الان بيست دقيقه ست که اينجا ايستادم منتظر تاکسی. تمام ماشين های نگو! برام بوق می زنند. چراغ می زنند. می ايستند. نسيم منتظرم است. کاش زود برسم. کاش دير برسد. عينک آفتابی ام رو می زنم. شايد برای اينکه نمی خوام چشمام ديده بشند. حالا صف يک نفره من تبديل به يک صف پنج نفره شده. دو آقا و دو خانم به اضافه خودم. افتاب می خورد به صورتم. وه چه گرم است امروز! زن از راه رسيد. اول صف ايستاد. ما ساکت مانديم. تاکسی ايستاد. برای يک نفر جا داشت. زن سوار شد! ديگر نتوانستم سکوت کنم. گفتم خانم من خيلی وقته ايستادم. زودتر از شما اينجا بودم! گفت اينجا بحث زودتر و ديرتر نيست!عزيزم!!! در رو بست تاکسی رفت. کاش به من نمی گفت عزيزم. حالم بد شد. مرد کنار دستی مرا دلداری می دهد. به زن بد و بيراه می گويد که حق مرا خورده. اصلا به او چه مربوط؟ مگر خودم نمی توانستم سرش فرياد بزنم. از ماشين پياده اش کنم يا حتی به او بد وبيراه بگويم! به مرد نگاه نمی کنم. شرط می بندم که اگر او هم ماشين داشت برايم...آفتاب می خورد به صورتم.

      

/ 0 نظر / 4 بازدید