برناممه!

***

بعد از مدتها تيپ اسپورت زدن و پوشيدن انواع و اقسام كتوني ها امروز به كفشهاي پاشنه بلندم افتخار دادم و پوشيدمشون! قدم كه شده بود زرافه, خودمم كه مثل آدم آهني راه ميرفتم. نمي دونم چرا ولي همش احساس ميكردم كه دارم مي افتم زمين!!! ( خوب يه خانم بايد بتونه علاوه بر اسپورت, رسمي هم بپوشه! از بيانات استاد الي!) بيچاره ياسي, اينقدر سفت گرفته بودمش كه اگه قرار شد بخورم زمين با هم بخوريم! آخه تنهايي دلم نمي يومد! 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

 

نمايشگاه عطر رفتي؟(فرهنگسرای نياوران)

بعضي از عطرها بوشون آدم رو مست ميكنه. تازه اونجا اكثر فروشنده ها به زبان فرانسه صحبت مي كنند!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

اين ياهو كه معموليشم ما ايراني ها رو تحويل نمي گرفت حالا ببين اگه بخواد محروممونم بكنه چه شود!!!

آخه يعني چي اين پيغام؟!تو اين دو روزه كلي از اين پيغامها دريافت كردم. يكي نيست بگه خوب بابا وقتي ياهو ازتون خوشش نمياد خوب چراكنه ميشيد, خودتونو به زور مي چسبونيد؟! اصلا" باهاشون قرارداد نبنديد( بعدشم نفرين كلي آدم اهل چت رو به جون بخريد)

من كه حال و حوصله اين كارارو ندارم كه براي 18 نفر پيغام بفرستم و برم سايت رو ببينم و...حاضرم بعد از سي ام يه اي دي جديد بسازم ولي وقتم رو حروم اين كارا نكنم!

حيف كه اهل شكايت و اعتراض نيستم وگرنه الان كلي انتقاد مي كردم بعدشم مثل اين منتقدهاي آتشين مزاجآخرش همه چيز رو ربط مي دادم به اين مملكت و نظام و زندگي و اينكه چرا ما ادمها بايد رنج خلقت رو تحمل كنيم!شانس آورديد كه اهلش نيستم.

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

مادرم چاقو را در حوض نشست

ماه زخمی می شد!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

امروز تو تجريش بزن و بكش بود, سر تاكسي!

مسافرها سر اينكه من زنبيل گذاشتم و نوبت منه! راننده ها هم سر اينكه من زودتر اين مسافر رو ديدم پس مال منه!!!

خوب من خيلي خسته بودم و اصلا" حوصله اينكه باستم و دعوا تماشا كنم تا شايد نوبتم بشه نداشتم.

دوباره همون حس قديمي اومد به سراغم(شيطوني!) ياد جووني يام افتادم, احساس چابكي خاصي بهم دست داد!(اصولا"بهتره كه من دچار حس و احساسات نشم!)

هر وقت جو منو مي گيره شرايط هم جور ميشه. يه تاكسي كه لنگ يه نفر بود! خوب كي بهتر از الي!با سرعت هر چه تمام تر پريدم تو ماشين بعدشم با صدايي كه كمي مي لرزيد گفتم آقا برو!خدا رو شكر كسي نفهميد وگرنه من از شرمندگي آب مي شدم. البته الان هم عذاب وجدان گرفتم, كه آره من نوبت ديگران رو...

خوب من هميشه همينطور بودم با دوستامم كه شيطوني مي كرديم من تنها كسي بودم كه هي ميگفت نه كار درستي نيست بعدشم عذاب وجدان و ...

به نظظر شما كارم اشتباه بود؟ آخه اگه مي ايستادم دير ميرسيدم خونه بعد مسي جون كلي نگرانم مي شد .تازه اصلا" درست نيست كه يه خانم تا دير وقت بيرون باشه مگه نه؟! (خوب اينم از توجيه خودم)

( اينم خاطره روزانه به افتخار دوستان!)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

 

خاك خواهي شد!

از رخ آيينه ها هم پاك خواهي شد!

چون غباري گيج, گم, سرگشته در افلا ك خواهي شد!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

 

امروز نياوران بودم.از دم شايستگان(مدرسه ام) كه رد شدم يه حس غريبي داشتم!نمي دونم شايد دلم تنگ شده بود.واسه همه اون روزهاي خوب: شيطونيا,جيم شدن از كلاسا,بيرون افتادن از كلاسا(اصولا"منو دوستام رو با هم مينداختند بيرون, كه دلمون واسه هم تنگ نشه!) حتي امتحانها و بيشتر از همه دوستام كه هر كدوممون به يه دليلي از هم دور افتاديم. آخ رضي يادته خرخونيامونو؟! يادته اون شبها كه بيش هم مي خوابيديم؟!( تا خود صبح حرف مي زديم و مي خنديديم!) حيف كه ديگه تكرار نمي شند. هميشه همينطوره. زمان برگشت نداره. خوب اين قانون طبيعته. من شايد هيچ وقت ديگه اي دوستا م رو نبينم, ديگه هيچ وقت شايستگان نرم, هيچ وقت...

پس بايد قدر لحظه لحظه هاي زندگيم رو بدونم. الان كه گذشت براي هميشه گذشته. با توئم! آره تو! هموني كه هي سرت رو ميدزدي تا من نبينمت! الان زندگي كن. براي همين لحضه باش. همين حالا! اين حرفها رو فقط واسه تو نوشتم مخصوص تو (نخير با شما نيستم . خودش فهميد که با اونم!)

خوب ديگه نصيحت براي امروز كافيه!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

 

بالاخره هشتمين عروسي هم رفتم,نهمي بجنبه كه عقب نمونه!

ديگه وقتي آدم شب كلي بهش خوش گذشته باشه,بعدشم... آخرش اين ميشه ديگه:

اون دوتا مست چشمات داره...

ذره ذره اون نگاهت داره...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢

 

تا حالا رفتي خيابون مهناز؟(راسته اسپورت كارها) اونجا زندگي رو يه جور ديگه مي بيني.اونجا زندگي يعني ماشين اسپورت شده, يعني با ماشين اسپورت شده ات توي بزرگ راهها تخته گاز بري و لايي بكشي, زندگي يعني تييونينگ, حالا تييونينگ يعني با 12 ميليون ماشين بخر با 7 ميليون اسپورتش كن و برو حالشو ببر. تييونينگ سر و ته نداره هر چقدر هم جديد و كامل باشه فردا يكي رو دستت بلند ميشه وسايلي رو ماشينش مي بنده كه شايد تو هرگز نديدي(پس زياد هم حالشو نبر!)

* * *

_آقا پاسداران؟ _ بله خانوم.

سوار يه پيكان قراضه تهران 49 شدم. زوار در رفته مثل راننده اش كه پشت فرمون كمرش خميده شده بود.حالا چراغ قرمزه. اپل وكرا ماماني هم اينجاست. طرف حسابي ساخته ماشينشو تقريبا" ميشه گفت يه هواپيماست!ساب ووفر سايز 24 كيكر با قطري حدود 1 متر! داشتم كر ميشدم,البته سيستم صوتي اش حرفه اي بود چون سيستم هاي غير حرفه اي از بيرون صداي قشنگي دارند اما حرفه اي ها ندارند. پس اگه حرفه ايه حتما"باتريهاشم عوض كرده. لامپ هاي بلك نايت زيرش رو حسابي روشن كردند. باربند اسبپورت, سيستم صوتي,آنتن برقي,كاركيت,چراغ هاي اسپورت عقب, رينگ, لاستيك, سر اگزوز...

چراغ سبز شد و وكرا پرواز كرد بر فراز آسمان ها. لايي كشيد بد جورهمه هم بهش راه دادند, فكر كنم از صداي ابهت اگزوزش ترسيدند! به نظرم اين بابا هر روز خ. مهنازه شايد هم خونش اونجاست!

يهو پيكان قراضه دلم رو زد,بعدشم دلم واسه راننده سوخت, راننده خسته همچنان مدهوش سفينه فضايي بود كه رد شد!

از مسي جونم قول گرفتم پس فردا خودش پياده بره ماشينشو بده من كه يه كوچولو از حال و هواي اين پيكان قراضه ها كه هر روز باهاشون سفر مي كنم در بيام!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢

 

 واي چقدر كار عقب افتاده دارم! چه قدر برنامه دارم كه دلم مي خواهد انجام بدم.

كتاب بار هستي(كوندرا), پيامبر(جبران خليل جبران) , كوه پنجم(كو الو) همشون رو تا نصفه خوندم!

خيلي وقته كه ستار نزدم, حالا كه گيتارم بهش اضافه شده. بوم نقاشي هم كه گوشه اتاقم داره زار مي زنه.از همه بدتراين انقلاب رفتنه كه واسه دوتا سوال ناقابل بايد بكوبي بري تا اونجا! كلي مطلب نوشتم كه بايد ويرايش كنم. با يه دنيا كار ديگه ... سرتو درد نيارم لپ كلام كه ضيق وقت دارم بد جور!(ضيق رو درست نوشتم؟؟؟!!!)

فيلم نفس عميق رو هم الان يه ساله كه قراره با ياسي برم! فكر كنم اونم وقت كم آورده چون به روي خودش نمياره كه قراري هم بوده!

راستي اهل تئاتر هستي؟ اگه آره برو"هزار و يك شب" به كارگرداني بيضايي بليطشم 3000 تومنه فعلا" هم زحمت نكش تا 22 مهر رزرو شده بعد اون هم ديگه رزوي نمي فروشند بايد بري دم گيشه وايسي(عشق و صفا) تا شايد بليط گيرت بياد! حالا اونم تو برناممه كه با ياسي و چند تا از بچه هاي دانشگاه برم!ديگه بگم فرهنگسراي نياوران هم برنامه داره موزه سيار سن پترزبورگ با كار جالب مجسمه هاي مومي و حجمی فرصت كرديد بريد.

از همه بدتر و مهمتر اينكه الان خيلي وقته يه خواب حسابي نرفتم(حدود3 هفته!) و ديگه خستگي بر من چيره شدهمي گند موقع خواب گوسفندارو بشمر حالا من كارامو... نه ديگه چشام داره مي ره و تنبلي حكم مي كنه كه بگم بي خيال كارام و برم بخوابم. خوب از اون جايي كه خيلي خستم عقلم نمي تونه هيچ حكمي بكنه! پس اكثرييت آرا به نفع تنبلی تصويب شد: خواب...

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

 

من عاشق پاييزم,عاشق بارون,عاشق...خش خش برگها,سكوت شب,گيتار,ستار,مطالعه,,زندگي,بيشتر از همه مسي جون,با خيلي چيزاي ديگه... يه چيزيرم امشب فهميدم!من ازچراغوني هم خوشم مياد! شايد واسه تولدم ميدون وليعصر رو چراغوني كردم!راستي چرا چراغوني كردن؟آهان فهميدم چون يكشنبه تعطيله! 

امشب بعد از مدتها گذرم افتاد به جنوب تهران,همه جا,تو كوچه ها,سر در مغازه ها,حتي دور درختها از اين كاغذهاي زرق و برقي زده بودند. هر وقت مي رفتم جنوب تهران حداقل يه دعوا مي ديدم.اما امشب دعوا نديدم,همه با هم مهربون بودند.فكر كنم سر اون چراغوني است!

تو يكي از خيابونا آهنك دختر بندري شهرام رو گذاشته بودند و برادران و خواهران ايماني عزيز مي رقصيدند!

برگشتنه از هفت حوض اومدم.از بس چش چش كردم كه شايد پريسا رو ببينم,چشمام داشت از حدقه مي زد بيرون.وقتي رسيدم محل خودمون همه جا در امن و امان بود,سكوت وسكوت و...حتي از اون برق برقيام نزده بودند چه برسه به چراغوني! فقط مثل هميشه صداي ضبط همسايه ميومد.

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

 

خداوند همه كاري مي تواند بكند.اگر"او"خود را محدود به اموري مي كرد كه ماخوب مي ناميم,نمي توانستيم" او" را قادر متعال بدانيم چون "او"فقط قادر به قسمتي از امور كاينات بود,بنابر اين مي بايست پديده اي برتر,مراقب رفتار و كردار"او"باشد كه در اينصورت ,من چنين پديده اي برتر را مي پرستيدم.

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

دارم كوه پنجم مي خونم اثر: پائولوكوالو

پائولو بد نمي نويسه ولي خودش درست گفته كه دست سرنوشت اونو به اينجا رسونده. خوب اون خيلي شانس آورده كه ما به تورش خورديم. خودش وقتي ايران بود(حالا بماند كه اصلا"چه طوري پاش به ايران باز شد)گفت من از شما تعجب مي كنم كه اينقدر منو تحويل مي گيريد. من در كشورم اصلا"آدم مشهوري نيستم! خوب مردم ما اين نوع عقايد را مي پسندند. ولي عجيبه كه تب پائولو هنوزم تو ايران نخوابيده! من اين حرفها رو در حضور بعضي از دوستام نمي تونم بزنم وگرنه مي زنند داغونم مي كنند! اما من دراوج عشق هم مي تونم منطقي باشم يا لااقل سعي خودم رو ميكنم.راجع به پائولو زياد مي دونم,اگه بخواهيد حاضرم اطلاعاتم رو در اختيارتون بذارم.

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

خطر خطر!!!!!

اگر جون خودتونو دوست داريد,موقع سوار شدن تاكسي خيلي حواستونو جمع كنيد!

با همتون هستم شوخي هم نمي كنم.مسئله مرگ و زندگي هست.حالا بماند كه چي شده!

اين دزدها هم كه خيلي بد سليقه شدند,قبلا" فقط خانومها رو مي دزديدندولي حالا آقايونم...!آدم چه چيزا ميشنوه!

فعلا" تا اطلاع ثانوي توي آينه نگاه نمي كنم,چون مي ترسم شاخام رو ببينم!

حالا از من گفتن و از شما؟؟؟(توصيه هاي ايمني رو جدي بگيريد!)

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

يكشنبه عروسي دعوتم. به صرف شام و شيريني و رقص و آب شنگولي و......

يه زماني آهنگ شاد كه مي شنيدم قر تو كمرم خشك مي شد! هي مي گفتم پس اين دختر,پسرهاي فاميل كي مي خواند سروسامون بگيرند,به اين هوا ما هم سير دلمون برقصيم! اينقدر گفتم كه از اول تير تا حالااين هشتمين عروسي كه مي خواهم برم! مي خواهند من از كمر بيفتم! ولی از بين اين همه عروسي سه تاشون يه چيز ديگه بودند. عروسي دوستاي خوبم,هماي عزيزم,فرزانه گلم,سمانه مهربونم.كه ازته قلبم از اون ته تها اونجايي كه كمتر كسي توش راه پيدا مي كنه,براي اين سه تا گل قشنگم آرزوي بهاري زيبارو مي كنم كه الهي هر جا باشند هر وقت كه باشه ستونهاي زندگي شون محكم و استوار باشه,كه الهي ايزوگام خونشون خوب باشه تا سقف زندگيشون چكه نكنه,كه الهي قفل خونشون فقط با كليدخوشبختی  بازبشه ,كه الهي...و شيشصدتادعاي خير ديگه.اصلا"عروسي دوستا يه چيز ديگست.آدم باورش نمي شه اوني كه لباس سفيد پوشيده و يه تاج قشنگ داره,دوستشه!هموني كه اين همه سال با هم بوديم,رازامونو بهم می گفتيم چه حرفها كه نزديم,چه جاها كه نرفتيم,چه كارا كه نكرديم.(ترجيحا"بيشتر از اين توضيح نمي دهم!)حالا اون عروس شده,خانوم شده,ديگه شيطوني نمي كنه!واي دلم قلقلك مي شه.                                                 ازدواج يه شروع سرنوشت سازه كه من تا حالا بهش فكر نكردم,فعلا"هم تصميمي ندارم,لطفا"پاشنه خونمونو در نيارید!زنبيل هم نذاريد تو صف,چون من تضمين نمي كنم!يه وقت ديديد پريدم! حالا ببينا اينقدر عروسي مي گيرند كه آدم رو هوايي مي كنند!!!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

هنوز يه هفته از شروع كلاسا نگذ شته مي خوان امتحان بگيرن.ببين چه جوري درس دادند كه به حد امتحان گرفتن رسيده!من كه هر وقت از دانشگاه ميام جنازم حتي شامم نمي خورم بس كه تو راه دود و ترافيك و سر و صدا ميل مي كنم.(نمي دونم چرا هوا كه تاريك ميشه ترافيكم شروع ميشه نه بهتره بگم ترافيك سنگين ميشه!)خوب خستگي كه داره ولي بايد تحمل كرد تا آخرشم بشي يه ليسانسه بي كار!

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 

اينجا رو بخونيد

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 

نه! لينكم كوش؟!شما نديدينش؟!

باشه دوباره مي نويسمش

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 

يه شروع تازه.من عاشق شروع كردنم و بيشتر از اون تموم كردنش.اصلا" خستكي ام در ميره وقتي كاري رو تموم ميكنم اون وقته كه لذت تموم كردنش واسه هميشه تو ذهنم ميمونه. ولي براي اين شروع دلم نمي خواهد انتهايي باشه.مثل اسمون كه هر جي مي كردي ته شو بيدا نمي كني.

جه خوبه كه ميشه نوشت. اخه بعضي وقتا ادم سختشه حرف بزنه. من زياد مي نويسم اما قبلا" براي خودم و حالا براي شما. نمي دونم جي از اب در مياد ولي نظرات شما به من كمك ميكنه و بيشتر از اون خوشحالم مي كنه.

هنوز نيومده براتون لينك زدم.بعضي ها مي كند فمنيستيه(بيشتر اقايون)خوب اما من اونو يه عدالت طلبي مي دونم.خوب فمنيست انواع داره: فمنيست بست مدرن,فمنيس... ولي من طرفدار حق و برقراري عدالتم. اما دريغا عدالت. اكه اينجوري بيش بره شايد يه روز فمنيست شدما(بعدا" نكي كه نكفتي)

 

 

 

 

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام به همه

  
نویسنده : الهه ا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢