چقدر من اين روزا درس مي خونم!!! فردا هم كه فاينال كلاس زبانه. كلي هم كتاب خوندم و از بعضي از داستانها واقعا لذت بردم.چون تعدادشون زياده و من مي ترسم در حقشون اجحاف بشه اسم هيچ كدومشون رو نمي گم!

منو ياسي دو روز متمادي! رفتيم خريد. الانم يه كتوني خريديم شكل هم. يه كيف هم داريم كه شكل همن. حالا مي خواييم كفشها مون رو بپوشيم و كيفامون رو بندازيم و بريم بيرون مثل هميشه هرهر و كركر كنيم! همينجوريش كه ميريم بيرون بعضي از اين ملت كه خيلي آدم رو تحويل ميگيرن به ما ميگن دوقلوها ديگه اگه اينجوري بريم كه

يه روز با ياسي سوار تاكسي شديم بريم سيد خندان. طبق معمل داشتيم وراجي ميكرديمكه رسيديم سر يه موضوع همه كه من با اين همه برنامه و كلاس چي كار كنم. من همچنان بالاي منبر بودم كه رسيديم ميدون كتابي و دور ميدون يه وانت چق چوق كوبوند به تاكسي! نه يه بار نه دوبار! سه چهار بار زد به سپر و چراغ جلو ها و

… خلاصه كه ماشين تكون هاي شديدي مي خورد… اين جا رو داشته باشين كه من هنوز داشتم با آب و تاب حرف مي زدم و ياسي هم گوش ميكرد! اصلا هم مكث نكرديم؛ جيغ هم نزديم و تعجب هم نكرديم. يه چيزي تو مايه هاي كارتون! فقط تكون مي خورديم…البته يه جاش من گفتم با اين ترمز هاش چه جوري مسافر سوار ميكنه كه چند دقيقه بعدشم راننده وانتيه همينو گفت! خلاصه كه ياسي به راننده گفت ما رفتيم! بعد كلي وقت تازه زير پل بود كه فهميديم تصادف كرديم! ديگه منفجر شديم از خنده…من كه ديگه به خودمون شك كرده ام!

ولي من واقعا گيج شدم! نمي دونم برم دوره مربيگري شنا رو تموم كنم، داستان نويسي رو ادامه بدم، انگليسي بخونم، فرانسه بخونم، سر كار برم، اصلا دانشگاه برم!!!وووووووووووووي! تازه كلي كار فوق برنامه هم دارم. كاش روزها 48 ساعته بودن!

/ 0 نظر / 3 بازدید