اينم داستان من!

از نيما هم ممنونم كه داستان من رو خوند و در سايت پندار اديت كرد. مرسي نيما.

خوب من بالاخره تصميم گرفتم كه فعلا سر كار نرم! چون احساس كردم كه ممكنه خيلي خسته بشم04.gif

البته شرايط اون كار طوري بود كه زياد با برنامه ها و كلاسهاي من جور در نميومد، در ضمن زياد هم مورد علاقه من نبود يعني اصلا مورد علاقم نبود. حالا فعلا كه چسبيدم به كلاسهام

با ياسي و هاني قراره برم كلاس زبان با نسيم هم ميرم كلاس فرانسه. داستان نويسي رو هم كه همچنان خواهم رفت به اضافه گيتار. اميدوارم وقتي هم براي دانشگاه رفتن باقي بمونه!

من و ياسي امروز دوباره رفتيم خريد و يه مانتو خريديم مثل هم! ياسي كه ميگفت الي جدي جدي دوقلو شديما

/ 0 نظر / 4 بازدید