ماجراهاي الي و ياسي!

1: رفته بوديم كلاس زبان براي دادن اينترويو و مصاحبه. سر جلسه مراقب نبود، فقط چند تا از داوطلبها نشسته بودن و خيلي اكتيو به سوالها جواب مي دادند. ما هم دو تا صندلي كنار هم گير آورديم و نشستيم. من طوري كه ياسي صدام رو بشنوه شروع كردم به خوندن سوال يك كه ياسي با چشماي وق زده گفت: (الي سوالهاي من فرق ميكنه!) تمام برنامه هامون به هم ريخت. مجبور شديم جدا جدا حل كنيم و هر جا مشكلي بود از هم بپرسيم! ياسي دولا شد رو ميز من و برگه اش رو گرفت جلوي صورتم. مشغول خوندن سوالش بودم كه از توي راهرو صداي پا اومد. يه آقايي بود كه راه رفتنش صداي كقش پاشنه بلند مي داد! اين آقا به ما شك كرد. دوباره برگشت اما ديد ما هر كدوم سر جاي خودمون نشستيم. رفت. دوباره به وضعيت سابق برگشتيم كه يه آقاي جووني اومد. باز مثبت شديم! بعد گفت:( توجه داشته بشين كه اونجا دوتا دوربين هست!) و به بالا اشاره كرد. ما هم سرمون روي ميز و هرهر

/ 0 نظر / 4 بازدید